Wednesday, 5 June 2013

بمناسبت یک حادثه دلنشین



مادرم جای تو خالیست در این لحظه خوب

لحظاتی که مداوم ز خداوند تمنا کردی

دلت آرام بگیرد مادر

خاطرت شاد شود 

و مبارک باشد

تو که جایت به بهشت است یقین

تو که محبوب خدایی مادر

از خداوند بزرگ

بازهم یاری خواه

تا که این راه بر او راحت و هموار کند

مادرم روحت شاد پدرم روحت شاد 

خواهرم جای تو هم خالی بود

وقت رفتن


زمانی زنده بودن را خوش آید 

که تو قادر به کار و نیک احوال

عزیزانت کنار و یار در پیش

نه هر یک را نبینی سال تا سال

مثال شاخ شمشادی به قامت

دو چشمانت بود تیز و سبکبال

بهر سو میروی رهوار پایت

میان دوستان با قیل و با قال

در افتادی ز پا رفتن تو را به

که ماندن اینچنین کس نیست خوشحال

Sunday, 26 May 2013

مصداق عاشق



من کجا عشق کجا صدق کجا

بین ما فاصله از فرش به عرش

عاشق آنستکه همراه شود با معشوق

همه جا همه وقت

بودنش بودن او . رفتنش رفتن او

عاشق آنستکه تا گشت خزان و گلی میمیرد

میرود با گل نیز

عاشق آنستکه بر شعله زند بال و پرش

عشق را باید از آنان آموخت 

که به حق استادند 

در صداقت و وفا

 در ره یار

Saturday, 25 May 2013

امانت های خداوند


باران قطره قطره و برف سپید و پاک

طوفان و باد که آرد زمین به خاک

کوه بلند و سخت که سرساید آسمان

خورشید داغ و کواکب به کهکشان

گردنده گنبد مینای رنگ رنگ

چرخنده ساعت ایام بی درنگ

حیوان و انس به دنیای زندگان

مرغان وبلبل زیبا ونغمه خوان

گلهای باغ و گلستان و لاله زار

سبزینه دشت و بیابان و مرغزار

ماه وستاره وخورشید واین جهان

کون ومکان واول وآخربه بیکران

از آ ن ا وست ا ما نت نگاهدا ر

ورنه ستاند وافتی توخوار وزار

حرمت بدارو خدا را سپاس گو

تا برتو بیش بدارد نثار او

Sunday, 12 May 2013

برای مادر رنج کشیده ام که در روز اول فروردین سال 1389 و در لحظه تحویل سال دار فانی را وداع گفت روحش قرین رحمت خداوند باد




