شعراز
منظرمن حرف دل است
گاه گاهی موزون
و
زمانی به روشهای دگر
آنچه
شاعر گوید
سخن
از دانش و ازعلم ریاضی نبود
بلکه
احساس درون است که آید
به زبان یا به قلم
گر
نظر برهمه اشعار کنی
ازدرون دل هرمصرع آن
نکته
ای دریابی که نشیند بردل
گر
زدل بر خیزد
این
صفت را نتوان یافت به مکتوب دگر
یا
به انواع علوم
نغمه
هرچند خوش از حنجره ای ساز شود
تا
که با شعر مزین نشود
ننشیند
بردل
هرنصیحت که شنیدی ازدوست
گرکه موزون باشد
می
نشیند برگوش
همچو
یک حلقه زرتا به ابد
شعرداروست به درد دل و بیماری جان
شاعران
شعر نگویند مگرازسردرد
درد
هجران و فراق ازدلدار
یا
که فریاد زبی مهری یار
ضجه
از ظلم و ستم
ناله از تنهایی یا بد کار
گاه
گاهی زسر شورو شعف
خنده
برغنچه لب بنشانند
شعردرقالب اگر حبس شود
چون
اسیریست به زندان ابد
نه
تکاپو ، نه امید
نه
که شوراست و نوید
شعرباید چون روح
مست
و آزاد و رها
به
هوا برخیزد و به پرواز آید
هرجا
درهروقت
روح گرگشت اسیر
بی
گمان می میرد
و
چنین است که شاعریا شعر
گراسیراست به بند دگری ازسرآز
یا
که از بهرتعلق و تملق ، هرگز
ننشیند
بردل
شعرآزادگی و روح روان میخواهد
تا
به دل بنشیند
و
نمیرد شاعر
به
اسیری دربند
No comments:
Post a Comment