Tuesday, 4 December 2012

خانه خدا



گفت کجا میروی ؟ گفت به کوی خدا 
گفت چرا میروی؟ گفت که گردم رها 
گفت رهایی ز چه ؟ گفت زدرد و بلا
پاک کنم جان و دل از همه ریب و ریا 
گفت گمان می بری رفته به راه خطا
جای خدا در دل است خانه ندارد خدا 
گربه صداقت تویی خالص واهل صفا 
جانب دل روی کن به بودت کعبه را 
کعبه زسنگست وخاک دروطن اشقیا 
پرشده اززوروزرنیست درآن جزهوی 
نیک نظرکن به خود خویش کجا؟ آن کجا؟ 
ا ز تو بسی می برد لیک نه بهر خدا 
گفت زیارت کنم مروه روم با صفا 
سنگ زنم بر رجیم توبه کنم از خطا 
گفت به دیدار شو مردم بی خانه را 
سنگ به سرزن اگر سیرندیدی ورا 
دست بگیر ازصفا کودک بیچاره را 
گفت نصیحت بس است این من شرمنده را 
بگذرم از این مقال شرم کنم از خدا 
من به زیارت روم خانه همسایه را 
گفت چه خوش میروی این بودت کعبه را 
خانه چو تاریک بد دل به بلا مبتلا 
چون که بتابد در آن نور ز کردار ما
شاد شود بی گمان از من و از تو خدا 
بار خدایا قسم بر تو و بر انبیا
حرف امان گوش کن دورکنش ا زریا

Tuesday, 27 November 2012

رنگ زندگانی



زمانی زندگی رنگی دگر داشت 

خداوند جهان برما نظرداشت 

همه آرام و باهم یار بودیم 

به خشنودی شریک کاربودیم 

اگردردی به جان دیگران شد 

به درمانش همه خرد و کلان شد 

بزرگان را به ارزش جایگه بود 

به دل ها جایشان را پایگه بود 

میان مردمان مهرورفاقت 

همه یکرنگ و یکدل با صداقت 

ضمانت ها فقط یک تار مو بود 

دروغ ازجمله گفتارعدو بود 

چه گویم هرچه گویم ناامیدیست 

دگرپایان شب را کی سپیدیست 

دگریاری به دلها بر نماند 

کسی شورکسی درسرنخواند 

همه درتاب ودرتب درپی نان 

که تا شاید نگهدارد به تن جان 

چومیمیری کسی اشکی نریزد 

که خود برحال خود بس اشک ریزد 

اثرازعشق وازعاشق دگرنیست 

زعشاق قدیمی هم خبر نیست 

هرآن کومهرکس رادردل انداخت 

بهایش رابسی باید که پرداخت 

که هرعشقی بهائی دارد امروز 

بهایش گاه جان گه خانمانسوز 

همان بهترکه تنهایی گزینی 

که درد یاروهجرانش نبینی 

که تنهایی فقط یک درد باشد 

به تنهایی سرایت سرد باشد 

دودست خویش را محکم به سرگیر 

زکاراین زمان پند واثرگیر 

که رنگ زندگانی سبزگر بود 

خدا راباخلایق مهر بر بود 

کنون رنگ سیاهی برسرآمد 

زمین وآسمان راغم برآمد 

چوشب شرمنده شد ازاین سیاهی 

نه اختردارد ونی پاره ماهی 

دلش خون است ازبیداد مردم 

که انسان ها همه مارند و کژدم 

به هربام وبه هرکوی وبه هرجای 

به زهر ونیش آغشته کند پای 

که تا جان گیرد ازدیگر مبادا 

به جای خود نشیند باز فردا 

به آن جایی که عقرب لانه گیرد

بیابان است و گلها پا نگیرد

Wednesday, 21 November 2012

اند ر حکایت شب شکرگذاری



یک بوقلمون به دیگری گفت
امشب نتوان براحتی خفت
من در عجبم که این خلایق
از بهر چه شکر ایزدی گفت
گر در صددند تا خداوند
بگذشت و گناه هر یکی رفت
جان من و تو از چه ستانند
بیهوده و بی جهت بسی مفت 
گویند که مردمان پیشین
چون آمده اند و میخکی کفت
نسل پدران و مادر ما
هی کشته و خورده اند جفت جفت
اکنون شده رسم روزگاران
از ما بکشند و شکر می گفت
ایکاش که مردمان در آنروز
یک تن ز خودش نپخته یا پخت
می کشت و بخورد تا به امروز
خود را بخورد و شکر آن گفت