برای آنکه مرا زاد و زندگی آموخت

چراغ زندگیم بود و تا به آخر سوخت

دلش به وسعت دریا رخش چو غنچه گل

مثال شمع به شب های تار من افروخت

به آسمان خدا رفته یا که باغ بهشت

به هرکجا که بود چشم من بدانجا دوخت

به روز مادر و یاد عزیز او امروز

دلم گرفته و یادش چو شعله جانم سوخت

خمار 

نغمه ی بلبل و آوای نی وفصل بهار 

می کشد این دل بیچاره به پیکار قمار 

پاکباز از در میخانه برون خواهد شد 

جامها کرده تهی ازمی و بد مست و خمار 

تا که این گنبد چرخنده بچرخد بر پای 

دل بیمار مرا نیست همی صبر و قرار 

تا د گر باره بهار آ ید و گل ها بدمد 

نغمه بلبل و آ وای نی و د ید ن یار

قصاص



وقت است که من با تو مدارا نکنم 

دست از تو کشیده هیچ پروا نکنم

ازبهرقصاص این همه ظلم و ستم

برد ا ر کشم حوصله  بی جا نکنم

از دست تو یک دقیقه آرامم نیست

میکوشم ازاینکه خویش رسوا نکنم

افسرده شدم بسکه غمت را خوردم

لعنت به من ا رمهر تو حاشا نکنم

ا ز سینه برون کشا نمت بی پروا

درخا ک فرو برده  و غوغا نکنم

آسوده کنم خویش زدستت ای دل

بیهوده از این جای به آ نجا نکنم

Saturday, 11 May 2013

ﻫﻨﮕﺎﻣﻪ دیدن


ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺗﺮاﺯاﻳﻦ ﻳﻘﻴﻦ ﻧﺪﻳﺪﻩ
ﺁﻧﺪﻡ ﻛﻪ ﻟﺒﺎﻥ ﺗﻮ ﭼﺸﻴﺪﻩ
ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺧﻤﺎﺭ ﺁﻥ ﺩﻭ ﭼﺸﻤﻢ
ﺁﻟﻤﺎﺱ ﺑﻮﺩ ﺑﺠﺎﻱ ﺩﻳﺪﻩ
ﺩﻝ ﺑﺮﺩﻩ و ﻛﺮﺩﻩ اﻱ اﺳﻴﺮﻡ
ﭼﻮﻥ ﺑﺎﻓﺘﻪ اﻱ ﺑﻬﻢ ﺗﻨﻴﺪﻩ
ﻣﻦ ﺩاﻧﻢ و ﺁﻥ ﺧﺪاﻱ ﺩﻟﻬﺎ
ﻫﻨﮕﺎﻣﻪ ﺩﻳﺪﻧﺖ ﺭﺳﻴﺪﻩ

اسیر


شانه مزن برسرزلف دو تا 

دل بود آنجا به کمندت اسیر 

لذت زندان و اسارت به زلف 

ازمن افتا د ه به بند ت مگیر


بلور و سنگ

هزار بوسه به دست ار زند اثر نکند 
اگر شکست دلی را کسی به نادانی
مقام آن نشناسد هر آنکه دل بشکست
بلور و سنگ کجا دیده ای به همخوانی

بن بست


خانه ما کوچه بن بست بود
خانه اوبود به بن بست ما
عاقبت آمد به درون دلم
ر فت دلم خانه اوهم به جا
دل که نگوکوچه بن بست شد
مانده درآن کوچه دلم سالها
نیمه شبی کوچه زهم بازشد
رفت دلم لیک ندانم کجا
درپی دل گشتم و دریافتم
رفته به بن بست کنار خدا

Saturday, 4 May 2013

معنا ی عید



چون که نوروز رسید 

دخترکوچک من با من گفت 

پدرم ... 

