Monday, 30 January 2012

دامان و ابرو

دستم نرسد به طاق ابروی تو اما
دامان تو را توان که آسان بگرفت
در سایه ابروی تو گر نتوان خفت
سر را که بدامان تو بتوان بگرفت

تظاهر

گر روز کنی خدمت مردم به صداقت
باکت نبود شب به در میکده خفتن
ننگ است اگر مال یتیمان تو بخوردی
آنگاه روی مسجد و بر سر قمه کفتن

دلیل گریه

درون خانه دل غم چنان گرفته مکان
که جای سکنت یک خنده را مدارا نیست
عجب مدار اگر خون ز دیده می بارد
که آب چشم دل ها ز سنگ خا را نیست
چو تیر هجر نشیند به قلب سینه یقین
بجای خون دل آندم می گوارا نیست
فراق یار فرا چون رسد به خانه دل
به جای گریه دگر چاره ای امان را نیست

خواب نما

یک شب ملکی به خوابم آمد
گفتا که گه حسابم آمد
گفتم چه حسابی چه کتابی؟
گفت انچه در این کتابم آمد
گفتم که سواد خواندنم نیست
گفتا تو نخوان جوابم آمد
گفتم که طلبکارو یا مدیونم
گفتا به گمان صوابم آمد
گفتم که خدا خودش بداند
از آنچه مرا عتابم آمد
زینروست که قادر توانا
بخشیده مرا، خطابم آمد
بیهوده مگو هر آنچه گفتم
اینها همه را بخوابم آمد

فروش دل

فریاد زدم بر سر بازار که مردم
محصول مرا هیچ خریداری هست؟
ناگاه رسید یک خریدار زراه
پرسید چه داری و چه مقداری هست؟
گفتم که دلم، کوچک و سرد است و خموش
گفتا که متاعت دگرش یاری هست؟
گفتم اگرش یار به بر بود چه سان؟
هم کوچک و سرد است و بدین زاری هست
گفتا که خریدارنیم من که یقین
دل را که نبد یار به جان باری هست

گذر عمر

صبح رفتم که زنم شانه به گیسوی سپیدم
رخ پر پیچ و خم خویش چو در آینه دیدم
اشکم از دیده فرو ریخت که ایام چه کردم
گله ها کردم و از شانه به سر دست کشیدم
مدتی بعد که یکبار دگر شانه گرفتم
چون نظر آینه کردم دگر از موی ندیدم
گفتم افسوس که هم روی بشد هم سر مویم
گفت صد شکر بگو تا بهمین جای رسیدم

رابطه خداوندبا مادر

به جستجوی تو رفتم به کعبه ات تو نبودی
به سوی صومعه رفتم ببینمت تونبودی
روان به خانه مادر شدم به قصد زیارت
کنار بستر مادر بدیدمت که تو بودی

Saturday, 28 January 2012

عشوه گر


بس کن دگراین غایله عشوه گری را
خودخواهی وافسونگری و جلوه گری را
کم نازو ادا، جوروجفا برمن مسکین
پایان بده برظلم و ستم ، فتنه گری را
فردای قیامت زتو پرسید خداوند
شرمنده شوم وصف کنم حیله گری را
پرسید اگر چون شده ؟ برگوی بدانم
گویم که رها کرده و جوید دگری را

