Sunday, 31 March 2013

دیدار یار

باد صبا اول صبح بهار 
گفت به یک قاصدک 
دست مرا گیربرم پیش یار
قاصدک ازجای جست 
نرم و سبک شادمان 
دست به دستش گرفت
از سرکوهی بلند
از دل دشت و دمن
ازبردریا گذشت 
تا که به باغی رسید
پرزگل و لاله زار
لاله به همرنگ خون
قاصدک آنجا نشست
چشم بدنبال یار
باد صبا منتظر
خون به دل و بیقرار
قاصدک اما دمی
برسر گل ها پرید 
لاله سرخی بدید 
همچو رخ یار بود
دانه اشکی به چشم 
برسرگل جا گرفت
بال و پرش را ولی 
داد به با د صبا 

نابینا و مست

نیمه شبی مست ز میخانه ای 
گرم شرابی دو سه پیمانه ای 
چون که شدم جانب دولت سرا 
راحت و آرام بخوابم بجا
چشم من افتاد به یک مرد کور
در دلم افکند به یکباره شور
در بر او رخت و ردایی نبود
کفش به یک پا و به پایی نبود
دست نحیفش به عصا تکیه داشت
پاره ای از نان ز کسی هدیه داشت
شام زمستان بد و سرما زیاد
برف ببارید به همراه باد
مست بدم گرم ز شهد شراب
حیف نبودی که شبم شد خراب
راه گرفتم که شوم دور از او
مرد فقیری بد و ناجور او
چون که گذر کردم و رفتم به راه
هیچ بر آن مرد نکردم نگاه
نام مرا برد و سلامم بکرد
در عجبم آمد از آن رویکرد
گفتمش ای مرد چه سانم بدید
کور بدی نام و نشانم چه دید 
گفت مرا با لب خندان رفیق
هرکه به میخانه و رندان شفیق
بر سر این کوی چو گامش رسید
چشم دلم نام و نشانش بدید
دیده رندان ز دل آید به نور
گرچه به ظاهر بود ازدیده کور
آنکه به سر پرده نخوت کشد 
کوربدی دیده نشاید که دید 
کور نیم دیده جانم تو دید 
کورتویی روح و روانم ندید 

تفاوت

صداها مهربان همچون گذشته
ولی سرد است و غمگین است و پردرد
صداها بازتابی ازدرونند
سخن گویند ازدل های محزون
به لب ها خنده اما سرد و بی روح
دگر شور و نشاطی نیست در سر
دگر امید ازدل رخت بسته
دگر دل ها همه تنگ است و خسته
دلم تنگه برای شادمانی
دلم تنگه برای آن زمانی
که لب پرخنده دل ها بود روشن
خدایا گرد غم بردار و بنشان 
بجایش شادمانی . نور . امید

بهاران

صدای  ضربه باران به پشت پنجره ام 
مرا ز خواب شبانگاه میکند بیدار
سرک کشیدم و دیدم که آسمان ابریست
و قطره های بلورین فرو چکد به زمین
نگاه خویش به دنبال قطره ها بردم
درون باغچه دیدم که غنچه میخندد
گشوده لب به گمانم که میزند فریاد
به غنچه های دگر تا زخواب برخیزند
به شیشه گوش نشاندم شنیدمش آری 
که غنچه گفت 
بهاراست و وقت بیداری
 بهار آمده ای خفته گان به خواب عمیق 
به عشق لاله و سنبل ز جای برخیزید

معنای عید

دختر کوچکم از من پرسید
پدرم عید کدام است و چه معنا دارد 
پدرم عید چه فرقی دارد با دگر روز خدا
گونه ام رنگین شد
دلم از غصه گرفت
شرمسارم که بگویم نوروز
وقت دیدار عزیزان از هم
موسم نوشدن رخت و لباس
و زمانیست که مردم دل و هم خانه خود
پاک کنند
از غبار غم و اندوه درون
عید روزیست که با فصل بهار
گل و پروانه به بستان آید
غنچه خندان  شده و بلبل مست
عطر گلهای اقاقی همه جا میپیچد
مردمان شاد 
به دلها همه امید و نشاط
با نگاهی محزون 
گفتمش دخترکم
عید هم یک روزیست 
همچو بسیار دگر روز خدا
فرق چندان نکند بر من و تو 
نه کسی یاد کند 
نه که رختی و لباسی ز تو هم نو گردد 
عید ما با دگران نیز تفاوت دارد 
عید ما لحظه بوییدن یک لقمه نان گرم است
پوششی تا که ز سرمای زمستان برهیم
سقفی از خاک و گل و خشت به هم 
تا به شب های سیاه
من و تو خسته و تنها با هم
زیر آن راحت و آرام بگیریم قرار 
عید ما آنروز است
قطره ای  چون الماس 
گونه زرد و نحیفش را شست
نرم و آرام به من گفت پدر 
غم مخور عید تو هم می آید 
و کسی یاد کند از من و تو 
به بهاری شاید 