عید کدام است و چه فرقی دارد 

با دگر روز خدا 

گونه ام رنگین شد 

دلم ازغصه گرفت 

شرمسارم که بگویم نوروز 

وقت دیدارعزیزان ازهم 

موسم نو شدن رخت ولباس 

وزمانیست که مردم دل وهم 

خانه خود پاک کنند 

ازغبارغم واندوه درون 

عید روزیست که با فصل بهار 

بلبل ازخواب زمستانی خود برخیزد 

نوشود باغ گل و نرگس مست 

وگلستانها هم پرشود ازگل وپروانه و 

سنبل بسیار 

با نگاهی محزون 

گفتمش دخترکم 

عید یک ر وز بود 

هم چوبسیار دگرروز خدا 

فرق چندان نبود برمن وتو 

نه کسی یاد کند، نه که رختی ولباسی 

ز تو هم نو گردد 

عید ما با دگران نیزتفاوت دارد 

عید ما لقمه نانی گرم است 

پوششی تا که زسرمای زمستان 

برهیم 

سقفی ازخاک وگل وخشت بهم 

تا به شبهای سیاه 

من وتوخسته وفرسوده وتنها باهم 

زیرآن راحت وآرام بگیریم قرار 

عید ما آن روزاست 

قطره ای چون الماس 

گونه زرد و نحیفش را شست 

نرم و آهسته به من گفت پدر 

غم مخور عید تو هم می آید 

وکسی یاد کند ازمن و تو 

به بهاری شاید

با م دوست



یک لحظه نشد کزغمت آرام بگیرم 


ازسوی تو یادی شده پیغام بگیرم 


بفرست مرا قاصد خود رابه پیامی 


با باد صبا کز لب ا و کام بگیرم 


صد سال اگربگذرد ازعمرمبادا 


بی نام تو آسوده وفرجام بگیرم 


تابرسربام تو بود خانه دل را 


هرگز نتوانم که دگربام بگیرم 


خواب خوش من نیست مگرباززمانی 


دردام توا فتاده ودر دام بمیرم

خا نه خدا


دست به دامان خدا شد دلم 

دورمشوازمن و ازمحفلم 

گفت خدا دورتو گردیده ای 

ورنه که من درهمه جا منزلم 

خانه من خانه دلها بود 

هیچ نبد خانه ز آب وگلم 

ساکن دلهای فقیر وگدا 

یا دل درمانده وبی ساحلم 

هرکه مرا خواند جوابش دهم 

همدم و همراه به سوز دلم 

آنکه مرا نیست کنارش بدان 

درد وبلا گیرد و رنج و الم

بن بست


خانه ما کوچه بن بست بود 

خانه اوبود به بن بست ما 

عاقبت آمد به درون دلم 

ر فت دلم خانه اوهم به جا 

دل که نگوکوچه بن بست شد 

مانده درآن کوچه دلم سالها 

نیمه شبی کوچه زهم بازشد 

رفت دلم لیک ندانم کجا 

درپی دل گشتم و دریافتم

 رفته به بن بست کنار خدا

اسیر زلف



شانه مزن برسرزلف دو تا 

دل بود آنجا به کمندت اسیر 

لذت زندان و اسارت به زلف 

ازمن افتا د ه به بند ت مگیر

حبس ابد



ما خوش نشسته به ایام روزگار 

افتاده پاک به زندان زلف یار 

حکمی رسید ز داور برای ما 

دردام دوست بمانی تو بر قرار 

داورهرآنکه بود به دل بود آشنا 

با عشق مبتلا وبه یاری دلش کنار 

آنجا که د ید مرا فارغ ا ز وفا 

حکمش ند ا د ا بد در کنا ر یار

دلسوزی






شبی به هنگام شام منزل حاجی غلام

جای شما خالی بود شام خیلی عالی بود

باقالا پلو با ماهی کوبیده وبرگ شاهی

فسنجونش با گردو خوراک مرغ و آلو

زرشک پلوعدس پلو سه نوع خورش دونوع چلو

رشته پلو با دلمه آبگوشت و گوشت و دنبه

بوقلمون با کوفته آدمو میکرد آشفته

سالاد فصل و کاهو ران کباب آهو

سفره دیگه جا نداشت مهمون بجزما نداشت

شام حسابی خوردم شانس آوردم نمردم

گفتن از اون قدیما به آدمی مثل ما

کاه نبوده ازخودت کاهدان که بود ازخودت

بعد ازغذا نشستیم درب اطاق را بستیم

دیدم حاجی پکر بود انگارتو دردسر بود

گفتم چه حالی داری نکنه که حال نداری

 گفت که دلم خون شده انگاری مجنون شده

غم میخورم فراوون اشکام شده چو بارون

همسایمون غضنفر پنچ تا بچه یه همسر

از کارکه بیکار شده رنجورو بیمارشده

شام و ناهار نداره آروم و قرار نداره