عمر دراز



عیب ماندن به درازا اینست
که تو میمانی و یاران ، یک یک
ازبرت دورشوند
بچه ها در پی خود
دوستان می میرند یا که خود نیز
چو تو درگیرند
یا به بیماری و درد و محنت
یا که رفته است فرودرعزلت
هرچه برعمر تو افزون گردد
بیشتر تنهایی
ناتوان تر گردی
نه دگر دوست که دربرگیری
نه توانی که پی دوست روی
همه تنهایی و درد ست و الم
این زمانی است که چون مورهمی
تا که عمرت به بهاراست دمی
فکراندوخته فصل زمستان باشی
ورنه افسوس خوری
درزمانی که به عمر
برفی پیری به سرت بنشیند
وتواندوخته ای بهرزمستانت نیست
وای برآنکه به ایام کهولت تنهاست
یاراو رفته ز پیش
خانه اش سرد وخموش
چشم بردر که کسی را به دلش رحم آید
و سراغی گیرد
یا که سقفی به سرش بنشاند
یا مگرازسرمهریا که منت شاید
با یکی لقمه نانی شکمش سیر کند
آنکه می میرد هنگام شکوفایی عمر
یا که درراحت ودربستر خویش
یا در آغوش عزیزی دلبند
یا برای هدفی ارزشمند
بی گمان راه به درگاه خداوندش
هست و
چنین است که او زنده
و پاینده بود

فاصله


ازمهرخدا تا به غضب فاصله این است
لبخند زند کودک بی مادرو یا گریه نماید
گرطالب خوشنودی حق ازدل وجان کن
بگشای براو دل که بدین خانه در آید

فردا


فردا که بهارت ز میان خواهد شد
ار روی زمین به آن جهان باید شد
تا سبزه به سر، گل به گلستانت هست
خوش باش که عاقبت خزان خواهد شد

قافله رفیقان



از خانه شدم جانب میخانه شبی
تا جام گذارم به لبم یا که لبی
چون ساقی میخانه مرا دید بگفت
خوش آمدی ای دوست کجایی عجبی ؟
گفتم صنما بر تو نیاز است مرا
گفتا که از این قافله جانا عقبی
این جمله که مدهوش بخوابند کنون
از ساغر من گرفته یک جام لبی
گر طالب صادقی تو هم نوبت گیر
مهمان کنمت چواین رفیقان به دمی

کوچه


در کوچه ی دل کسی صدا کرد مرا
گفتا به کجا همی ازاین کوی روی
گفتم که دراین کوچه بود خانه دوست
گفتا که بنا کرده به کوی دگری
گفتم که ندانم به کجایست کنون
گرلطف کنی مرابدان کوی بری
گفتا که درآن کوی بسی خوبانند
سخت است گمان تو را بدان کوی روی
آن دم که به عشق دوست صادق گردی
آسوده توانی تو بدان کوی روی

لقمه چرب



کینه گربه به یک موش کثیف کوچولو
یا که یک روبه مکار به مرغی توپولو
صد شرف دارد اگر حیله کنی درگفتار
تا که یک لقمه چربی به چپانی به گلو

هوای بارونی



اگه امشب که هوا سرده و با رون می باره
دلمو گرم کنی
میدونم خدا تو رو دوست می داره
میدونم ابره هوا ، تیره و تاریکه زمین
اما تا نیگام کنی
چشات ازش نور می با ره
همه جا روشن میشه ، سبز میشه مثل بهار
آسمون خونمون
الماس نشون پر ستا ره
منو تنهایی و این خونه سرد و بی صدا
تو اگه پا بذاری
شور و صفا پا می ذ اره
نکنه یه وقت بری دنبال اون ابر سیاه
دل من طاقت این دوری رو
هیچوقت نداره
دلتو با دل من تو این شبا هم خونه کن
تا که ابرآسمون نتونه به
سقفش بباره
منو تو ، تو برف وبا رون و زمستون سیاه
اگه دل بهم بدیم همیشه انگار بهاره

شتاب



ای عطر تنت سنبل و چشمان تو پر خواب
بالای تو چون سروسهی چهره چو مهتاب
آهو به خرامیدن تو اشک حسد ریخت
دل ها همه در سینه به دیدار تو بی تاب
عطارکه با مشک ختن در سر و کار است
ازعطرتو مست است و بخود پیچد ودر تاب
درکوچه تاریک دلم گاه قدم نه
آهسته میا بهرخدا تا شده بشتاب