Tuesday, 2 February 2016

چار قد

                                                

رفتم سر کوچه تا بگیرم دستش
یک خوشه بچینم ز نگاه مستش
از راه رسید و ناگهان ترسیدم
مادر ز جلو گرفته بابا دستش
آهسته بدنبال شدم بوروعبوس
شاید که خبردارنگردد شستش
نا گه پدرش به سوی من حمله نمود
یک سنگ رها شد ازمیان دستش
زد برسرمن چنانکه بیهوش شدم
بیدار شدم گرفته بود م دستش
بیچاره باباش خبرندا رد که پری
با چارقد خود زخم سرم را بستش  

اندر قحطی مرغ



ای مرغ خوش اندام وتپل وای به حالت 
دستم نرسد بر تو مگر کرده حلالت 
این باردگرقبله وآ بت خبری نیست 
هرسو که شود داده یکی دشنه حوالت 
ما را تو رها کرده شدی جانب اغیار
از خانه ما رفتی و آسوده خیالت
در سفره ی ازما بتران جای گرفتی
اف برتو و برغیرت آن مرد حلالت
بدبخت خروسی که ببندد به تو دل را
از خفت کردار تو افتد به ملالت
فردای قیامت که روی سوی خداوند
بردارکشد گردن و بشکسته دو بالت
توفیر نباشد اگرت توبه نمایی
داند که توهم رفته به کردارضلالت
این رسم نباشد که تو ای مرغ دغلکار
از سفره دزدان نکشی هیچ خجالت