پنج تا بچه گرسنه کی گفته بچه حسنه

کاری ازم بر نمیاد درد دلم سر نمیاد

کاشکی غذایی داشتم داروودوایی داشتم

میبردمش مریضخونه شاید که زنده بمونه

وقتی میگفت این حرفا کیف غذا رفت ازما

گفتم حاجی غصه نخور اززندگی بیخود نبر

اونام خدایی دارند راهی به جایی دارند

اگرخدا خودش بخواد تو سفرشون غذا میاد

تو مرد خوبی هستی درغم ا و نشستی

تو مرد حقی بخدا کارت درسته توبابا

کاشکی که همسایمون مثل تو بود ومهربون

اینهمه با خدا بود به فکر بی نوا بود

غصه نخوردرست میشه خدا بزرگه همیشه

میخوای  حالت جا بیاد تلخی به کامت نیاد

یه چای بخوربا نبات یه لقمه گزیا شکلات

یه چرت خوابی بزنیم شاید ثوابی ببریم

آدم دیگه مثل شما دلسوزوخوب وبا صفا

والا دیگه نیست بخدا خوش به حال همسایه ها

تازه به خواب رفته بودیم داد وهواری شنیدیم

رفتیم بیرون با عجله گریه و ناله ههله

غضنفربا بچه ها ش رفته رحمت خدا ش

حاجی به فکرفروشد دوباره زیرو رو شد

گفت به زنش حاج خانم حلوا بده به مردم

همسایه ها بفهمند حاجی غلام دل رحمند

آی آدمای با خدا نگاه کنید همسایه را

خدای ما همه یکیست دلسوزی هامون الکیست

Sunday, 7 April 2013

گفتگو با مهتاب

من و مهتاب شبی فصل بهار
بر سر برکه آبی زیبا
گفتگو میکردیم
قصه میگفت ز عشاق جوان
داستان از دل و دلداده گی و شیدایی
گفت دیدم که شبی چون امشب 
در همین نقطه که امشب من و تو 
درد دل میرانیم
دختری با پسری دست به دست 
دخترک دست نهاده ست به بالین  پسر
و پسرسخت درآغوش گرفته ست نگارش را سر
دخترک چون گل نرگس زیبا
پسرک بلبل مست و شیدا 
 هردو درخویش فرو رفته و من هم درآب
 به تماشا بودم
نفس باد صبا مشک بیاورد ز راه 
و فروبرد به گیسوی چو شب تارنگار
پسرک عطرگل اززلف چو بویید دمی
ناگهان ازجا جست
تند بادی شده بود و به خود میپیچید
آنقدر تند و سریع که ز امواج تنش
آسمان ابری شد
و چنان لرزه درانداخت به آب 
که دگرهیچ ندیدم تا صبح
آفتاب آمد و من رفتم وعشاق جوان نیزیقین

دزد


آهسته به من گفت که دزد آمده است 
گفتم دلت آسوده که مغبون برود
آز دزد که آیدت به شب هیچ مترس 
دزدی که به روز آمده قارون برود
دزدی که بروز آمده داناست به کار 
دزد شب بیچاره چو مجنون برود
آرام بخواب تا که آن دزد مگر
آسوده خیال و بی دلی خون برود

حاصل عمر


حاصل یک عمر دویدن چه شد
خون دل و غصه و درد و الم
شاهد مرگ دگران روز و شب
در پی یک لقمه نانی به غم
خرم و خوبند هم آنانکه دل
در پی عشقی نسپارند هم
یا که به دریا زده دل را همی
هیچ نترسند ز پیچ و ز خم
کاش که دیوانه بدم بی گمان
راحت و آرام ز بیش و ز کم
یا که چو درویش بدی بی ریا
غافل و آسوده ز بود و عدم

یار دیرینه


بلبل آمد که نشیند برسنبل درباغ

باغبان گفت بپا خیزکه این جای من است 

بلبل اما به سخن آمده گفتا هشدار

من و تو زنده به باغیم نه این رای من است 

گل اگر رفت ز بستان و گلستان به خزان

نه تو را موجب شادیست نه آوای من است

قدر ایام گل و فصل بهاران خوش دان

که زمستان به دل خسته و شیدای من است 

آنکه امروز نیاید که نشیند بر گل

یار دیرینه و پروانه زیبای من است


Thursday, 4 April 2013

برای آنانکه به دریا پیوستند



باور کنید قصه دریا و قطره را 
باور کنید موسم رفتن به سوی دوست
باور کنید تشنه و یک جرعه اب را 
ای قطره های کوچک جاری به جویبار 
آخر به دامن دریا ست جایتان
دریای آبی و آرام و بیکران
آندم که را ه سپاری به سوی دوست 
از راه جویبار 
گل بوته های تشنه ی بر جا نهاده را
سیراب کن 
سیراب یاد خویش

