Monday, 26 September 2011

خانه خدا


بت های کعبه را بشکستند یک زما ن
با ا ین سبب که خدا را که خا نه نیست
باری ا گر خداست به دلهای مرد ما ن
ما را به  کعبه  د وید ن  بها نه چیست
گو یند عد ه ا ی  که رود تا رها  شود
برخی به قصد آنکه کسیرا میانه نیست
دانی که چیست باورم ازرفتنش به حج
آنکوخد ا ی به دل نیست چا ره چیست
گر طا لبی  که  ببینی خد ا ی  خو یش
به زا ند رون تو راهی به خانه  نیست 

دعا


مردی که به میخانه گدایی میکرد
مردم همه یک به یک دعایی میکرد
رندی به کنار آمد و گفتش بس کن
گر چاره دعا بود تو شاهی میکرد

بار


یک روز ویا شبی به یک جای یقین
باری که بدوش ماست آ ید به زمین
خوش آنکه چو آنروز رسد در هر حال
باری نبود بدوشمان بس ننگین 

قیامت


فردا ی قیامت که رسید یم  به هم
کاری تو مکن که شکوه آغاز کنم
پرسند ترا چه کرده ا و فا ش بگو
شرمنده شوی ا گر زبا ن باز کنم


Sunday, 25 September 2011

تنهایی


دلا  بس کن ز تنهایی ز تنهایی بلا خیزد
نبیند روی آرامش کسی کز خلق بگریزد
خداوند جهان تنها و بی همتا ا گر بینی
بود در آ فرینش نی که با دلد ا ر بستیزد
به دلهای پرازعشق وصفای عاشقان بنگر
که اوبا اینچنین دلهای عاشق خود درآمیزد
دلی دور از خدا ماند که تنهایی به سر آرد
من آن دل را نمیخواهم که از تن ها بپرهیزد  


پناه


مرا به کوچه دلدادگان پناه مباد
که درد سینه ما را کسی گواه مباد
خدای عاشقی اررخ زکس بگردا ند
کسی به هردو جهانش یقین رفاه مباد

خانه عشق

بدان که خانه عشق است خانقاه رفیق
به سان خانه گل گشته جا یگا ه رفیق
ازآن که بود دلش همطراز لاله و گل
هما ره گل بنشا نم  به با رگا ه رفیق 

دزد و فقیر


دزدی به خانه مردی فقیر رفت
در خانه هیچ متا عی گران ندید
دلگیر و غمزده قصد خروج کرد
درکورسوی شمع یکی رامیان بدید
دستی بدر گرفته و دستی به کاسه ای
گفتا به دزد برادر نران امید
در پیش پا ی تو مهمان دیگری
آن فرش پاره ما را بجان خرید
گر قا دری تو به یک کاسه بس کنی
این کاسه  نیز ز همسایگان رسید   

Friday, 23 September 2011

مهمانی

 فرصتی  دست داد تا ساعتی را در میان گروهی از ا رشدان سنی بگذرانم ، این فرصت ارزنده را شاید که موفق شوم باز بدست آورم از اینرو شعری که در ارتباط با این گروه و این روز سروده ام را نیز دوست داشتم در این مجموعه بماند 

ا مر وز در میان شما خوش به ما گذشت
گل بود و بلبل و یاران چه با گذشت
شعر و ترانه و عشق و صفا و مهر 
با کوله بار تجربه از آنچه را گذشت 
در چهره های پر از شور دوستان  
موجی ز شادمانی و امید ها گذشت 
ای مردمان خوب به عشق آشنا کنون 
بس سالها که بر من و هم بر شما گذشت 
وقت نشستن است به آرامی و سخن 
از روزگار و آنچه در آن ماجرا گذ شت 
دستم گرفته دوست برد پا به پا ی خویش
راهی که یک تنه مشکل ترا گذشت 
جای سپاس و شکر که یاران با صفا 
ره را گشوده اند که هموار ما گذشت 



Thursday, 22 September 2011

لانه تزویر


اگر که لانه موری تو بر کنی از جای
گمان مبر که هنر کرده ای و یا تطحیر
کسی به دیده مردم یقین هنرمند ا ست
ز بیخ  و بن کند ا ز جا ی لا نه تزویر 

