نیمه شبی مست ز میخانه ای
گرم شرابی دو سه پیمانه ای
چون که شدم جانب دولت سرا
راحت و آرام بخوابم بجا
چشم من افتاد به یک مرد کور
در دلم افکند به یکباره شور
در بر او رخت و ردایی نبود
کفش به یک پا و به پایی نبود
دست نحیفش به عصا تکیه داشت
پاره ای از نان ز کسی هدیه داشت
شام زمستان بد و سرما زیاد
برف ببارید به همراه باد
مست بدم گرم ز شهد شراب
حیف نبودی که شبم شد خراب
راه گرفتم که شوم دور از او
مرد فقیری بد و ناجور او
چون که گذر کردم و رفتم به راه
هیچ بر آن مرد نکردم نگاه
نام مرا برد و سلامم بکرد
در عجبم آمد از آن رویکرد
گفتمش ای مرد چه سانم بدید
کور بدی نام و نشانم چه دید
گفت مرا با لب خندان رفیق
هرکه به میخانه و رندان شفیق
بر سر این کوی چو گامش رسید
چشم دلم نام و نشانش بدید
دیده رندان ز دل آید به نور
گرچه به ظاهر بود ازدیده کور
آنکه به سر پرده نخوت کشد
کوربدی دیده نشاید که دید
کور نیم دیده جانم تو دید
کورتویی روح و روانم ندید