Tuesday, 23 October 2012

پیام باد


میوزد باد سرد پاییزی
برگها چرخ می زند به هوا                                  
شاخه ها لخت وعورو لرزانند
زوزه ی باد و درز پنجره ها                                                                           
خبرت میدهد که در راه است
فصل سرما وبرف ودغدغه ها                              
بازهم چادری به رنگ سپید
سرکشد تک درخت خانه ی ما                              
بازگنجشک کوچکی تنها
می نشیند کنار پنجره ها                                             
آب ، یخ میزند دوباره یقین
ماهیان زیرآب سرد ، رها                                   
باغبان ها به خانه ها اندر
بلبلان ساکتند و رفته نوا                                             
گل وپروانه ها ی رنگارنگ
میرود ازمیان کوچه ی ما                                    
بازهم کودکان ریز و درشت
روی یخ شادمان و بی پروا                                  
مادری پیرو سالخورد ه
آتشی داغ کرده به پا                                          
چشم بردرکه میرسد از راه
جان فرزند او کنون آ یا                                      
دلش از خنده ای به وجد آ رد
میزداید ز کلبه اش  سرما                                    
آی آنان که غرق گرمایید
بشتا بید جا نب دل ها                                         
هردلی را که سرد وخاموش است
گرم سازیدش از برای خدا                                   
تا ترا گرم و خوش نگهدارد
 آن نگهدار و خالق گل ها

Sunday, 23 September 2012

مفهوم و جایگاه شعر


  
شعراز منظرمن حرف دل است
 گاه گاهی موزون
و زمانی به روشهای دگر
آنچه شاعر گوید
سخن از دانش و ازعلم ریاضی نبود
بلکه احساس درون است که آید 
 به زبان یا به قلم
گر نظر برهمه اشعار کنی
ازدرون دل هرمصرع آن
نکته ای دریابی که نشیند بردل
گر زدل بر خیزد
این صفت را نتوان یافت به مکتوب دگر
یا به انواع علوم
نغمه هرچند  خوش از حنجره ای ساز شود
تا که با شعر مزین نشود
ننشیند بردل
هرنصیحت که شنیدی ازدوست
گرکه موزون باشد
می نشیند برگوش
همچو یک حلقه زرتا به ابد
شعرداروست به درد دل و بیماری جان
شاعران شعر نگویند مگرازسردرد
درد هجران و فراق ازدلدار
یا که فریاد زبی مهری یار
ضجه از ظلم و ستم
 ناله از تنهایی یا بد کار
گاه گاهی زسر شورو شعف
خنده برغنچه لب بنشانند
شعردرقالب اگر حبس شود
چون اسیریست به زندان ابد
نه تکاپو ،  نه امید
نه که شوراست و نوید
شعرباید چون روح
مست و آزاد و رها
به هوا برخیزد و به پرواز آید
هرجا درهروقت
روح گرگشت اسیر
بی گمان می میرد
و چنین است که شاعریا شعر
گراسیراست به بند دگری ازسرآز
یا که از بهرتعلق و تملق ،  هرگز
ننشیند بردل
شعرآزادگی و روح روان میخواهد
تا به دل بنشیند
و نمیرد شاعر
به اسیری دربند

اداء دین



آندم که حلقه های سرزلف وا کنی
ما را ز بند تنگ اسارت رها کنی
بیمارزارچشم خمارت شدم به عمر
با گوشه ای زچشم توانی شفا کنی
دردی نهاده عشق بجانم که غیرتو
داروی دیگرش نبود کان دوا کنی
شبناله های من اربشنوی به جان
راهت نمانده هیچ که نامم صدا کنی
مد یون سیل دیده و فریاد سینه ای
ما را به برنیامده دین ات ادا کنی

Friday, 21 September 2012

خزانی دوباره




آمد خزان و توا ن از برم برفت
فصلی که یارگران ا زبرم برفت      
پروانه بود وچوگل های لاله زار
پژمرده گشت وجوان ازبرم برفت
با هم شدیم چوفصل خزان به مهر
حکمت چه بود درآن ازبرم برفت
یا د ش عزیزبود د ر تما م عمر
آ ند م که جان امان ازبرم برفت