پرواز در خیال

دوباره مرغ  دلم پرکشیده است دو با ل
به سو ی کو ی تو با صد هزا ر خیا ل
بد ا ن ا مید که  بر د ا منت  نشیند با ز
زبوی عطرتو دل را صفا دهد درحال
لبت به خنده گشایی چوغنچه ای ازگل
دوباره شعربخوانی تو با صدای زلال
دریغ ودرد که این مرغ پرشکسته ولی
ز را ه رفته نیا ید به آشیان خوشحا ل 

Wednesday, 21 September 2011

روباه و زاغ و قو


در یک شب تاریک و سیاه
آندم که چراغ آسمان در پس ابر
پنهان شود و عیا ن دوباره
در گوشه برکه ای دو قو در بر هم
سر کرده به زیر بال
در خواب عمیق
در گوشه دیگری کمین کرده به شب
روبا ه شرور
دنبال زمانی که سر انجام بر آرد کامی
قوهای سپید با خیالی آرام
غافل شده از حادثه بر موج خیال
دلگرم و سبکبال ز عشق
خواب خوش خود میدیدند
گاه گاهی که نسیم
موجی آرام ز آب
بر تن خفته آنان میزد
سر بر افراشته با ناز به اطراف نظر میکردند
و دل آسوده از آن
که بهم نزدیکند
باز آرام درون پر خویش
سر فرو می بردند 
آنطرف تر اما
قصه شکل دگری جاری بود
روبه کوچک ما گام به گام
بی صدا، سینه به خیز
چشم ها زل زده بر روی هدف
گوش ها تیز قدم بر میداشت
ابر ها جمع شدند و به هم پیوستند
آسمان تیره و تا ر
نه دگر مهتابی که بتابد بر شب
نه دگر زمزمه ای دا شت نسیم
ناگهان توفان شد
آسمان غرش کرد
رعد برخاست ز ابر
موج سنگین آمد
هر دو دلداده ز خواب
به سراسیمه گی از جا کندند
و بهمراه خروش امواج
سا حل از کف دادند
همره موج شدند
روبه کوچک ما غمگین شد
دلش از غصه شکست
رفت تا شام دگر جای دگر
کام گیرد شاید
روبه کوچک ما در بر گشت  
زاغکی دید سیاه
بر سر شاخ نشست
مست و مغرور پنیری به دهان
روبهک گفت به زاغ
تو که زیبا و خوش آوا زبد ی
مدتی هست که با صوت خوشت
دل من ننوازی
زاغ بیچاره و مغرور دمی
چون دهان را وا کرد
از کفش رفت پنیر
روبه کوچک ما کام گرفت
تا دگر باره کجا
زاغ مغرور
و یا قوی سپیدی شاید  
بر رهش بنشیند 

وداع مادر


آندم که پا ی نهادم برون به راه
آرام در میان دو درگاه مانده بود
رنجور و لاغر و غمگین نگاه کرد
گفتم غمین مباش
چندی دگر به سوی توآ یم به این دیار
خندید و گفت
روزی که باز در آیی به دیدنم
در خاک گور مرا جستجو کنی
یکدست پیر و چروکیده اش به در
با دست دیگر خود با اشاره ا ی
با من وداع کرد
آری چنین شد و رفتم به کوی او
بر خاک گور سرد نشستم دو چشم زار
گفتم مرا ببخش ، مادر مرا ببخش
بیزارم از خودم که رها کردمت چنان
بگذر به پاکی روحت از این امان

« یک گام خوش درگذرعمر»