Sunday, 31 March 2013

دیدار یار

باد صبا اول صبح بهار 
گفت به یک قاصدک 
دست مرا گیربرم پیش یار
قاصدک ازجای جست 
نرم و سبک شادمان 
دست به دستش گرفت
از سرکوهی بلند
از دل دشت و دمن
ازبردریا گذشت 
تا که به باغی رسید
پرزگل و لاله زار
لاله به همرنگ خون
قاصدک آنجا نشست
چشم بدنبال یار
باد صبا منتظر
خون به دل و بیقرار
قاصدک اما دمی
برسر گل ها پرید 
لاله سرخی بدید 
همچو رخ یار بود
دانه اشکی به چشم 
برسرگل جا گرفت
بال و پرش را ولی 
داد به با د صبا 

نابینا و مست

نیمه شبی مست ز میخانه ای 
گرم شرابی دو سه پیمانه ای 
چون که شدم جانب دولت سرا 
راحت و آرام بخوابم بجا
چشم من افتاد به یک مرد کور
در دلم افکند به یکباره شور
در بر او رخت و ردایی نبود
کفش به یک پا و به پایی نبود
دست نحیفش به عصا تکیه داشت
پاره ای از نان ز کسی هدیه داشت
شام زمستان بد و سرما زیاد
برف ببارید به همراه باد
مست بدم گرم ز شهد شراب
حیف نبودی که شبم شد خراب
راه گرفتم که شوم دور از او
مرد فقیری بد و ناجور او
چون که گذر کردم و رفتم به راه
هیچ بر آن مرد نکردم نگاه
نام مرا برد و سلامم بکرد
در عجبم آمد از آن رویکرد
گفتمش ای مرد چه سانم بدید
کور بدی نام و نشانم چه دید 
گفت مرا با لب خندان رفیق
هرکه به میخانه و رندان شفیق
بر سر این کوی چو گامش رسید
چشم دلم نام و نشانش بدید
دیده رندان ز دل آید به نور
گرچه به ظاهر بود ازدیده کور
آنکه به سر پرده نخوت کشد 
کوربدی دیده نشاید که دید 
کور نیم دیده جانم تو دید 
کورتویی روح و روانم ندید 

تفاوت

صداها مهربان همچون گذشته
ولی سرد است و غمگین است و پردرد
صداها بازتابی ازدرونند
سخن گویند ازدل های محزون
به لب ها خنده اما سرد و بی روح
دگر شور و نشاطی نیست در سر
دگر امید ازدل رخت بسته
دگر دل ها همه تنگ است و خسته
دلم تنگه برای شادمانی
دلم تنگه برای آن زمانی
که لب پرخنده دل ها بود روشن
خدایا گرد غم بردار و بنشان 
بجایش شادمانی . نور . امید

بهاران

صدای  ضربه باران به پشت پنجره ام 
مرا ز خواب شبانگاه میکند بیدار
سرک کشیدم و دیدم که آسمان ابریست
و قطره های بلورین فرو چکد به زمین
نگاه خویش به دنبال قطره ها بردم
درون باغچه دیدم که غنچه میخندد
گشوده لب به گمانم که میزند فریاد
به غنچه های دگر تا زخواب برخیزند
به شیشه گوش نشاندم شنیدمش آری 
که غنچه گفت 
بهاراست و وقت بیداری
 بهار آمده ای خفته گان به خواب عمیق 
به عشق لاله و سنبل ز جای برخیزید

