نه شرط عشق شناسد نه رسم دلداری
نه رخ به خواب نماید نه وقت بیداری
منم اسیربه چشمان چون دو نرگس او
به تب فتاده و حاشا دمی پرستاری
به هربهانه که سویش روم به قصد وصال
رود به جانب دیگرو یا دگرکاری
دوای درد مرا او فقط به بردارد
اگرکه دست کشد برسرم به تیماری
No comments:
Post a Comment