زمانی  مسئولیت کارخانه ای را دریکی از نقاط کشوربعهده گرفتم. چگونگی انتصابم را دربخشی ازخاطراتم بنام ازخیال تا واقعیت به تفصیل نوشته ام که در زمان خود به آن می پردازم . این یادداشت انتقال تجربیات دوران سرپرستی یک واحد تولیدی وصنعتی کاملاً متفاوت با تجربیات قبلی من است که ازنظرتکنیکی هیچ گونه سنخیتی با تجارب گذشته نداشت. اما ازآنجائیکه بطورکلی انگیزه است که انسان رادرهرکارموفق میکند من نیزبراساس انگیزه حضوردرآن منطقه به راحتی خود را با تکنیک جدید آشنا کردم 
هدف اصلی من از نگارش این خاطره چگونگی برخورد با کسانیست که درواحد های تولیدی به عنوان ابزار تولید از آنان استفاده میشود
متاسفانه برخی صاحبان صنا یع و یا مدیران میانی بر اهمیت توجه و احترام به کارگران به عنوان یک ضرورت باور ندارند و براین تصورند که هم چون ماشین آلات تولید هرکس باید وظیفه اش را انجام دهد و هرگاه فرسوده شد از دورخارج شود ، در حالیکه همانگونه که حتی ماشین آلات تولید در صورت رسیدگی و تعمیر به موقع توان بازدهی بهتری خواهند داشت به طریق ا ولی کارگران در صورت توجه به آنان که هم جنبه انسانی دارد وهم بهره وری قا در خواهند بود نقش بسیار کارسازی در روند کار تولید و گردش چرخ های کارخا نجات داشته باشند
جنگ وعواقب آن کارخانه را با کمبود شدید قطعات یدکی مواجهه کرده بود و حجم ضایعات تولید نیزازحد متعارف بیشتربود وکارگران نیزباکمترین انگیزه به کاریا درحقیقت روزمرگی ادامه میدادند. این روند برای من قابل تحمل نبود وبا حمایت صمیمانه مدیرعامل شرکت که نام او و یادش همیشه برایم گرامیست دست به کارشدم محیط کار آلوده بود به دود وغلظت شدید آلاینده های تولید ودرچنین شرایطی کارگران خسته ا زکا رکه ازساعات اولیه روزشروع میشد برای صرف صبحانه هایی که با خود داشتند کف زمین آلوده درهمان سالن پرازدود می نشستند وصبحانه خود را صرف میکردند . درحالیکه سالن غذاخوری مناسبی وجود داشت و مدیران پیشین آنرا به صرف ناهار اختصاص داده بود وصبحانه و شام کارگران درچنان محیط آلوده‌ای صرف میشد. با تغییراین روند وصرف صبحانه و شام درسالن غذاخوری وتلاش برای کاهش آلودگی سالن تولید با نصب سیستم های تهویه و عملا احترام به شآن و شخصیت کارگران شرایط روحی آنان وارتباط بین ما ارتقاء یافت مدیرفنی جوانی که او نیزهمیشه درخاطرم محترم خوا هد بود وظایف فنی کارخانه را بعهده داشت با یاری او ومساعدت کارگروظیفه شناس و پاک ومومنی که به سید معروف بود گروهی ازکارگران متخصص وظیفه بازسازی وبازیافت قطعات فرسوده را به عهده گرفتند ومقررشد مادامی که این گروه مجوز استفاده ازقطعات نو را ندهد هیچیک ازقطعات نوکه درانبارکارخانه وجود دا شت مورد استفاده قرارنگیرد وبدین ترتیب بیش ازپنجاه درصد ازمصرف قطعات یدکی نو کاسته شد و صرفه جوئی قابل توجهی درخرید قطعات صورت گرفت. ازجمله اقدام‌ها ی دیگردرجهت رفاه کارگران صورت گرفت  فروش ضایعات و استفاده از درآمد آن برای تاسیس شرکت تعا ونی مصرف و خرید مواد آن بود و بدین ترتیب  کارگران توانستند ازمزایای آن بهره مند شوند...
