Friday, 29 July 2011

معنی عشق



                                                                                                                                           
عشق را معنی کن
دخترک گوشه یک تخته سیاه
گونه اش چون گلبرگ
سرخ از شرم نگاه دگران
نرم و آهسته نوشت
عشق یعنی همه چیز
عشق برخورد دو احساس لطیف
که از آن شعله گرمی خیزد
بشکند لایه یخ های دلت
و زچشمان توچون سیل سرازیرکند
اشک شوق
گریه از خوشحالی
عشق یعنی همه چیز. همه جا. همه وقت
با تو بودن به ابد
امان 

گفتگو با خداوند



گفتم به تو ای دوست که من خسته ام امروز
گفتی که رها کن همه امید به من کن
گفتم که به درد دل من نیست کس آگاه
گفتی که منم واسطه کوتاه سخن کن
گفتم که نباشد به جز از عشق تو ما را
گفتی که من از رگ به تو نزدیکترم روی به من کن
گفتم نکند یاد بری این من مسکین
گفتی نبرم یادتو گر یاد زمن کن
گفتم صنما صبر و صبوری دگرم چند
گفتی تو چه دانی چه زمان تکیه به من کن
گفتم تو بزرگی و منم ذره ولی دور
گفتی که قدم نه به رهم قصد به من کن
گفتم تو صبوری و منم عاشق دیدار
گفتی که منم مصلحتت شکوه به من کن
گفتم که منم یکه و تنها چه توان کرد
گفتی که تو نزدیک منی یاد زمن کن
گفتم که گنه کار منم توبه چه حاصل
گفتی که منم صاحب حق توبه به من کن
گفتم که پذیرا ی منی گر به سر آیم؟
گفتی که منم داور تو مویه به من کن
گفتم چه کنم زاین همه احسان و محبت
گفتی که فقط یاد زمن یاد زمن کن
امان 

کرامت عشق




دلم گرفته ا ز این مردمان پست و پلید 
که قدر عشق نداند صدای دل نشنید
هرآنکه ا رج نداند به دل کرامت عشق
صفای عاشق صادق کجا تواند دید
به گل چو آب دهد باغبان ز شیره جان
توان که غنچه زیبای آن به سر خندید
خدای عشق چنین هرزه گان بی مقدار
بود که ریشه آنان از این جهان بر چید
تو قدر خویش نگهدا ر زانکه در دل باغ
هرآنچه هرز رودبایدش ز ریشه کشید 
امان 

عروس بهار


ز خاک تیره چو سر میزند عروس بهار
نوای بلبل شوریده پر کند گلزار
شکوفه های بهاری عروس بستان را
لباس بخت به تن میکند ز گل سرشار
صبا ز باغ فلک هدیه آورد ما را
فرشته ای که به دامن نشانده گل به هزار
بلور آبی دریای آسمان چو شکست
سرشک شوق فشاند به نو رسیده بهار
خدای عشق به مهتاب مژده خواهد داد
که شاهدی تو به شب های عاشقی بسیار
هرآنکه عاشق گلگشت و باغ وبستان شد
عجب مدار گر او را خزان نمانده قرار 
امان 

قصه زایش




قصه زایش و زائیده شدن
جزو اسرار جهان است هنوز

آنچه دانی همه بر جسم بود

مبدا روح نهان است هنوز

کس نداند ز کجا می آید
چوزتن شدچه مکانست هنوز

جان همان روح بود در تن تو
جسم با جان حیوان است هنوز
جسم بی روح به مردار رود
زنده با روح قران است هنوز
چون ندانی همه اسرار نهان
نظرت بادگران است هنوز
جز خداوند کسی مالک نیست
صاحب روح و روانست هنوز
امان 

