Sunday, 26 May 2013

مصداق عاشق



من کجا عشق کجا صدق کجا

بین ما فاصله از فرش به عرش

عاشق آنستکه همراه شود با معشوق

همه جا همه وقت

بودنش بودن او . رفتنش رفتن او

عاشق آنستکه تا گشت خزان و گلی میمیرد

میرود با گل نیز

عاشق آنستکه بر شعله زند بال و پرش

عشق را باید از آنان آموخت 

که به حق استادند 

در صداقت و وفا

 در ره یار

Saturday, 25 May 2013

امانت های خداوند


باران قطره قطره و برف سپید و پاک

طوفان و باد که آرد زمین به خاک

کوه بلند و سخت که سرساید آسمان

خورشید داغ و کواکب به کهکشان

گردنده گنبد مینای رنگ رنگ

چرخنده ساعت ایام بی درنگ

حیوان و انس به دنیای زندگان

مرغان وبلبل زیبا ونغمه خوان

گلهای باغ و گلستان و لاله زار

سبزینه دشت و بیابان و مرغزار

ماه وستاره وخورشید واین جهان

کون ومکان واول وآخربه بیکران

از آ ن ا وست ا ما نت نگاهدا ر

ورنه ستاند وافتی توخوار وزار

حرمت بدارو خدا را سپاس گو

تا برتو بیش بدارد نثار او

Sunday, 12 May 2013

برای مادر رنج کشیده ام که در روز اول فروردین سال 1389 و در لحظه تحویل سال دار فانی را وداع گفت روحش قرین رحمت خداوند باد




برای آنکه مرا زاد و زندگی آموخت

چراغ زندگیم بود و تا به آخر سوخت

دلش به وسعت دریا رخش چو غنچه گل

مثال شمع به شب های تار من افروخت

به آسمان خدا رفته یا که باغ بهشت

به هرکجا که بود چشم من بدانجا دوخت

به روز مادر و یاد عزیز او امروز

دلم گرفته و یادش چو شعله جانم سوخت

خمار 

نغمه ی بلبل و آوای نی وفصل بهار 

می کشد این دل بیچاره به پیکار قمار 

پاکباز از در میخانه برون خواهد شد 

جامها کرده تهی ازمی و بد مست و خمار 

تا که این گنبد چرخنده بچرخد بر پای 

دل بیمار مرا نیست همی صبر و قرار 

تا د گر باره بهار آ ید و گل ها بدمد 

نغمه بلبل و آ وای نی و د ید ن یار

قصاص



وقت است که من با تو مدارا نکنم 

دست از تو کشیده هیچ پروا نکنم

ازبهرقصاص این همه ظلم و ستم

برد ا ر کشم حوصله  بی جا نکنم

از دست تو یک دقیقه آرامم نیست

میکوشم ازاینکه خویش رسوا نکنم

افسرده شدم بسکه غمت را خوردم

لعنت به من ا رمهر تو حاشا نکنم

ا ز سینه برون کشا نمت بی پروا

درخا ک فرو برده  و غوغا نکنم

آسوده کنم خویش زدستت ای دل

بیهوده از این جای به آ نجا نکنم

Saturday, 11 May 2013

ﻫﻨﮕﺎﻣﻪ دیدن


ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺗﺮاﺯاﻳﻦ ﻳﻘﻴﻦ ﻧﺪﻳﺪﻩ
ﺁﻧﺪﻡ ﻛﻪ ﻟﺒﺎﻥ ﺗﻮ ﭼﺸﻴﺪﻩ
ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺧﻤﺎﺭ ﺁﻥ ﺩﻭ ﭼﺸﻤﻢ
ﺁﻟﻤﺎﺱ ﺑﻮﺩ ﺑﺠﺎﻱ ﺩﻳﺪﻩ
ﺩﻝ ﺑﺮﺩﻩ و ﻛﺮﺩﻩ اﻱ اﺳﻴﺮﻡ
ﭼﻮﻥ ﺑﺎﻓﺘﻪ اﻱ ﺑﻬﻢ ﺗﻨﻴﺪﻩ
ﻣﻦ ﺩاﻧﻢ و ﺁﻥ ﺧﺪاﻱ ﺩﻟﻬﺎ
ﻫﻨﮕﺎﻣﻪ ﺩﻳﺪﻧﺖ ﺭﺳﻴﺪﻩ