درحالیکه تا آن زمان بیش ازدوسوم محیط کارخانه را ضایعات پوشانده بود باجمع آوری ضایعات فضای سبزکارخانه بازسازی شد و با احداث زمین فوتبال وزمینهای ورزشی دیگروایجاد تیم های ورزشی ومسابقات بین کارگران کارخانه و سایرکارخانجات ،و درآمد ناشی از اجاره زمین های ورزشی به تیم های ورزشی سایر کارخا نجات و استفاده از آن برای تهیه نیاز مندیهای ورزشی کارگران روحیه تازه‌ای بین کارگران به وجود آمد وروند تولید و کیفیت آن به حد ی افزایش یافت که ازبرنامه ریزی وسیاست گذاری شرکت پیشی گرفت. درپایان سال تحصیلی به فرزندان کارگرانی که درمدارس خود نمرات ممتازبه دست آورده بودند درکارخانه با مراسم خاصی  جوایزوهدایائی داده شد وازمحل درآمد ناشی ازضایعات و اجاره محیط های ورزشی به هریک ازآنان کمک‌های تحصیلی نقدی صورت گرفت به  نحوی که درسال دوم و سوم یک‌ باره تعداد فرزندان کارگرانی که به درجات ممتازرسیده بودند چندین برابرشد وخانواده های آنان ازاین انگیزه پیشرفت خرسند و درشگفت بودند.
درسال سوم یکی ازکارگران کارخانه که دست به ابتکارقابل توجه و بسیار ارزان و سا ده ای درزمینه کاهش ضایعات تولید و بالا بردن کیفیت تولیدات زده بود با معرفی به سازمان های ذیربط بعنوان کارگرنمونه استان انتخاب شد ودر آن سال کارخانه نیزجزو تمامی کارخانجات منطقه بعنوان نمونه شناخته شد وافتخار بزرگی برای من و مدیریت شرکت به دست آورد.
 با استفاده ازکمک و اعتبار واگذاری از طریق شرکت صندوق وام قرض الحسنه ایجاد و درموارد نیاز کارگران را دررفع مشکلات مالی یاری میکرد . در تمامی این موارد شورای اسلامی کارگران و خود کارگران همکاری و نظارت کامل داشتند.
فعالیت‌های فرهنگی ومذهبی با رونق بخشیدن به محیط مذهبی کارخانه و استفاده ازوجود افرادی که وقوف کامل به اهمیت رشد و اعتلای مسئولیت پذیری کارگران داشتند گسترش یافت وکارگران مشارکت قابل توجهی دراین زمینه ها ازخود نشان دادند.
متأسفانه درپایان سومین سال در حالیکه  کارخانه دربهترین شرایط تولید وبازدهی خود قرارداشت ومن میکوشیدم خطوط  تولید جدیدی درجهت گسترش آن راه اندازی کنم تغییر درمدیران و اختلافات بین شرکاء ومدیران وعزل یکایک مدیران گذشته و مداخله مدیرانی با طرزتفکرجدید مراهم تحت تأثیرقرارداد و مجبوربه ترک کارخانه وبطورکلی منطقه شدم .
 پایان.

