Sunday, 31 March 2013

معنای عید

دختر کوچکم از من پرسید
پدرم عید کدام است و چه معنا دارد 
پدرم عید چه فرقی دارد با دگر روز خدا
گونه ام رنگین شد
دلم از غصه گرفت
شرمسارم که بگویم نوروز
وقت دیدار عزیزان از هم
موسم نوشدن رخت و لباس
و زمانیست که مردم دل و هم خانه خود
پاک کنند
از غبار غم و اندوه درون
عید روزیست که با فصل بهار
گل و پروانه به بستان آید
غنچه خندان  شده و بلبل مست
عطر گلهای اقاقی همه جا میپیچد
مردمان شاد 
به دلها همه امید و نشاط
با نگاهی محزون 
گفتمش دخترکم
عید هم یک روزیست 
همچو بسیار دگر روز خدا
فرق چندان نکند بر من و تو 
نه کسی یاد کند 
نه که رختی و لباسی ز تو هم نو گردد 
عید ما با دگران نیز تفاوت دارد 
عید ما لحظه بوییدن یک لقمه نان گرم است
پوششی تا که ز سرمای زمستان برهیم
سقفی از خاک و گل و خشت به هم 
تا به شب های سیاه
من و تو خسته و تنها با هم
زیر آن راحت و آرام بگیریم قرار 
عید ما آنروز است
قطره ای  چون الماس 
گونه زرد و نحیفش را شست
نرم و آرام به من گفت پدر 
غم مخور عید تو هم می آید 
و کسی یاد کند از من و تو 
به بهاری شاید 

No comments:

Post a Comment