اسیر


شانه مزن برسرزلف دو تا 

دل بود آنجا به کمندت اسیر 

لذت زندان و اسارت به زلف 

ازمن افتا د ه به بند ت مگیر


بلور و سنگ

هزار بوسه به دست ار زند اثر نکند 
اگر شکست دلی را کسی به نادانی
مقام آن نشناسد هر آنکه دل بشکست
بلور و سنگ کجا دیده ای به همخوانی

بن بست


خانه ما کوچه بن بست بود
خانه اوبود به بن بست ما
عاقبت آمد به درون دلم
ر فت دلم خانه اوهم به جا
دل که نگوکوچه بن بست شد
مانده درآن کوچه دلم سالها
نیمه شبی کوچه زهم بازشد
رفت دلم لیک ندانم کجا
درپی دل گشتم و دریافتم
رفته به بن بست کنار خدا

Saturday, 4 May 2013

معنا ی عید



چون که نوروز رسید 

دخترکوچک من با من گفت 

پدرم ... 

عید کدام است و چه فرقی دارد 

با دگر روز خدا 

گونه ام رنگین شد 

دلم ازغصه گرفت 

شرمسارم که بگویم نوروز 

وقت دیدارعزیزان ازهم 

موسم نو شدن رخت ولباس 

وزمانیست که مردم دل وهم 

خانه خود پاک کنند 

ازغبارغم واندوه درون 

عید روزیست که با فصل بهار 

بلبل ازخواب زمستانی خود برخیزد 

نوشود باغ گل و نرگس مست 

وگلستانها هم پرشود ازگل وپروانه و 

سنبل بسیار 

با نگاهی محزون 

گفتمش دخترکم 

عید یک ر وز بود 

هم چوبسیار دگرروز خدا 

فرق چندان نبود برمن وتو 

نه کسی یاد کند، نه که رختی ولباسی 

ز تو هم نو گردد 

عید ما با دگران نیزتفاوت دارد 

عید ما لقمه نانی گرم است 

پوششی تا که زسرمای زمستان 

برهیم 

سقفی ازخاک وگل وخشت بهم 

تا به شبهای سیاه 

من وتوخسته وفرسوده وتنها باهم 

زیرآن راحت وآرام بگیریم قرار 

عید ما آن روزاست 

قطره ای چون الماس 

گونه زرد و نحیفش را شست 

نرم و آهسته به من گفت پدر 

غم مخور عید تو هم می آید 

وکسی یاد کند ازمن و تو 

به بهاری شاید

با م دوست



یک لحظه نشد کزغمت آرام بگیرم 


ازسوی تو یادی شده پیغام بگیرم 


بفرست مرا قاصد خود رابه پیامی 


با باد صبا کز لب ا و کام بگیرم 


صد سال اگربگذرد ازعمرمبادا 


بی نام تو آسوده وفرجام بگیرم 


تابرسربام تو بود خانه دل را 


هرگز نتوانم که دگربام بگیرم 


خواب خوش من نیست مگرباززمانی 


دردام توا فتاده ودر دام بمیرم

خا نه خدا


دست به دامان خدا شد دلم 

دورمشوازمن و ازمحفلم 

گفت خدا دورتو گردیده ای 

ورنه که من درهمه جا منزلم 

خانه من خانه دلها بود 

هیچ نبد خانه ز آب وگلم 

ساکن دلهای فقیر وگدا 

یا دل درمانده وبی ساحلم 

هرکه مرا خواند جوابش دهم 

همدم و همراه به سوز دلم 

آنکه مرا نیست کنارش بدان 

درد وبلا گیرد و رنج و الم

بن بست


خانه ما کوچه بن بست بود 

خانه اوبود به بن بست ما 

عاقبت آمد به درون دلم 

ر فت دلم خانه اوهم به جا 