زمستان


فردا ی زمستان که رسد راه به راه
دریاب تو کلبه ای که سرد است و سیاه
روشن چو کنی یا که بسازی گرمش
بر کرد ه تو بار خد ا هست گوا ه 

خاطره



سر تا سر زندگی همه خا طره ا ست

گه خاطره خوب است وگهی غمناک است

گر خوب نظر کنی بد ین خا طره ها

هر گوشه ولی ، دلی درون خا ک است 

Monday, 19 September 2011

خر پشته


پونزده – شونزده ساله بودم
مهری با خواهرش که یک سالی ازمن کوچکتربود درهمسایگی ما زندگی میکردند. خواهرمهری اسمش مریم بود با چشمانی سیاه، موهای بلند جلوه‌ای تماشائی داشت منوبه طرف خودش میکشید اما مهری منودوست داشت بهربهانه ای که میشد میومد خونه ما برای مادرم خرید میکرد، کمکش ظرفا رومی شست، جارومیکرد وخلاصه فقط میمومد که منوببینه. من دوستش نداشتم . من مریم رو میخواستم .اما مریم اصلا به من محل نمیذاشت. هرکارش میکردم خونمون نمیومد حتی با مهری ، فقط گاهی نگام میکرد ، چه نگاهی ! انگارتیرمیزد توقلبم ولی همه‌اش میموند توخونه تنهائی. ازاین کارش حرصم گرفته بود ولی خب دوستش داشتم حتی تودلم هم بهش چیزی نمیگفتم. روزا که ازمدرسه میومدم میرفتم روپشتبوم. روخرپشته کاه گلی بالای پشت بوم قایم میشدم وازلای درز دیوارمریم رو دید میزدم . گاهی می‌نشست لب ایوون . موهاشو بازمیکرد دوطرفش . دامنشو بالامیزد که آفتاب بخوره به پاهاش گاهی ام گرمش که میشد میومد لب حوض وسط حیاط پاشومیذاشت تو آب انگشتا شو میدیدم . سفید بود.تا زیرزانواش میکشید بالا مثل بلوربرق میزد دلم میریخت روهم – داغ میشد – چشام داغ میشد. نمیدونم چرا وقتی مهری رومیدیدم این‌جوری نمیشدم . بااینکه میومد کنارم می‌نشست خودشو می چسبوند بهم . گاهی ام دستشو یه جوری میزد به دستم اما اصلاً داغ نمیشدم .نه چشمام ، نه دستام ، نه بدنم ، نه هیچ جام . اما ازراه دور- روپشتبوم ازلای درزدیوار گلی عجب حرارتی داشت این مریم.هرروز که می دیدمش ، شب خواب نداشتم. تا صبح خوابشو میدیدم . میدیدم با هم رفتیم تویه باغ وسط باغچه یک استخره- شلوارشو زدم بالا ، پاهاشو بکنه توآب خنک بشه. خواب میدیدم دست میکشم پاهاشو با آب خنک کنم.میخنده ، غلغلکش میشه . قهقهه که میزد ازخواب می پریدم . یه پیرهن داشت زرد قناری رودامنش دوتاگل قرمز. پشت کمرش یه روبان پاپیون کرده بود . یقه پیرهنش سفید بود وقتی میپوشید مثل گل میشد دلم میریخت هری روهم.
یه روزهمین جورکه چسبیده بودم به درزخرپشته ، ششدانگ حواسم به مریم بود ، دیدم یکی گوشمو گرفت . بابام بود. پیچوند و پیچوند، تا آخم دراومد . زدم زیرگریه گفت پدرسوخته چیکارمیکنی؟ گفتم هیچی. داشتم کفترا رو نیگا میکردم. گفت کفترکجابود بی شرف. اومدی دخترای همسایه را دید میزنی؟ گفتم بخدا نه , بابام زد توسرم گفت قسم نخورپدرسگ. پاشو گم شو. دیگه نبینم اینجا بیای.بروسردرست. با گریه ازپله ها یکی دوتا پریدم پایین رفتم کنج صندوقخونه .پشت لحاف تشکها قایم شدم. بابام اومد پایین – مادرموصدا کرد، گفت یه قفل بزن درپشت بوم . این نره خرنتونه بره بالا. مادرم گفت اونجا چیکارمیکرد؟ بابام گفت فقط قفلش کن. فهمیدی؟ مادرم گفت باشه. آتش افتاد بجونم. حالا چیکارکنم ؟ چه‌جوری مریمو ببینم ؟ چند شب تا صبح هرچه کردم خوابشو ندیدم. هرچی فکرکردم نتونستم قد و بالاشو ، موهاشو،ساق پاهاشو، سینه‌های کوچولوی برجسته شو تجسم کنم. نمیدونم چراهرکاری میکردم نمیومد به خوابم. تا صبح غلت زدم . سرکلاس درس میخوابیدم . هرروز چوب بود که معلم میزد کف دستام .سرخ وکبود میومدم خونه . مادرم وازلین میزد بازدوباره فردا روزازنو روزی ازنو. ازمهری نفرت داشتم .