معنای عید

دختر کوچکم از من پرسید
پدرم عید کدام است و چه معنا دارد 
پدرم عید چه فرقی دارد با دگر روز خدا
گونه ام رنگین شد
دلم از غصه گرفت
شرمسارم که بگویم نوروز
وقت دیدار عزیزان از هم
موسم نوشدن رخت و لباس
و زمانیست که مردم دل و هم خانه خود
پاک کنند
از غبار غم و اندوه درون
عید روزیست که با فصل بهار
گل و پروانه به بستان آید
غنچه خندان  شده و بلبل مست
عطر گلهای اقاقی همه جا میپیچد
مردمان شاد 
به دلها همه امید و نشاط
با نگاهی محزون 
گفتمش دخترکم
عید هم یک روزیست 
همچو بسیار دگر روز خدا
فرق چندان نکند بر من و تو 
نه کسی یاد کند 
نه که رختی و لباسی ز تو هم نو گردد 
عید ما با دگران نیز تفاوت دارد 
عید ما لحظه بوییدن یک لقمه نان گرم است
پوششی تا که ز سرمای زمستان برهیم
سقفی از خاک و گل و خشت به هم 
تا به شب های سیاه
من و تو خسته و تنها با هم
زیر آن راحت و آرام بگیریم قرار 
عید ما آنروز است
قطره ای  چون الماس 
گونه زرد و نحیفش را شست
نرم و آرام به من گفت پدر 
غم مخور عید تو هم می آید 
و کسی یاد کند از من و تو 
به بهاری شاید 