عمر طولانی


وقت آنست که هر روز مدام
اول صبح و یا موقع شام
بهر هر کاری و هر جای تنت
قرص و دارو بنشانی به برت
شربتی بهر فلان جای بدن
یا که لیوان پر از شیر و لبن
گر نمالی تو به کرم بر زانو
یا نبندی به کمر شال و پتو
فکر برخاستن از سر بردار
کمرت خشک شود چون دیوار
وای ا گر یاد رود قرص شکم
تا دم صبح زند غر همدم
یا فراموش کنی شربت خواب
دم بدم کار تو پیچیدن و تاب
سمعک از گوش اگر برداری
منفجر خانه شود , بیعاری
گر ز یادت برود عینک خویش
نتوانی که به پس رفت نه پیش
نتوان قند و نمک خورد چو پار
نبود روغن و چربی در کار  
وای اگر در ره تو پله بود
زانوانت ز تنت خسته بود  
گویدت وه که چه باریست بدوش
بهر پر کردن اشکم کم کوش
تا که آسوده کنی کار مرا
کم کنی درد مرا بار مرا
کم بخور راه مرو کار مکن
این ستم با من بیمار مکن
آنقدر غر زندت این زانو  
که دلت خون شود ازغرغراو
الغرض این همه گفتم شاید
تا مگر بر دل تو رحم آید
تا نیفتاده ام از پا ببری
نشود ماندن من دردسری
آنقدر عمر کنم گردم پیر
زن و فرزند بگردند اسیر
یا که روزی برسد دست دعا
پیشت آرند که ای بار خدا
مرحمت کن ببرش بر خود پیش
مال بد بیخ بن صاحب خویش
 امان 

گفتگوی شمع و پروانه


سحر پروانه ای با شمع گفتا
ترا سوزاندن بالم چه محمل 
بدوگفتا که سودایم به سر نیست
که من خود آتشم بنشسته بر دل
تو بر آتش زنی بال و پرت را
کجا گردد به گرد شعله عاقل
برو با گل نشین در باغ و بستان
که ازسوزتو جزاشکم چه حاصل
امان 

سفر در کنار یار


آرزو دارم تو هم چو ن من دمی بی یار بودن
تا بدانی قدر ایام خوش با یار بودن
غافل از چرخ زمان فصل بهاران یا زمستان
روز و شب هایت سراسر پر ز مهر یار بودن
صبحدم تا شامگاهان سر دهی آواز خوش را
شور بنشانی به دل شاید شبی با یار بودن
بشنو از من این حکایت تا توانی سینه پر کن
از هوای دلنواز در کنار یار بودن
چون سفر آید و هنگام جدایی سر رسد
کی دگر یک لحظه دیدن یا که پیش یار بودن
خوش بود دور جهان پیمودن اما
در کنار نازنین دلدار و شیرین یار بودن
امان  

اسباب کشی




گفتم که چرا خانه تهی گشته ز اسباب                                    
                                 نی ظرف غذا نی نمدی تا که کنم خواب 
گفتا که اگر چشم دلت خوب گشایی                                       
                                       از مهر توام خانه دل پر شده اسباب 

امان 

سفره سلطان


هرآنکه سفره سلطان به پا کند رنگین
به خواب غفلت بیچارگان رود سنگین
شراب تلخ بنوشد زیاده مست شود
دلش بدرد نیاید ز ناله‌های حزین
سرش به آخور شاهنشهان چو رفت فرو
کجا نگاه تواند به سفره مسکین
سپاس و شکر خدا را که خود مقرر کرد
مرا که راه نباشد به مردمی چون این
امان 

زندگی


افسوس که زندگی چو خواب است 
دریاست ولی عین سراب است 
دل را نتوان به عشق او بست 
معشوقه خوشرنگ و لعاب است
چون گوی بلور، رنگ و وارنگ
در اصل ولی همچو حباب است 
آئینه بود ستارگان را 
مادام که چهره اش به آب است 
اما به نسیم ناگهانی 
هر نقش بر آن بود خراب است  
 امان 

