چون که نوروز رسید
دخترکوچک من با من گفت
پدرم ...
عید کدام است و چه فرقی دارد
با دگر روز خدا
گونه ام رنگین شد
دلم ازغصه گرفت
شرمسارم که بگویم نوروز
وقت دیدارعزیزان ازهم
موسم نو شدن رخت ولباس
وزمانیست که مردم دل وهم
خانه خود پاک کنند
ازغبارغم واندوه درون
عید روزیست که با فصل بهار
بلبل ازخواب زمستانی خود برخیزد
نوشود باغ گل و نرگس مست
وگلستانها هم پرشود ازگل وپروانه و
سنبل بسیار
با نگاهی محزون
گفتمش دخترکم
عید یک ر وز بود
هم چوبسیار دگرروز خدا
فرق چندان نبود برمن وتو
نه کسی یاد کند، نه که رختی ولباسی
ز تو هم نو گردد
عید ما با دگران نیزتفاوت دارد
عید ما لقمه نانی گرم است
پوششی تا که زسرمای زمستان
برهیم
سقفی ازخاک وگل وخشت بهم
تا به شبهای سیاه
من وتوخسته وفرسوده وتنها باهم
زیرآن راحت وآرام بگیریم قرار
عید ما آن روزاست
قطره ای چون الماس
گونه زرد و نحیفش را شست
نرم و آهسته به من گفت پدر
غم مخور عید تو هم می آید
وکسی یاد کند ازمن و تو
به بهاری شاید
No comments:
Post a Comment