Saturday, 30 March 2013

توصیف اشک


اشک باران دل ابری ماست 

می چکد ازنوک مژگان دوچشم 

تا که خاموش کند آتش افروخته درسینه مگر 

اشک حرف دل آن مادردرمانده زتنهایی و درد 

یا که آبی است که ازچشم یتیمی ریزد 

تا که سیلاب روان گشته زجا بردارد 

ریشه ظلم ویا ظالم را 

اشک گاهی سخن ازماتم عاشق گوید 

وزمانی ازشوق 

شوق دیدارعزیزی که رسد ازره دور 

اشک را باورکن 

گریتیمی زسردرد ببارد ازچشم 

عرش خواهد لرزید 

وخداوند غضب خواهد کرد 

اشک را باورکن 

گریکی مادردلسوخته درداغ عزیزی ریزد 

برسرت آتش غم میبارد وتورا خواهد سوخت 

اشک را باورکن 

حلقه درچشم چوزد ازسرشوق 

شام تاریک شود مهتابی 

وزمستان تو گرم 

اشک را باورکن 

اگرازدیده عاشق به صداقت ریزد 

بی گمان بردل معشوق اثرخواهد کرد 

وبهاران گردد

 و بروید گل امید درآن 

دیوار نوشته



روی دیوارکوچه ما 

خوانده بودم عبارتی شیرین 

عاشقی گوئیا نوشته شبی 

دارمش دوست والسلام وهمین 

دیگری زیرآن نوشت: رفیق 

نگذاری که او بفهمد این 

روزدیگر نوشته بود رفیق 

که خبردارد ازدل مسکین 

آن رفیق شفیق نوشت 

 بایدت سوخت چاره نیست جزاین

رسم د لداری


نه شرط عشق شناسد نه رسم دلداری 

نه رخ به خواب نماید نه وقت بیداری 

منم اسیربه چشمان چون دو نرگس او 

به تب فتاده و حاشا دمی پرستاری 

به هربهانه که سویش روم به قصد وصال 

رود به جانب دیگرو یا دگرکاری 

دوای درد مرا او فقط به بردارد 

اگرکه دست کشد برسرم به تیماری

تعمیرکار دل


زندگی صحنه نا مردی هاست

وتو با یک دل مجر وح کجا

میتوانی که موفق باشی

دلت ازعشق خدا پرکن و

براو بسپار

آنچه خود نتوانی

وفقط ازته دل با اوباش

بهترین است که تعمیرکند

دلها را

مسیر عشق



عشق کردار دل است 

دیده ابزار و زبان است 

سخنگوی درون 

دیده چون خواست 

زبان می گوید 

واگرصادق بود 

دل پذیرا گردد 

وچنین است که عشق 

میهمان گشته به روح 

و نشیند بر دل 

عشق زیبایی یک غنچه گل 

باغ را جلوه از اوست 

عشق یک شیشه بی رنگ وزلال 

با یکی خرده غبار 

تیره میگردد و تار 

عشق چون بال و پر پروانه 

نازک و ترد و ظریف 

ضربه ای کوچک اگرخورد براو 

بی گما ن می شکند 

و دگرقدرت پرواز دراو 

می میرد 

عشق چون خون جاریست 

وتو بدان محتاجی 

عاشقان گرچه به دیوانه شبیهند ولی 

چون به میخانه شدی صدرنشینند همی

نو روز



نوای بلبل شوریده بر خاست 

بهارآمد بهار آمد بهاران 

نسیم صبح بوی سنبل آرد 

درختان سبزوگل آمد به بستان 

لباس بخت برچیدند ازتن 

بجایش غنچه های گل فراوان 

عزیزان قدرگلها را بدانید 

بگیرید و ببوئید ش به گلدان 

که نوروزاست وگاه شادکامی 

گه شادی ، زمان یاد یاران

روزگار بد



دیرزمانیست دراین روزگار

معرفت و عشق نیاید به کار

حیله ونیرنگ فراوان شده

صدق وصفا رفته دگرازکنار

علم اگرهست ، درون کتاب

شعبده بازی شده ابزار کار

خدعه کند عابد وزاهد همی

دزد شده مال تو را پاسدار

وای به احوال تو گرصادقی

یا که درستی است به قول وقرار

مانده کلاهت به پس معرکه

راحت و آرام خیالت مدار

راحت اگر می طلبی هوشیار

قفل بزن بر دل و حیلت بدار