سپاس مادر



قسم به آبی دریا به آسمان بلند
قسم به خون شهیدان به لاله های سهند
 قسم به اشک  یتیمان به سوز پروانه
 به ناله های مرغ اسیری که پر زند در بند
قسم به عشق به دلداده گی به شیدایی
به اختران فروزان چو چلچراغ به بند
قسم به مهربه شوریده گی شکیبایی
به غنچه های بهاری که میزند گلخند
قسم به دوست به عاشق به درد رسوایی
به گیسوان بلندش که طعنه زد به کمند
که قاصر است زبانم سپاس مادر گفت
من عاجزم نتوانم دلش کنم خرسند
خدای قادر منان مرا عنایت کن
بسا که باز نشانم به چهره اش لبخند
 امان 

سرای غیر


در کوچه ای سپید پر از لایه های برف
در لابلای شاخه بی برگ نسترن
مرغی به لانه خود آرمیده بود
سر را به زیر بال
پف داده سینه و پرهای رنگ رنگ
رفتم به سوی او که در آغوش گیرمش
شاید که از غم سرما رها کنم
سر بر گرفت ز بال و به شکوه گفت
دست از سرم بدارکجا می بری مرا
گفتم به خانه ی گرمم کنار خویش
سرما و برف بگیرم  ز جان تو
اشکی ز گوشه چشمش فرو چکید
با ناله گفت بدارم به حال خود 
این خانه خانه ی من است
این شاخ نسترن
گلخانه ی من است
میمیرم ار به خانه ی خود در کنار دوست
به زانکه گرم بمانم سرای غیر 
امان 

تلخ و شیرین


 

لب های توچون قند وعسل شیرین است
اخم  تو به تلخی  چو تب  با  لین  است
چون  خنده  کنی خرد و کلان شا د شود  
زاندوه  توهم پیر و جوان غمگین  است
چشمت  چو  ستاره  روشنی بخشد  دل 
وز قهر تو جام  با ده  هم  رنگین است
آوای  تو  رشک  بلبلان  است  به باغ
بی نغمه  تو  لاله  دلش  خونین   است
گرمای   تو  دلهای   جوان   گرم  کند
سرداست  اگر  که دردلت جزاین است
با این  دل نازک  که  تودا ری هیهات
بر حال  دل  زار   من  مسکین  است
 امان     
    

دلیل توفان ها

  
آسمان اشک تحسر به زمین می  با رد
زآ نکه ابناء بشر تخم  ستم  می  کا رد
هر چه  فریاد  کند  نعره  کشد داد زند
هیچکس نیست که این غایله را بردارد
آسمان دست به داما ن خدا گشته  یقین
تا  به  فرمان  خدا  ظلم  به  پایان آرد
زین سبب درهمه اکناف جهان میبینی
سیل و توفان و بلا بر سرما می با رد
امان 

دل شده


چون که با دل شده ای همچو منت کارفتاد
دگرت  منطق و ا ند یشه  به رفتار مپوی
گر به میخانه  شدی با می  و مطرب باید
نزد رند ا ن خرا با ت تو هشیا ر مجوی


امان

ثانیه‌ها


حاصل آمدن و رفتن یک ثانیه را
عمر ما مینامند
هر چه آین ثانیه‌ها می‌گذرد
عمر کوتاه شود
هیچ کس قادر نیست
گذر ثانیه  را، متوقف سازد
و لذا
عمر هم می‌گذرد
تا به آخر برسد
و ترا راهی‌ نیست
عمر پایان د ا رد
تو نمیدانی کی و کجا
تو در این فاصله ثانیه ها
زندگی‌ خواهی کرد
و شتابان به جلو
و ترا راهی‌ نیست
تو در این دایره تنگ زمان
که فقط فاصله یک نفس است
زندگی‌ خواهی کرد
عشق خواهی ورزید
و تکاپو بسیار
تا که سیراب شوی
زانچه در دل خواهی
و ترا راهی‌ نیست
گاه این ثانیه ها
تلخ و شیرین دارد
گاه آرام و لطیف
و دمی سخت و خشن
و تو همراه زمان
 خواهی رفت
و ترا راهی‌ نیست
تو فقط مختاری
که به این ثانیه ها
طعم شیرین بخشی
یا که تلخش سازی
عشق را پیشه کنی
با محبت سرشار
یا به نفرت سپری
 نفست در هر بار
و ترا راهی‌ نیست
امان 

