اشک باران دل ابری ماست
می چکد ازنوک مژگان دوچشم
تا که خاموش کند آتش افروخته درسینه مگر
اشک حرف دل آن مادردرمانده زتنهایی و درد
یا که آبی است که ازچشم یتیمی ریزد
تا که سیلاب روان گشته زجا بردارد
ریشه ظلم ویا ظالم را
اشک گاهی سخن ازماتم عاشق گوید
وزمانی ازشوق
شوق دیدارعزیزی که رسد ازره دور
اشک را باورکن
گریتیمی زسردرد ببارد ازچشم
عرش خواهد لرزید
وخداوند غضب خواهد کرد
اشک را باورکن
گریکی مادردلسوخته درداغ عزیزی ریزد
برسرت آتش غم میبارد وتورا خواهد سوخت
اشک را باورکن
حلقه درچشم چوزد ازسرشوق
شام تاریک شود مهتابی
وزمستان تو گرم
اشک را باورکن
اگرازدیده عاشق به صداقت ریزد
بی گمان بردل معشوق اثرخواهد کرد
وبهاران گردد
و بروید گل امید درآن
No comments:
Post a Comment