Saturday, 30 March 2013

توصیف اشک


اشک باران دل ابری ماست 

می چکد ازنوک مژگان دوچشم 

تا که خاموش کند آتش افروخته درسینه مگر 

اشک حرف دل آن مادردرمانده زتنهایی و درد 

یا که آبی است که ازچشم یتیمی ریزد 

تا که سیلاب روان گشته زجا بردارد 

ریشه ظلم ویا ظالم را 

اشک گاهی سخن ازماتم عاشق گوید 

وزمانی ازشوق 

شوق دیدارعزیزی که رسد ازره دور 

اشک را باورکن 

گریتیمی زسردرد ببارد ازچشم 

عرش خواهد لرزید 

وخداوند غضب خواهد کرد 

اشک را باورکن 

گریکی مادردلسوخته درداغ عزیزی ریزد 

برسرت آتش غم میبارد وتورا خواهد سوخت 

اشک را باورکن 

حلقه درچشم چوزد ازسرشوق 

شام تاریک شود مهتابی 

وزمستان تو گرم 

اشک را باورکن 

اگرازدیده عاشق به صداقت ریزد 

بی گمان بردل معشوق اثرخواهد کرد 

وبهاران گردد

 و بروید گل امید درآن 

دیوار نوشته



روی دیوارکوچه ما 

خوانده بودم عبارتی شیرین 

عاشقی گوئیا نوشته شبی 

دارمش دوست والسلام وهمین 

دیگری زیرآن نوشت: رفیق 

نگذاری که او بفهمد این 

روزدیگر نوشته بود رفیق 

که خبردارد ازدل مسکین 

آن رفیق شفیق نوشت 

 بایدت سوخت چاره نیست جزاین

رسم د لداری


نه شرط عشق شناسد نه رسم دلداری 

نه رخ به خواب نماید نه وقت بیداری 

منم اسیربه چشمان چون دو نرگس او 

به تب فتاده و حاشا دمی پرستاری 

به هربهانه که سویش روم به قصد وصال 

رود به جانب دیگرو یا دگرکاری 

دوای درد مرا او فقط به بردارد 

اگرکه دست کشد برسرم به تیماری

تعمیرکار دل


زندگی صحنه نا مردی هاست

وتو با یک دل مجر وح کجا

میتوانی که موفق باشی

دلت ازعشق خدا پرکن و

براو بسپار

آنچه خود نتوانی

وفقط ازته دل با اوباش

بهترین است که تعمیرکند

دلها را

مسیر عشق



عشق کردار دل است 

دیده ابزار و زبان است 

سخنگوی درون 

دیده چون خواست 

زبان می گوید 

واگرصادق بود 

دل پذیرا گردد 

وچنین است که عشق 

میهمان گشته به روح 

و نشیند بر دل 

عشق زیبایی یک غنچه گل 

باغ را جلوه از اوست 

عشق یک شیشه بی رنگ وزلال 

با یکی خرده غبار 

تیره میگردد و تار 

عشق چون بال و پر پروانه 

نازک و ترد و ظریف 

ضربه ای کوچک اگرخورد براو 

بی گما ن می شکند 

و دگرقدرت پرواز دراو 

می میرد 

عشق چون خون جاریست 

وتو بدان محتاجی 

عاشقان گرچه به دیوانه شبیهند ولی 

چون به میخانه شدی صدرنشینند همی

نو روز



نوای بلبل شوریده بر خاست 

بهارآمد بهار آمد بهاران 

نسیم صبح بوی سنبل آرد 

درختان سبزوگل آمد به بستان 

لباس بخت برچیدند ازتن 

بجایش غنچه های گل فراوان 

عزیزان قدرگلها را بدانید 

بگیرید و ببوئید ش به گلدان 

که نوروزاست وگاه شادکامی 

گه شادی ، زمان یاد یاران

روزگار بد



دیرزمانیست دراین روزگار

معرفت و عشق نیاید به کار

حیله ونیرنگ فراوان شده

صدق وصفا رفته دگرازکنار

علم اگرهست ، درون کتاب

شعبده بازی شده ابزار کار

خدعه کند عابد وزاهد همی

دزد شده مال تو را پاسدار

وای به احوال تو گرصادقی

یا که درستی است به قول وقرار

مانده کلاهت به پس معرکه

راحت و آرام خیالت مدار

راحت اگر می طلبی هوشیار

قفل بزن بر دل و حیلت بدار


Monday, 25 February 2013

شکار

قصد من اینست روم کارزار
با نوک مژگان بزنم برشکار
زلف دوتایش چوگرفتم به دست
خویش ببندم به سرزلف یار
لب بگذارم به لبش اندکی
تا نفسم رفته و ناید دوبار 
خدعه کنم صید منم نیست او
بهترازاین راه نیامد به کار 
هرچه نشستم که به دامم کشد
هیچ نیامد به دلش این قرار 
چاره همین بود به جنگش روم 
تا که مرا او بکشد چون شکار 

Friday, 8 February 2013

نقطه



شیشه را با کف دست
پاک کردم ز بخار
کوچه را مینگرم که سراسربرف است
شاخه ها از دیوار
سربزیر آورده
مثل گیسوی زنی پیرو سپید
دربلندای درختان چنار
قارقاری بر پاست
و کلاغان سیاه درهیاهو با هم
کوچه را مینگرم
نقطه ای درته آن می لرزد
مثل یک جسم سیاه
به گمانم که کلاغی است بدنبال
غذا می گردد
کوچه را برف سپید
سربه سر پوشانده
وفقط نقطه تاریک سیاه
ر وی فرشی ز سپیدی
نرم نرمک به جلو می آید
نقطه گاهی به جلو
و زمانی به عقب
بنظر می آید
چشم را دوخته ام برهرگام
بازهم شیشه کدرگشت ز هرم نفسم
بازهم با کف دست میزدایم آنرا
نقطه آمد به جلو
نقطه شد چوب سیاه
بی گمان نقطه دگر نیست کلاغ
صورتم را که زگرمای درون خیس شده
بازبر شیشه فشار آوردم
بازهم شیشه کدرشد ای وای !
بازهم با کف دست شیشه را کردم پاک
نقطه آمد . آمد.
وکلاغان سیاه..
با هیاهو زیاد
پرکشیدند و پریدند به اوج
نقطه نزدیک که شد
دیدمش مردی بود با عصایی دردست
می شناسم او را...
برف پوشانده سرو صورت او را اما
پای او تا به میان در دل برف
لنگ لنگان آمد
پدرم بود به دیدار پسر می آمد
درگشودم که درآغوش بگیرم او را
کوچه دیدم خالیست
همه جا برف سپید
همه جا سرد و سکوت
و من ازسردی آن لرزیدم
و پریدم ازخواب...


