Wednesday, 5 February 2014

بگو عاشقی





















بگو عا شقی تا سلامت کنم
تمام دلم را به نامت کنم
درآغوش گرمم بگیرم تو را
می ارغوانی به کامت کنم
دودستت به لبها گذارم همی
به هر بوسه دنیا به کامت کنم
نوازش کنم تار گیسوی تو
چنان قوی وحشی که رامت کنم
سرم را به بالین گذارم مدام
تنم را چو آهو به دامت کنم
به روزاز نظرهات پنهان کنم
چه گویم چه ها من به شامت کنم
چنانت بگیرم درآغوش تنگ
که تا صبح صادق قیامت کنم


خالق هستی




خالق هستی
ای همه ی هستی من زان تو
جان جهان بسته به پیمان تو
چرخ فلک گرکه بچرخد زتوست
عالم و آدم همه مهمان تو
آنچه تو خواهی به جهان آن شود
ماهمه بندیم به زندان تو
مهرتوهرکو که نشاند به دل
عاشق و شیدا شده برجان تو
برمن مسکین نظر ازلطف کن
زنده‌ام ازذره احسان تو
آنکه تو مهمان کنی اش در سرای
باده رضوان چشد ازخوان تو
عشق تو دردل چو نشیند یقین
پرشود از نورو ز ایمان تو
نورتو بر کل جهان تا فته
منبع نور است به ایوان تو
دست به دا مان تو دستم بگیر
حاجت من گوشه چشمان تو

قدیما




 

قدیما ، همسایه ها
قدیما ، چشما اگه گریون بود
 دل اگه غمزده و محزون بود
غم همسایه سبب بود به خدا
کسی با کسی نبود نا آشنا
اگه همسایه خونه ش تاریک بود
اگه سرمای هوا نزدیک بود
اشک ماتم می‌نشست توی چشا
هیچکدوم ازاون یکی نبود جدا
قدیما همسایه آشنا بود ش
دل همسایه به هم رضا بودش
اگه بارون می چکید قطره چکون
تواطاق همسایه از آسمون
دیگه خوشحالی میرفت ازتو دلا
همه دستا به کمک میرفت بالا
وه که آدما چه با صفا بودن
راستی راستی همه با خدا بودن
نونشون توی تنورهمد یگه
به دلا نشسته شورهمدیگه
مرغ همسایه دوتا تخم اگه داشت
یکی شو همسایه باید برمیداشت
هرکه چاه آبی داشت توی خونه
آب می بردن همگی خونه به خونه
عصربه عصرهمسایه ها کنج کوچه
مردو زن جدا جد ا، کلی بچه
درد دل ، بگو مگو ازگل و مل
بازی الک دولک ، یه قل دوقل
حمومک مورچه داره ، بشین و پاشو
بچه‌ها قایم باشک ، بدو بدو
پشه بند رو پشت بوم ، توی حیاط
تو زمستون ، کرسی و چای و نبا ت
مردا ، پهلون همه اهل صفا
زنا ، مهربو ن ، رفیق شوهرا
حیف که امروز همه چیز رفته زیاد
دین و ایمون، به خدا رفته به با د
بین دلها همه دیوار بلند
دیگه همسایگی هم نیارزه چند
نه خدا رو میشناسن نه همسایه
آدما دنبال پول سایه به سایه
شمع نذری کنج هر سقاخونه
گل و گلریزون میون زورخونه
سفره امام حسین، قیمه پلو
تو محرم، دیگای پر از چلو
گمونم همش دروغ بود بخدا
چه‌جوری عوض شدن پس آدما
اگه همسایه زنش بیمار بود
دخترش یا پسرش بیکار بود
اگه پول نداشت بره مریضخونه
دخترش عروس کنه ، نمونه خونه
رفتن خونه خدا حروم میشد
مگه همسایه کاراش تموم میشد
دیگه امروز ، زمونه این حرفا نیست
حتی برف آسمون اون برفا نیست
غم همسایه دیگه پیشکشمون
دلامون دور و به هم نا مهربون
برف آسمون دیگه سیاه شده
دیگه همسایگیا تباه شده
دوس دارم وقتی میرم پیش خدا
بش بگم خدای خوب و با وفا
آدمای اون زمون کیا بودن؟
راس بگو این آدما کجا بودن ؟
مهربونی کن و منت به سرم
منو پیش اون قدیما ببرم
نه بهشت میخوام نه دوزخ آ خدا



ببرم پیش همون قد یمیا