Tuesday, 2 August 2011

هندوانه


همانگونه که با نوشتن داستان کوتاه پیرمرد و کودک آغاز کردم قصد دارم در میانه حرفهای موزون سراغ خاطرات و گوشه هایی از آنچه که در گذ شته خود و یا دیگران شاهد بوده ا م و شاید برای بازدیدکنندگان این سایت نیز جالب باشد مطالبی را درج کنم .
اول اجازه بدهید با شعری که معرفی کننده من ا ست آغاز کنم چرا که بسیاری از خاطرات با آن مرتبط خواهد شد
من  زا د ه  شهر  ا صفها نم
پر و رد ه به   نیمه  جها  نم
د رمد رسه ی ا دب به تحصیل
من  با ا د بم  نه بر   گما نم؟ 
چون مردم  آن دیا رو استان
ازحرف و سخن به جا نمانم
چندیست که در میا ن یاران
با لهجه  خود  سخن  برا نم
از  لهجه  من   چرا بخند ند
و ا لا  به خدا  خودم   ندا نم
حا ل که با زادگاه من آشنا شدید داستانی را برای شما نقل کنم
حدود چهل و پنج یا شش سال پیش رفته بودم میهمانی در یکی از شهرهای اطراف اصفهان ، با دوستان بودیم و میزبان ما یکی از مدیران آن منطقه بود که اندامی درشت دا شت و بسیار قد بلند بود . صحبت از حاضر جوابی مردم نقاط مختلف کشورمان شد میزبان ما اهل تهران بود داستانی را تعریف کرد که بنظرم شیرین آمد و نشان از نکته گویی همشهری های خودم دارد و  پس ازگذشت این همه سال از یادم نرفته است .
او می گفت روزی برای خرید میوه دراصفهان به مغازه میوه فروشی میرود دستور مقا دیری میوه به مرد میوه فروش میدهد و مشغول وارسی میوه ها میشود به طرف هندوانه هایی که در گوشه ای رو هم تلنبار بود ه میرود  و از میو ه فروش قیمت می پرسد و پس از شنیدن پاسخ با لحنی گلایه آمیز خطاب به میوه فروش می پرسد آقا چرا این هندوانه ها اینقدر کوچک است ؟ میوه فروش همان طوریکه در حال جمع آوری میوه ها بوده با لهجه اصفهانی خود میگوید آقا شو ما بی شین  بزرگ می بینی ، از اون بالا معلومس کوچیکس !!!

No comments:

Post a Comment