دل که نگوکوچه بن بست شد 

مانده درآن کوچه دلم سالها 

نیمه شبی کوچه زهم بازشد 

رفت دلم لیک ندانم کجا 

درپی دل گشتم و دریافتم

 رفته به بن بست کنار خدا

اسیر زلف



شانه مزن برسرزلف دو تا 

دل بود آنجا به کمندت اسیر 

لذت زندان و اسارت به زلف 

ازمن افتا د ه به بند ت مگیر

حبس ابد



ما خوش نشسته به ایام روزگار 

افتاده پاک به زندان زلف یار 

حکمی رسید ز داور برای ما 

دردام دوست بمانی تو بر قرار 

داورهرآنکه بود به دل بود آشنا 

با عشق مبتلا وبه یاری دلش کنار 

آنجا که د ید مرا فارغ ا ز وفا 

حکمش ند ا د ا بد در کنا ر یار

دلسوزی






شبی به هنگام شام منزل حاجی غلام

جای شما خالی بود شام خیلی عالی بود

باقالا پلو با ماهی کوبیده وبرگ شاهی

فسنجونش با گردو خوراک مرغ و آلو

زرشک پلوعدس پلو سه نوع خورش دونوع چلو

رشته پلو با دلمه آبگوشت و گوشت و دنبه

بوقلمون با کوفته آدمو میکرد آشفته

سالاد فصل و کاهو ران کباب آهو

سفره دیگه جا نداشت مهمون بجزما نداشت

شام حسابی خوردم شانس آوردم نمردم

گفتن از اون قدیما به آدمی مثل ما

کاه نبوده ازخودت کاهدان که بود ازخودت

بعد ازغذا نشستیم درب اطاق را بستیم

دیدم حاجی پکر بود انگارتو دردسر بود

گفتم چه حالی داری نکنه که حال نداری

 گفت که دلم خون شده انگاری مجنون شده

غم میخورم فراوون اشکام شده چو بارون

همسایمون غضنفر پنچ تا بچه یه همسر

از کارکه بیکار شده رنجورو بیمارشده

شام و ناهار نداره آروم و قرار نداره

پنج تا بچه گرسنه کی گفته بچه حسنه

کاری ازم بر نمیاد درد دلم سر نمیاد

کاشکی غذایی داشتم داروودوایی داشتم

میبردمش مریضخونه شاید که زنده بمونه

وقتی میگفت این حرفا کیف غذا رفت ازما

گفتم حاجی غصه نخور اززندگی بیخود نبر

اونام خدایی دارند راهی به جایی دارند

اگرخدا خودش بخواد تو سفرشون غذا میاد

تو مرد خوبی هستی درغم ا و نشستی

تو مرد حقی بخدا کارت درسته توبابا

کاشکی که همسایمون مثل تو بود ومهربون

اینهمه با خدا بود به فکر بی نوا بود

غصه نخوردرست میشه خدا بزرگه همیشه

میخوای  حالت جا بیاد تلخی به کامت نیاد

یه چای بخوربا نبات یه لقمه گزیا شکلات

یه چرت خوابی بزنیم شاید ثوابی ببریم

آدم دیگه مثل شما دلسوزوخوب وبا صفا

والا دیگه نیست بخدا خوش به حال همسایه ها

تازه به خواب رفته بودیم داد وهواری شنیدیم

رفتیم بیرون با عجله گریه و ناله ههله

غضنفربا بچه ها ش رفته رحمت خدا ش

حاجی به فکرفروشد دوباره زیرو رو شد

گفت به زنش حاج خانم حلوا بده به مردم

همسایه ها بفهمند حاجی غلام دل رحمند

آی آدمای با خدا نگاه کنید همسایه را

خدای ما همه یکیست دلسوزی هامون الکیست