آندم که پا ی نهادم برون به راه
آرام در میان دو درگاه مانده بود
رنجور و لاغر و غمگین نگاه کرد
گفتم غمین مباش
چندی دگر به سوی توآ یم به این دیار
خندید و گفت
روزی که باز در آیی به دیدنم
در خاک گور مرا جستجو کنی
یکدست پیر و چروکیده اش به در
با دست دیگر خود با اشاره ا ی
با من وداع کرد
آری چنین شد و رفتم به کوی او
بر خاک گور سرد نشستم دو چشم زار
گفتم مرا ببخش ، مادر مرا ببخش
بیزارم از خودم که رها کردمت چنان
بگذر به پاکی روحت از این امان
No comments:
Post a Comment