Tuesday, 31 July 2012

دریغ



نسیم با د نوروزی به همرا ه بهار آمد 
شمیم گل زطرف بوستان ولاله زار آمد  
زمین سبزا ست و خرم باغ و بستان شد   
نوای بلبل شوریده هم ا ز شوق یا رآ مد
مرا یاد عزیزان ایدم هرصبح نوروزی
به اول روزمرگ مادرم نا گه چه زارآمد
پدردرچارمین روزازچنین ماه فرح افزا  
به سوی آسمان پرزد مرا دردی کنار آمد
به سوم ماه ازفصل شقایق های رنگارنگ
به باغ این جهان پروانه ام آن گلعذارآ مد
دریغ ودرد من ماندم ولی گلها همه رفتند
کجا بوی گل سنبل توان از بوته خار آمد   

پریرو




شبی مهمان شدم جامی کنم نوش
پریرویان نشسته گوش تا گوش
عجب کردم نه می بود و نه جامی
ولی افتاده یاران سخت مدهوش
به رسم دوستی جویا شدم حال
که اینان از چه رو افتاده بیهوش
پررویی جوابم داد با ناز
اگرخواهی تو هم ازسررود هوش
بیا بنشین به دستم گیر دستت  
به نرمی گیرمت یکدم در آغوش

چراغانی

 
قسم خوردم اگرروزی درآیی
چراغانی کنم ایوان منزل 
ز بس تابنده ای نورت به جانم 
نیازم کی بود خورشید در دل  

راه صواب


هر چه به در کوفتم ای ماهرو
نامده پاسخ که چه خواهی بگو  
گر تو بر آنی که شوم نا امید
زحمت بیهوده به جانت مپو
تا نکنی باز و جوابم دهی
هرشب وهر روزبکوبم براو
به که رها کرده و در واکنی
تا که نشینم برت از روبرو
باده ز جامم  تو بنوشی و من
مست شوم از تووآن عطرمو
جان بسپارم به کنارت شبی
بهتر از این راه دگر ره مجو  

Friday, 27 July 2012

سر پنجه عشق


منم آن اسیر سر پنجه عشق
که به زندان ابد محکوم است
این اسارت را من
با ولع میخواهم و تحمل دارم 
زنده ماندن بی عشق
ظاهرش آزادیست 
لیک بیهودگی است
و تکاپوی زیاد 
حاصلش هیچ که هیچ
عشق تابیدن مهتاب به شب های سیاه 
هرم خورشید زمستان بر برف  
روشنایی بخشد
راه تاریک تو را
و به دل بنشاند
شوق و زیبایی را
عشق یعنی بودن
راه را با دگری پیمودن
دل بی عشق کجا میداند ؟
درد تنهایی مرغی به قفس
که ندارد یاری