شبی به هنگام شام منزل حاجی غلام
جای شما خالی بود شام خیلی عالی بود
باقالا پلو با ماهی کوبیده وبرگ شاهی
فسنجونش با گردو خوراک مرغ و آلو
زرشک پلوعدس پلو سه نوع خورش دونوع چلو
رشته پلو با دلمه آبگوشت و گوشت و دنبه
بوقلمون با کوفته آدمو میکرد آشفته
سالاد فصل و کاهو ران کباب آهو
سفره دیگه جا نداشت مهمون بجزما نداشت
شام حسابی خوردم شانس آوردم نمردم
گفتن از اون قدیما به آدمی مثل ما
کاه نبوده ازخودت کاهدان که بود ازخودت
بعد ازغذا نشستیم درب اطاق را بستیم
دیدم حاجی پکر بود انگارتو دردسر بود
گفتم چه حالی داری نکنه که حال نداری
گفت که دلم خون شده انگاری مجنون شده
غم میخورم فراوون اشکام شده چو بارون
همسایمون غضنفر پنچ تا بچه یه همسر
از کارکه بیکار شده رنجورو بیمارشده
شام و ناهار نداره آروم و قرار نداره
پنج تا بچه گرسنه کی گفته بچه حسنه
کاری ازم بر نمیاد درد دلم سر نمیاد
کاشکی غذایی داشتم داروودوایی داشتم
میبردمش مریضخونه شاید که زنده بمونه
وقتی میگفت این حرفا کیف غذا رفت ازما
گفتم حاجی غصه نخور اززندگی بیخود نبر
اونام خدایی دارند راهی به جایی دارند
اگرخدا خودش بخواد تو سفرشون غذا میاد
تو مرد خوبی هستی درغم ا و نشستی
تو مرد حقی بخدا کارت درسته توبابا
کاشکی که همسایمون مثل تو بود ومهربون
اینهمه با خدا بود به فکر بی نوا بود
غصه نخوردرست میشه خدا بزرگه همیشه
میخوای حالت جا بیاد تلخی به کامت نیاد
یه چای بخوربا نبات یه لقمه گزیا شکلات
یه چرت خوابی بزنیم شاید ثوابی ببریم
آدم دیگه مثل شما دلسوزوخوب وبا صفا
والا دیگه نیست بخدا خوش به حال همسایه ها
تازه به خواب رفته بودیم داد وهواری شنیدیم
رفتیم بیرون با عجله گریه و ناله ههله
غضنفربا بچه ها ش رفته رحمت خدا ش
حاجی به فکرفروشد دوباره زیرو رو شد
گفت به زنش حاج خانم حلوا بده به مردم
همسایه ها بفهمند حاجی غلام دل رحمند
آی آدمای با خدا نگاه کنید همسایه را
خدای ما همه یکیست دلسوزی هامون الکیست
No comments:
Post a Comment