بلبل آمد که نشیند برسنبل درباغ
باغبان گفت بپا خیزکه این جای من است
بلبل اما به سخن آمده گفتا هشدار
من و تو زنده به باغیم نه این رای من است
گل اگر رفت ز بستان و گلستان به خزان
نه تو را موجب شادیست نه آوای من است
قدر ایام گل و فصل بهاران خوش دان
که زمستان به دل خسته و شیدای من است
آنکه امروز نیاید که نشیند بر گل
یار دیرینه و پروانه زیبای من است
No comments:
Post a Comment