میوزد باد سرد پاییزی
برگها چرخ می زند به هوا
شاخه ها لخت وعورو لرزانند
زوزه ی باد و درز پنجره ها
خبرت میدهد که در راه است
فصل سرما وبرف ودغدغه ها
بازهم چادری به رنگ سپید
سرکشد تک درخت خانه ی ما
بازگنجشک کوچکی تنها
می نشیند کنار پنجره ها
آب ، یخ میزند دوباره یقین
ماهیان زیرآب سرد ، رها
باغبان ها به خانه ها اندر
بلبلان ساکتند و رفته نوا
گل وپروانه ها ی رنگارنگ
میرود ازمیان کوچه ی ما
بازهم کودکان ریز و درشت
روی یخ شادمان و بی پروا
مادری پیرو سالخورد ه
آتشی داغ کرده به پا
چشم بردرکه میرسد از راه
جان فرزند او کنون آ یا
دلش از خنده ای به وجد آ رد
میزداید ز کلبه اش سرما
آی آنان که غرق گرمایید
بشتا بید جا نب دل ها
هردلی را که سرد وخاموش است
گرم سازیدش از برای خدا
تا ترا گرم و خوش نگهدارد
آن نگهدار و خالق گل ها