پیرمرد و کودک

 این داستان را با الهام از ارتباطی وا قعی که خود شاهد آن بوده ام نوشته ام 

پسرک کوچک چهارساله هرروز عصرکه همراه مادربزرگ فاصله طولانی مهدکودک تا خانه را پیاده ودرمیان برفها درسرمای سردزمستان طی میکرد، قبل ازورود به خانه با سرعت خود را به پیرمرد میرسانید ودرآغوش او جای میگرفت و بدون آنکه حرفی بزند کمی اورانگاه میکردوبسوی خانه روان میشد.
این کارهرروزاوبود. گاه اسباب‌بازیهای کوچکی راکه پیرمردبه او هدیه میداد با سکوت وآرامش میگرفت وفقط ازنگاه حق شناسانه اش بود که پیرمرد میفهمید که اوخوشحال شده است....
دست‌های کوچک کودک که دراثرسرما ویخبندان سرد شده بوددردست های گرم پیرمرد جای میگرفت و شاید گرمای دستهای پیرمرد بود که کودک راهمه روزه به سوی اومیکشانید و او بخوبی میدانست که پیرمرد صمیمانه ازدرآغوش کشیدنش لذت میبرد.
سباستین هرروزعصر ابتدا بامادربزرگ فاصله مهد کودک تاخانه را طی میکرد وپس ازچند ساعتی پدریا مادرازراه میرسیدند واو را به خانه میبردند و سباستین درهردو بارخود را دوان دوان به پیرمرد می رسا نید با اودست میدادو بدون یک کلام بهمراه پدریا مادرراهی خانه میشد و بازفردا و فر داهای دیگر این رابطه تنگاتنگ برقراربود . ممانعت پدریا مادر نیز کارسازنبود واو بهر ترتیب خود را به پیرمرد میرسانید و پس ازلحظه ای که در آغوش او قرارمیگرفت ، میرفت. ایام کریسمس فرارسید . پیرمرد بسته کوچکی پرازهدایای گوناگون را دریک دیدارروزانه به او هدیه کرد. سباستین هدیه راباخوشحالی بازکرد وازعروسک بابانوئل وکتاب نقاشی زیبائی که پیرمرد به اوهدیه کرده بود خنده برچهره شیرین وکوچکش نشست. سباستین بخوبی میدانست که پیرمرد دوستش دارد واونیز باابرازاشتیاق خود را به دیدارپیرمرد به او اطمینان داد که دوستی آن‌ها متقابل است.
آن دو، زبان یکدیگررا نمی‌دانستند پدرومادر سباستین چند سالی بود که دیاراجدادی خود را رها کرده وبه این کشورمهاجرت کرده بودند و پیرمرد نیزکه همچون سباستین وخانواده اش ترک وطن کرده وبه این دیارآمده بود با زبانی دیگرگفتگو میکرد وسباستین کوچک چهارساله هنوزقادربه گفتگو بازبان مشترک این کشورنبود ولذا فقط بارفتار صمیمانه اش پیرمرد را قانع میکرد که اورادوست میدارد و مَحبت اورا به دل گرفته است.
سباستین کوچک ترازآن بود که بتواند خود را به قفسه بلند کمد اتاق برساند وبه شکلات های خوشمزه ای که مادرش گاه و بیگاه برای سرگرمی به او میداد دسترسی پیدا کند. مادرخسته ازکارروزانه روی کاناپه داخل هال خوابیده بود و صدای بلند تلویزیون فرصت شنیدن هرصدای دیگر را ازاو میگرفت. سباستین که قصد داشت به هرصورت  هدیه‌ای برای فردای پیرمرد با خود همراه داشته باشد وغیرازشکلات های مادرچیزی دراخیتارنداشت میکوشید تا به هر ترتیب خود را به طبقه بالای کمد دیواری برساند . به اطراف خود نگاه کرد . چیزی که بتوانداورا کمک کند تا با آن خود را به بالا بکشد ، ندید. آرام ازاطاق خارج شد. مادر همچنان درخواب بود وتلویزیون برنامه مخصوص کودکان را پخش میکرد. برنامه‌ای که مادربرای سرگرمی سباستین روشن گذاشته بود .