Monday, 25 February 2013

شکار

قصد من اینست روم کارزار
با نوک مژگان بزنم برشکار
زلف دوتایش چوگرفتم به دست
خویش ببندم به سرزلف یار
لب بگذارم به لبش اندکی
تا نفسم رفته و ناید دوبار 
خدعه کنم صید منم نیست او
بهترازاین راه نیامد به کار 
هرچه نشستم که به دامم کشد
هیچ نیامد به دلش این قرار 
چاره همین بود به جنگش روم 
تا که مرا او بکشد چون شکار 

Friday, 8 February 2013

نقطه



شیشه را با کف دست
پاک کردم ز بخار
کوچه را مینگرم که سراسربرف است
شاخه ها از دیوار
سربزیر آورده
مثل گیسوی زنی پیرو سپید
دربلندای درختان چنار
قارقاری بر پاست
و کلاغان سیاه درهیاهو با هم
کوچه را مینگرم
نقطه ای درته آن می لرزد
مثل یک جسم سیاه
به گمانم که کلاغی است بدنبال
غذا می گردد
کوچه را برف سپید
سربه سر پوشانده
وفقط نقطه تاریک سیاه
ر وی فرشی ز سپیدی
نرم نرمک به جلو می آید
نقطه گاهی به جلو
و زمانی به عقب
بنظر می آید
چشم را دوخته ام برهرگام
بازهم شیشه کدرگشت ز هرم نفسم
بازهم با کف دست میزدایم آنرا
نقطه آمد به جلو
نقطه شد چوب سیاه
بی گمان نقطه دگر نیست کلاغ
صورتم را که زگرمای درون خیس شده
بازبر شیشه فشار آوردم
بازهم شیشه کدرشد ای وای !
بازهم با کف دست شیشه را کردم پاک
نقطه آمد . آمد.
وکلاغان سیاه..
با هیاهو زیاد
پرکشیدند و پریدند به اوج
نقطه نزدیک که شد
دیدمش مردی بود با عصایی دردست
می شناسم او را...
برف پوشانده سرو صورت او را اما
پای او تا به میان در دل برف
لنگ لنگان آمد
پدرم بود به دیدار پسر می آمد
درگشودم که درآغوش بگیرم او را
کوچه دیدم خالیست
همه جا برف سپید
همه جا سرد و سکوت
و من ازسردی آن لرزیدم
و پریدم ازخواب...


Sunday, 3 February 2013

صیاد


نیمه شب بود و هوا بس تاریک 

مرد صیاد زجایش برخاست 

پای درراه گذاشت و تفنگش دردست 

راه باریک و پراز سنگ و کلوخ 

مرد صیاد ولی 

بی محابا میرفت 

راه نخجیرچو شبهای دگر 

آشنا بود براو 

بارها رفته ازاین راه به شب و به هنگام سحر 

کوله‌باری که درآن لاشه مرغان خوش آواز 

به خون غلطیده 

باخود آورده به بازارفروش 

مرد صیاد دگربارامشب 

می‌رود راه دراز تا چو شبهای دگر 

خون یک مرغک بیچاره بریزد برخاک 

وازآن لاشه مفلوک به بازار بسازد پولی 

وطعامی بخرد 

بهرفرزند عزیز 

مرد صیاد یقین کی داند 

یا نباید که بداند هرگز 

به زمانی که بخون می غلطد 

مرغک ازقله سنگ 

جوجه ای درپس آن سنگ سیاه 

منتظرمانده که مادربرسد 

وزمنقارنحیفش بستاند او هم 

لاشه مورو یا خرمگسی 

بی گمان چرخش چرخ است. چنین میخواهد 

نه خدا وند نه صیاد 

ونی مرغک و مور 

دل تو دلم نیست



 


دل تو دلم نیست که بیای دوباره

دادبزنی آی آدما بهاره

رفته دیگه سرمای برف و بارون

تو خونه ها گل میزارن تو گلدون

شاپرکا باز اومدن تو باغچه

آینه و شمعدون اومده رو طاقچه

باغبونا هرجا میرن می خندن

گل می چینن دسته دسته می بندن

ابرا تو آسمون پریشون شده

ستاره‌ها برگشته، مهمون شده

دل تودلم نیست که بیای دوباره

داد بزنی آ ی آدما ، بهاره

مهتاب شبا نور می پاشه تو مرداب

روز که میشه گرم و قشنگه آفتاب

هوا پراز مهرومحبت شده

دل ها رها زدرد و محنت شده

سبزو سفید وقرمزه آسمون

گلستونه گلستونه خونمون

تو چشمه هاش آب زلاله جاری

سرداده آواز قشنگ قناری

دل تو دلم نیست که بیای دوباره

داد بزنی آی آدما بهاره

دامنا گلدار همه پر چین شده

دخترا خند ون لبا شیرین شده

دل تودلم نیست که بیای دوباره

داد بزنی گریه نکن ستاره

اشکا فقط رو برگ گل نشسته

درهای غم بسته شده شکسته

ویرونه ها نو شده گشته آباد

بلبلا نغمه خون همه شاد شاد

داد میزنه دختر گل دوباره

بیاین بیرون آ ی آدما ، بهاره