Wednesday, 19 September 2012

رژیم غذا یی




دکتری خوب و عزیز ومهربا ن
حاذق و دانا به کارش بی گمان 
نسخه ای پیچیده  ما را بس تمیز
سفره ای رنگین پرازسبزی درآن
ازبرنج و گوشت ما را منع  کرد
چون که هم بیهوده است وهم گران
گفته تا جان دربدن داری بدان
با ید ت سبزی خوری درهرمکان
گاه گاهی هم اگر وسعت رسید
ماهی دریا ، کمی هم ماکیا ن
چون درونت پرشده بیهودگی
بایدت شویی درون جسم وجان
چند روزی گشته قوتم تخم مرغ
با کف دستی فقط یک لقمه نان
گفته باید هیکلت زیبا شود
اشکمت رفته فرووزنت چنان
گرتو د ستور مرا اجرا کنی
مدتی دیگرتو گردی قهرمان
نیک میدانم که مقصودشکجاست  
او به دنبال من است و آن زمان
اوبراین باورکه چندین سال پیش
بهترازامروز بودم بی گمان
گفتمش ای دکتر حاذق  ولی
این امان نتوان نمودش آن امان
راه طولانی سپرده رفته عمر
رسته از بود و نبود این جها ن
چند روزی شاید او مهمان توست
لطف کن نانش نبر اورا بخوان
نسخه ای ده رنگ رنگ و پرغذا
ازفسنجان وخوراکش هم ز بان
یک طرف سیخ کباب وآن طرف
قورمه سبزی یا که قیمه توامان
این دو روز عمرکوته بنده را
غرغر اشکم به روزوشب مران
گرتعهد میکنم از روی صدق
دست بردارم نخواهم من فلان
میتوانم لقمه ای نان و پنیر
صبحدم گاهی کنم من نوش جان
یا همان آش وهما نش کاسه است
تخم گنجشگی بمالم بر زبان
ای خدای گشنگان  رحمی نما
دکترم با من نما تو مهربا ن

Tuesday, 28 August 2012

قدیما ، همسایه ها




قدیما ، چشما اگه گریون بود
اگه دل غمزده و محزون بود
غم همسایه سبب بود به خدا
کسی با کسی نبود نا آشنا
اگه همسایه خونه ش تاریک بود
اگه سرمای هوا نزدیک بود
اشک ماتم می‌نشست توی چشا
هیچکدوم ازاون یکی نبود جدا
قدیما همسایه آشنا بودش
دل همسایه به هم رضا بودش
اگه بارون می چکید ازآسمون
تواطاق همسایه قطره چکون
دیگه خوشحالی میرفت ازتو دلا
همه دستا به کمک میرفت بالا
وه که آدما چه با صفا بودن
راستی راستی همه با خدا بودن
نونشون توی تنور همد یگه
به دلا نشسته شور همدیگه
مرغ همسایه دوتا تخم که میذاشت
یکی شو همسایه باید برمیداشت
هرکه چاه آب بودش توسرسرا
آب می بردن همه ی همسایه ها
عصر به عصر همسایه ها توی کوچه
مردو زن جدا جد ا، کلی بچه
درد دل ، بگو مگو ازگل و مل
بازی الک دولک ، یه قل دوقل
حمومک مورچه داره ، بشین و پاشو
بچه‌ها قایم باشک ، بدو بدو
پشه بند رو پشت بوم ، توی حیاط
تو زمستون ، کرسی و چای و نبا ت
مردا ، پهلون همه اهل صفا
زنا ، مهربو ن ، رفیق شوهرا
حیف که امروز همه چیز رفته به باد
دین و ایمون، به خدا رفته ز یاد
بین دلها همه دیوار بلند
دیگه همسایگی هم نیارزه چند
نه خدا رو میشناسن نه همسایه
آدما دنبال پول سایه به سایه
شمع نذری کنج هر سقاخونه
گل و گلریزون میون زورخونه
سفره امام حسین، قیمه پلو
تو محرم، دیگای پر از پلو
گمونم همش دروغ بود بخدا
چه‌جوری عوض شدن پس آدما
اگه همسایه زنش بیمار بود
دخترش یا پسرش بیکار بود
اگه پول نداشت بره مریضخونه
دخترش عروس کنه ، نمونه خونه
رفتن خونه خدا حروم میشد
مگه همسایه کاراش تموم میشد
دیگه امروز ، زمونه این حرفا نیست
حتی برف آسمون اون برفا نیست
غم همسایه دیگه پیشکشمون
دلامون دور و به هم نا مهربون
برف آسمون دیگه سیاه شده
دیگه همسایگیا تباه شده
دوس دارم وقتی میرم پیش خدا
بش بگم خدای خوب و با وفا
آدمای اون زمون کیا بودن؟
راس بگو این آدما کجا بودن ؟
مهربونی کن و منت به سرم
منو پیش اون قدیما ببرم
نه بهشت میخوام نه دوزخ آ خدا
ببرم هرجا که هستن آدما

