Sunday, 7 April 2013

گفتگو با مهتاب

من و مهتاب شبی فصل بهار
بر سر برکه آبی زیبا
گفتگو میکردیم
قصه میگفت ز عشاق جوان
داستان از دل و دلداده گی و شیدایی
گفت دیدم که شبی چون امشب 
در همین نقطه که امشب من و تو 
درد دل میرانیم
دختری با پسری دست به دست 
دخترک دست نهاده ست به بالین  پسر
و پسرسخت درآغوش گرفته ست نگارش را سر
دخترک چون گل نرگس زیبا
پسرک بلبل مست و شیدا 
 هردو درخویش فرو رفته و من هم درآب
 به تماشا بودم
نفس باد صبا مشک بیاورد ز راه 
و فروبرد به گیسوی چو شب تارنگار
پسرک عطرگل اززلف چو بویید دمی
ناگهان ازجا جست
تند بادی شده بود و به خود میپیچید
آنقدر تند و سریع که ز امواج تنش
آسمان ابری شد
و چنان لرزه درانداخت به آب 
که دگرهیچ ندیدم تا صبح
آفتاب آمد و من رفتم وعشاق جوان نیزیقین

دزد


آهسته به من گفت که دزد آمده است 
گفتم دلت آسوده که مغبون برود
آز دزد که آیدت به شب هیچ مترس 
دزدی که به روز آمده قارون برود
دزدی که بروز آمده داناست به کار 
دزد شب بیچاره چو مجنون برود
آرام بخواب تا که آن دزد مگر
آسوده خیال و بی دلی خون برود

حاصل عمر


حاصل یک عمر دویدن چه شد
خون دل و غصه و درد و الم
شاهد مرگ دگران روز و شب
در پی یک لقمه نانی به غم
خرم و خوبند هم آنانکه دل
در پی عشقی نسپارند هم
یا که به دریا زده دل را همی
هیچ نترسند ز پیچ و ز خم
کاش که دیوانه بدم بی گمان
راحت و آرام ز بیش و ز کم
یا که چو درویش بدی بی ریا
غافل و آسوده ز بود و عدم

یار دیرینه


بلبل آمد که نشیند برسنبل درباغ

باغبان گفت بپا خیزکه این جای من است 

بلبل اما به سخن آمده گفتا هشدار

من و تو زنده به باغیم نه این رای من است 

گل اگر رفت ز بستان و گلستان به خزان

نه تو را موجب شادیست نه آوای من است

قدر ایام گل و فصل بهاران خوش دان

که زمستان به دل خسته و شیدای من است 

آنکه امروز نیاید که نشیند بر گل

یار دیرینه و پروانه زیبای من است


Thursday, 4 April 2013

برای آنانکه به دریا پیوستند



باور کنید قصه دریا و قطره را 
باور کنید موسم رفتن به سوی دوست
باور کنید تشنه و یک جرعه اب را 
ای قطره های کوچک جاری به جویبار 
آخر به دامن دریا ست جایتان
دریای آبی و آرام و بیکران
آندم که را ه سپاری به سوی دوست 
از راه جویبار 
گل بوته های تشنه ی بر جا نهاده را
سیراب کن 
سیراب یاد خویش