Friday, 30 December 2011

به یاد دایی مهربانم

مردی بزرگ به پایان رساند راه
با اقتدار و بزرگی جلال و جاه
بس سالها به تکاپو ، تلاش و کار
با دیگران محبت وعاشق به زلف یار
سردار عاطفه همراه مهربان
هم پرصلابت وهم شوخ و خوش بیان
کوهی بلند فلک سر نکرده خم
با ظلم و جور در افتاد و با ستم
اندیشه اش همه یاری به دوستان
اندوهگین و دل آزرد ه از بدان
دستش گشاده به همراهی و گذشت
در کار خیر سرا پا به کوه و دشت
از درد خویش یکی را خبر نکرد
آه و فغان و ناله به عمری به سرنکرد
بس مردمان که خانه او را پناه بود
درویش و خانه او خانقاه بود
فرش و گلیم و کوزه و طشت طلا ی ناب
در پای دوست همی ریخت چون حباب
دستش دراز که دستان دوستان
در دست گیرد و گرمی دهد بر آن
در شعر و در ادب ، در دانش و کلام
همراه و همطراز به صاحبدلان و نام
مجنون لیلی خود شد به روزگار
مهری به گل ملقب و یاری بزرگوار
عشقش به یار به افسانه ها سزد
فرزند هاشم و عذرا بجا سزد
قاصر زبان و دل از وصف او تمام
یارب قوام ما به کنارت نشان مدام
ای اسوه محبت و خوبی بزرگ مرد
از کف برفتی وبر دل نشسته درد
مهمان به خانه پروانه گشته ای
مست از پیاله جانانه گشته ای
با او بنوش تو از باده الست
از لطف خویش بدارش چو پیش مست
ای مرد، ای امید من و ما و دیگران
نامت همیشه به نیکی برد امان
امان چیه

Saturday, 17 December 2011

نقاش

شب مهتابی وآواز شباهنگ ودو دلداده بخواب
اختران پولک الماس درخشنده نشانیده بر آب
قرص مهتاب به رقص آمده با موج ، به تاب
وه چه تصویر دل انگیز نگارد نقاش
****
صبحدم جام طلا سرزند ازگوشه دیوار به بام
نرگس و سنبل و سوسن به چمن گام به گام
بلبل دلشده از شوق زند نغمه جانسوزمدام
وه چه تصویر دل انگیز نگارد نقاش
****
شامگاه است و افق غرق به خون خورشید
ابرها درغم آن خون به زمین می پاشید
آسمان چادر شب بر سر هر بام کشید
وه چه تصویر دل انگیزنگارد نقاش
****
شمع و پروانه و میخانه و رندان با هم
ساغر و ساقی و جام می و جانان با هم
رقص مستانه و پیمانه به میدان با هم
وه چه تصویر دل انگیز نگارد نقاش
****
اشک بر گونه گلبرگ که بگرفته قرار
سبزی تازه یک برگ به یک شاخ انار
بید مجنون که رها گشته چو زلف دلدار
وه چه تصویر دل انگیز نگارد نقاش
****
آن که با خامه او این همه تصویر شود
گر که تدبیر کند حلقه به زنجیر شود
صید با مصلحتش جانب نخجیر شود
در دلم نقش تو تصویر نگارد ای کاش 

Wednesday, 14 December 2011

قصاص

عنان دل که سپردی به دست دیده بدان
شکایتت به خد ا می برد ز د ر بد ری
قصا ص دید ه و د ل را خد ا کند تقریر
بد رد عشق شو ی مبتلا  و د ر  نبر ی

Thursday, 8 December 2011

شب یلدا


یلدا بهانه است
یلدا بهانه ایست که خویشان و دوستان
با یک دقیقه که افزوده شد به شب
با هم نشسته به شادی به خوش دلی
دلهای خویش سپارند دست دوست
یلدا بهانه است که ایرانیان پاک
آنرا نهاده اند بنا تا چنین شبی
دلهای دور گشته ز هم در تمام سال
شاید دوباره نشیند کنار هم
خوش بگذرد زمان
ای کاش هر شب شبهای عمر ما
یلدا شود که دوست نشیند کنار دوست
خرسند و مهربان
بی هر بهانه ای
 بی هر بهانه ای