نیمه شب بود و هوا بس تاریک
مرد صیاد زجایش برخاست
پای درراه گذاشت و تفنگش دردست
راه باریک و پراز سنگ و کلوخ
مرد صیاد ولی
بی محابا میرفت
راه نخجیرچو شبهای دگر
آشنا بود براو
بارها رفته ازاین راه به شب و به هنگام سحر
کولهباری که درآن لاشه مرغان خوش آواز
به خون غلطیده
باخود آورده به بازارفروش
مرد صیاد دگربارامشب
میرود راه دراز تا چو شبهای دگر
خون یک مرغک بیچاره بریزد برخاک
وازآن لاشه مفلوک به بازار بسازد پولی
وطعامی بخرد
بهرفرزند عزیز
مرد صیاد یقین کی داند
یا نباید که بداند هرگز
به زمانی که بخون می غلطد
مرغک ازقله سنگ
جوجه ای درپس آن سنگ سیاه
منتظرمانده که مادربرسد
وزمنقارنحیفش بستاند او هم
لاشه مورو یا خرمگسی
بی گمان چرخش چرخ است. چنین میخواهد
نه خدا وند نه صیاد
ونی مرغک و مور
No comments:
Post a Comment