Friday, 3 August 2012

زندگی شیرین است

زندگی شیرین است
به زمانی که محبت باشد 
مردمان اهل صفا 
بین عشاق صداقت و وفا 
زندگی شیرین است
به زمانی که برادر نکشد خواهر خویش 
و زمانی که پدر یا مادر قدر فرزند بدا نند  
و فرزند چنین
زندگی شیرین است
نه فقط خوردن وخوابیدن و
شب تا به سحر نوشیدن
یا که مال اندوزی
زندگی شیرین است
گر تو را یار و رفیقی باشد
که به هنگام ملالت غمت از دل ببرد
گرتو را هم نفسی دست بگیرد دردست
وبه ایام تو را گام به گام
تا به پایان برسی
زندگی شیرین است گر تو آزاد و رها
فارغ از ریب و ریا
راه خود برگیری به تکاپو به تلاش
دلت از کینه جدا
دوستی جای بگیرد در دل
دشمنی راه نیابد بر تو
و تو آزاد بیندیشی و آزاد سخن گو یی و آزاد روی
سوی خدا
زندگی شیرین است گر کسی برتوهمان را خواهد
که بخواهد برخویش 
یک کلام 
زندگی شیرین است
گرتو انسان باشی نه فقط یک آدم 



Tuesday, 31 July 2012

دریغ



نسیم با د نوروزی به همرا ه بهار آمد 
شمیم گل زطرف بوستان ولاله زار آمد  
زمین سبزا ست و خرم باغ و بستان شد   
نوای بلبل شوریده هم ا ز شوق یا رآ مد
مرا یاد عزیزان ایدم هرصبح نوروزی
به اول روزمرگ مادرم نا گه چه زارآمد
پدردرچارمین روزازچنین ماه فرح افزا  
به سوی آسمان پرزد مرا دردی کنار آمد
به سوم ماه ازفصل شقایق های رنگارنگ
به باغ این جهان پروانه ام آن گلعذارآ مد
دریغ ودرد من ماندم ولی گلها همه رفتند
کجا بوی گل سنبل توان از بوته خار آمد   

پریرو




شبی مهمان شدم جامی کنم نوش
پریرویان نشسته گوش تا گوش
عجب کردم نه می بود و نه جامی
ولی افتاده یاران سخت مدهوش
به رسم دوستی جویا شدم حال
که اینان از چه رو افتاده بیهوش
پررویی جوابم داد با ناز
اگرخواهی تو هم ازسررود هوش
بیا بنشین به دستم گیر دستت  
به نرمی گیرمت یکدم در آغوش

چراغانی

 
قسم خوردم اگرروزی درآیی
چراغانی کنم ایوان منزل 
ز بس تابنده ای نورت به جانم 
نیازم کی بود خورشید در دل  

راه صواب


هر چه به در کوفتم ای ماهرو
نامده پاسخ که چه خواهی بگو  
گر تو بر آنی که شوم نا امید
زحمت بیهوده به جانت مپو
تا نکنی باز و جوابم دهی
هرشب وهر روزبکوبم براو
به که رها کرده و در واکنی
تا که نشینم برت از روبرو
باده ز جامم  تو بنوشی و من
مست شوم از تووآن عطرمو
جان بسپارم به کنارت شبی
بهتر از این راه دگر ره مجو  

Friday, 27 July 2012

سر پنجه عشق


منم آن اسیر سر پنجه عشق
که به زندان ابد محکوم است
این اسارت را من
با ولع میخواهم و تحمل دارم 
زنده ماندن بی عشق
ظاهرش آزادیست 
لیک بیهودگی است
و تکاپوی زیاد 
حاصلش هیچ که هیچ
عشق تابیدن مهتاب به شب های سیاه 
هرم خورشید زمستان بر برف  
روشنایی بخشد
راه تاریک تو را
و به دل بنشاند
شوق و زیبایی را
عشق یعنی بودن
راه را با دگری پیمودن
دل بی عشق کجا میداند ؟
درد تنهایی مرغی به قفس
که ندارد یاری