وقتی میومد مادرم بغلش میکرد اونومی بوسید. میخواستم بزنم توسرش آخه چرا تنها میومد؟ چرا با مریم نمیومد؟ خلاصه یواش یواش شدم پوست واستخون. بردنم دکتر. گفت هیچی ش نیست. آزمایش و عکس واین چیزا . گفتند سالمه دکتره گفت این قرصو بهش بدین خوب میشه . مادرم هرشب یک قرص میاورد و می‌گفت بخور قرصه رو که میخوردم بی‌حال میشدم. شل میشدم. می خوابیدم .صبح نمی تونستم پاشم مدرسه ام دیرمیشد. بازچوب بود و دستای تاول کرده من. ازبس پشت درکلاس رو یه پام واساده بودم یکیش ازاون یکیش قوی ترشده بود. دستام دیگه پوسش کلفت شده بود. معلم هرروز محض رضای خدا میزد. اون خسته میشد اما من نه. دست خودم نبود . خوابم میبرد. اون اولش بخاطربیدارموندنای شب دیرم میشد ، اما بعدش قرصا ,که صبح نمیذاش بلند شم .مریم میرفت همون مدرسه که مهری میرفت. گاهی میرفت گاهی نمیرفت اما من که نمیدونستم، میرفتم لای درختا وای میسادم اونوقت که نمیومد ، اینقدروا میسادم که شب میشد تا میومدم خونه یک فصل کتک ازبابام میخوردم که تا حالا کدوم گوری بودی پدرسوخته؟ مگه مدرسه تا ساعت چهارنیست ؟ حالا ساعت هشته اومدی که چه ؟ منکه ساعت نداشتم – فقط تاریک که میشد میفهمیدم مریم دیگه نمیاد . یه روز دل زدم به دریا اینکه نمیشد ، باید یه کاری میکردم. بابا که رفت سرکار ،رفتم سرجعبه ابزارش یه اره برداشتم رفتم بالا پشت بوم با هرجون کندنی بود قفلو بریدم اما گذاشتمش سرجاش، و فاتحانه اومدم پایین ، اره را برگردوندم سرجاش و رفتم مدرسه. ده تا چوب خوردم و یه زنگ بیرون وایسادم ولی کیف کردم .درزندان روواکرده بودم.
یه هاشم خله بود تومحله مون. بهش می گفتن هاشولی. دوسه کلاس قدیم سوادداشت می گفتن خله ولی گردن کلفت بود روزا توخیابون وامیساد پسرا بهش پول میدادن -مچ دخترارو بگیره – دخترا جیغ بکشن اونا بخندند. یه کارشم این بود که برا بچه های مدرسه رضایت نامه می‌نوشت ده شاهی میگرفت . خیلی پول بود من که نداشتم نمیدونستم چیکارکنم. یه روز داشتم سرحوض ورمیرفتم ببینم مادرم کی میره توآشپزخونه برم روخرپشته دیدم فرش اطاقو بلند کرد ویه چیزائی گذاشت زیرش – حواسم بود. ولی وقت رفتن روخرپشته بود وحاضرنبودم ازدیدن مریم محروم بشم. رفتم بالا داشتم ازلای درزنیگا میکردم .دیدم اصغری ، پسرحسن لوله کش اومد توخونه- یه عالم بقچه و بندیل دستش بود داد به مادر مریم و به مریم خندید و رفت. اما خب مریم سرش پایین بود – نیگاش نکرد. دلم هری ریخت پایین نکنه اصغری به هوای مریم رفته باشه – نکنه خبری باشه؟ نکنه این مدت که من ازدیدنش محروم بودم یه خبرائی
شده باشه – داغ شدم . قلبم شروع کرد به زدن خیس عرق شده بودم . یه خرده نشستم دیدم مریم رفت تواطاق دیگه هرچی نشستم نیومد بیرون. لامصب یه نیگا به پشت بوم نمیکرد. همه جا نیگا میکرد الا پشت بوم. رفتم پایین – پاهام می لرزید. مادرم ازآشپزخونه اومد بیرون دید دارم میلرزم گفت چته ؟ گفتم هیچی. گفت چرا میلرزی ؟ گفتم سردمه. گفت هوا که گرمه. نکنه سرما خوردی ؟ گفتم نه نمیدونم – شاید!رفتم تواطاق چپیدم زیرلحاف . مادرم اومددوتا قرص بهم داد یک قرص سرماخوردگی – یکی‌ام مال هر شب و گفت بخور، خوب میشی.خوابم برد. یه وقت دیدم اصغری لباس تمیزپوشیده اومد توخونه. حسن لوله کش و زنش هم دنبالش.یه سبد گل دستشون وسط حیاط مادرمریم اومد جلوشون خوش و بش کردن. رفتن تواطاق – آدما هی اومدن – هی اومدن – خونه پرشد ازآدم. یه وقت دیدم مریم ازاطاق اومد بیرون لباس سفید تنش بود یه تورروسرش . همه دنبالش بودن گیل کشیدن. اصغری کنارمریم قدم زنون رفتن طرف درهرچی داد زدم – هرچی گریه کردم – نرو، کجا میری؟ هیچ‌کس به دادم نرسید. پریدم ازخرپشته بیرون رفتم روپشت بوم .یه پاره آجرورداشتم پرت کردم به طرف اصغری -وای خدای من خورد به سرمریم . خون زد بیرون -تورسفیدش قرمزشد.افتاد زمین. همه جیغ زدن. شیون کردن.کشتنش- کشتنش. افتادم روپشت بوم ,بی حال شدم. ریختن روپشتبوم گرفتنم. هرچی دست وپا میزدم ولم کنین – ولم کنین . ریخته بودن سرم- یه زورزدم پریدم هوا فرارکنم – افتادم رومادرم . جیغ زد ننه چت شده؟ اکبری چته ننه ؟ خواب دیدی؟ میلرزیدم – خیس عرق بودم . هنوزدستام جلوی چشمام بود. نشستم زمین زدم زیرگریه . حالا گریه کن- کی گریه کن. مادرم بغلم کرد. داری میسوزی. تب داری مادر بیا بریم دکتر. بابامو صدا کرد-بیا اکبری حالش بده. بابام گفت چه مرگشه ؟ بذاربمیره. بابام هیچ‌وقت با من خوب نبود. هیچ‌وقت بهم رضایت نامه نداد . رفتیم دکتر. دکتره گفت اعصابشه. بابام گفت اعصابش کدومه ؟ دکتر گفت ازنظرروحی مشکل داره. بابام گفت یعنی دیونه شده ؟ دکتره گفت نه ولی ممکنه بشه .بابام جلودکترزد توسرم گفت ازبس دنبال کفتربازی رفتی، اینجوری شدی این حیوونای زبون بسته را اذیت کردی نفرینت کردن دیونه شدی. مادرم گفت حالا ولش کن دیگه که نمیره. دکتر گفت قرصشو دوتا بدین.اومدیم خونه . خوابم نمی‌برد . نکنه خوابی که دیده بودم درست باشه. نکنه مریمو شوهردادن به اصغری می کشمش. پول میدم به هاشولی بکشدش . اگه نکرد خودم می کشمش . صبح رفتم مدرسه.چوبمو که خوردم زدم بیرون رفتم سراغ هاشولی ازهمه چیزخبرداشت . گفتم هاشولی اصغری پسرحسن لوله کش را میشناسی ؟ گفت دهشاهی بده تا بگم. گفتم بگو تا بدم. گفت فکرکردی بچه ، من دیوونه هستم ولی خرکه نیستم بده تا بگم. گفتم باشه ده شاهی بهش دادم. گنج خونمون را پیدا کرده بودم زیرفرش اطاقمون یه گنج بود مادرم هی ازبابام کش میرفت میریخت توش. منم ورمیداشتم . بنده خدا بلد نبود بشمره نمیدونست کم میشه. هاشولی رضایت نامه میداد, پول میخواست – اطلاعات میداد پول میخواست,دخترا رو میگرفت، پول میخواست .خوب منم خرجم زیاد بود باید میرفتم سراغ گنج مادرم. هاشولی گفت آره می‌ شناسمش . گفتم عروسی کرده ؟ هاشولی گفت یه قرون بده گفتم برا چی ؟ گفت هرخبری فرق میکنه دهشاهی برا این بود که بگم میشناسمش- این خبر که تومیخوای گرونه – گفتم امروزندارم توبگو فردا میارم– گفت برو خدا پدرتوبیامرزه هرکی نسیه داد ورشکست شد. فردا پول بیاربهت میگم. زورم بهش نمیرسید والا میزدم توسرش ولی خب بازم باهاش کارداشتم . بهتربود حوصله کنم رفتم خونه . دیدم بابام توحیاط وایساده مادرم پشت سرش . گفتم سلام . بابام گفت زهرمار. پدرسگ قفل می بری؟ گفتم کی ؟ من؟ گفت نه . من . بیاجلو – رفتم عقب. گفت ، گفتم بیا جلو. بازرفتم عقب . مادرم گفت ولش کن شاید اون نبوده . بابام گفت خود پدرسگشه . بازرفته سراغ کفترا .حالا نشونت میدم اومد طرفم. پریدم تو راه پله . رفتم بالا .اومد دنبالم .رفتم تو خرپشته اومد بالا. می‌گفت وایسا پدرسگ. بگیرم پدرتو درمیارم . اخته ات میکنم . نمیدونستم یعنی چی ولی میترسیدم. رفتم روپشت بوم – اومد بالا- دوید دنبالم . رفتم لب پشت بوم. دیدم مریم وایساده وسط حیاط پاشو گذاشته توآب حوض – چشمش افتاد به من خندید. منم خندیدم . بابام با چوب کوبوند توسرم ازبالا پشت بوم افتادم توخونه ی مریم . یه دفعه مریم جیغ زد ، اومد طرفم دولا شد روم. دستامو گرفت . خون زده بود ازدماغم بیرون داد زد
ننه بیا ، ننه بیا اکبرم مرد
.ننه بیا اکبرم مرد.و گریه میکرد
دلم خنک شد . خندیدم
با خیال راحت چشمامو بستم
پایان