Sunday, 3 February 2013

صیاد


نیمه شب بود و هوا بس تاریک 

مرد صیاد زجایش برخاست 

پای درراه گذاشت و تفنگش دردست 

راه باریک و پراز سنگ و کلوخ 

مرد صیاد ولی 

بی محابا میرفت 

راه نخجیرچو شبهای دگر 

آشنا بود براو 

بارها رفته ازاین راه به شب و به هنگام سحر 

کوله‌باری که درآن لاشه مرغان خوش آواز 

به خون غلطیده 

باخود آورده به بازارفروش 

مرد صیاد دگربارامشب 

می‌رود راه دراز تا چو شبهای دگر 

خون یک مرغک بیچاره بریزد برخاک 

وازآن لاشه مفلوک به بازار بسازد پولی 

وطعامی بخرد 

بهرفرزند عزیز 

مرد صیاد یقین کی داند 

یا نباید که بداند هرگز 

به زمانی که بخون می غلطد 

مرغک ازقله سنگ 

جوجه ای درپس آن سنگ سیاه 

منتظرمانده که مادربرسد 

وزمنقارنحیفش بستاند او هم 

لاشه مورو یا خرمگسی 

بی گمان چرخش چرخ است. چنین میخواهد 

نه خدا وند نه صیاد 

ونی مرغک و مور 

دل تو دلم نیست



 


دل تو دلم نیست که بیای دوباره

دادبزنی آی آدما بهاره

رفته دیگه سرمای برف و بارون

تو خونه ها گل میزارن تو گلدون

شاپرکا باز اومدن تو باغچه

آینه و شمعدون اومده رو طاقچه

باغبونا هرجا میرن می خندن

گل می چینن دسته دسته می بندن

ابرا تو آسمون پریشون شده

ستاره‌ها برگشته، مهمون شده

دل تودلم نیست که بیای دوباره

داد بزنی آ ی آدما ، بهاره

مهتاب شبا نور می پاشه تو مرداب

روز که میشه گرم و قشنگه آفتاب

هوا پراز مهرومحبت شده

دل ها رها زدرد و محنت شده

سبزو سفید وقرمزه آسمون

گلستونه گلستونه خونمون

تو چشمه هاش آب زلاله جاری

سرداده آواز قشنگ قناری

دل تو دلم نیست که بیای دوباره

داد بزنی آی آدما بهاره

دامنا گلدار همه پر چین شده

دخترا خند ون لبا شیرین شده

دل تودلم نیست که بیای دوباره

داد بزنی گریه نکن ستاره

اشکا فقط رو برگ گل نشسته

درهای غم بسته شده شکسته

ویرونه ها نو شده گشته آباد

بلبلا نغمه خون همه شاد شاد

داد میزنه دختر گل دوباره

بیاین بیرون آ ی آدما ، بهاره





Saturday, 5 January 2013

عطر تو


چون قفس سینه را پرکنم ازیاد تو 

عطربهاری دهد هرنفسم روز وشب 

برسرکوی تو دل با زکند سفره را 

تا که نشینی برآن خوان سراسر تعب 

سازجدایی مزن مطرب خوش چنگ من 

تلخ مکن شام من بی می وبزم و طرب 

دل به تومفتون شده خانه ندارد قرار 

سوخته ازعشق توهم دل وهم جان به تب 

ای که به رندان دهی جام لب لعل را 

قطره ای ازآن مراتا نرسد جان به لب