اما او به دنبال کار مهم‌تری بود. باید هدیه کریسمس پیرمرد را جبران میکرد. میخواست هرطورشده به او بگوید که دوستش دارد و میتواند به او هدیه دهد. به آشپزخانه سرکشید. صندلیهای آشپزخانه برای مقصود او خوب بودند ولی هرچه زورزد نتوانست یکی ازآنها را جابجا کند . زورش نمیرسید تازه اگرهم میتوانست صندلی را بکشد حتماً ازصدای آن مادر را بیدار میکرد واو نمیخواست مادرو یا هیچ‌کس دیگر دراین کار با او شریک باشد. او باید نشان میداد که بزرگ شده است ومیتواند خود به آنکه دوست دارد هدیه دهد.  پسرک دراندیشه پیدا کردن راهی بود تا بدون یاری دیگران به آنچه میخواست دست یابد .او میدانست کاراو پیرمرد راخوشحال خواهد کرد و دلش را گرم و به همین دلیل نمیخواست پدرومادر دراین خوشحالی نقشی داشته باشند . اوتمام خوشحالی پیرمرد را برای خود میخواست. به اتاق خواب رفت به اطراف آن نگاهی افکند .مادرهمچنان درهال و خواب بود. خسته ازصبح که سباستین را به مهد کودک سپرد درمحل کار خود سخت میکوشید تا بتواند به تمام کارهائی که به عهده اومحول میشد بپردازد و پدرنیزتا دیروقت درخارج ازخانه کارمیکرد و بهمین دلیل سباستین را مادربزرگ همه روزه با خود به خانه میآورد و آن‌ها پس ازپایان کارروزانه او را به خانه خودشان میبردند ولی امرروز بنظرمیرسید بیش ازهرروزخسته است چراکه درخوابی عمیق فرورفته بود و سروصدای گاه و بیگاه سباستین که در صدای تلویزیون گم میشد نمیتوانست اورا بیدارکند ومانع کارسباستین گردد. او این فرصت را بهترین شانس خود برای آماده کردن هدیه اش میدانست و فکرمیکرد اگراین فرصت ازدست برود مجبوراست برای انجام خواسته خود به پدریا مادرمتوسل شود که درچنین صورتی ازخود احساس رضایت نمیکرد لذا به سختی یکی یکی بالش های روی تختخواب پدرومادررابرداشت وبه اتاق دیگرکه کمد حاوی شکلات ها درآن بود برد ولی هنوز کافی نبود باید بیشتروبیشتر بالامیرفت. روش اوازآن جهت که صدائی ایجاد نمیکرد روش قابل قبولی برای او بودولی تعداد زیادتری بالش نیازبود تا بتواند قد کوچک او را به بالای کمد برساند لذا به اتاق خودش رفت بالش کوچک ونازکش را برداشت وبربالشهای پدرومادر افزود اماهنوز کافی نبود ناگهان دراطاق خواب مادرش چشمش به چهارپایه جلوی میزتوالت مادر افتاد آنرا حرکت داد وبا خوشحالی متوجه شد که میتواند آنرا جابجا کند. اما اگرمادر بیدار شود – اگر چهارپایه ازدستش رها شود – اگروسط راه خسته شود و چهارپایه را به زمین بگذارد ، موانعی بود که باید درمورد آن‌ها ریسک میکرد.  او باید برای رسیدن به هدفش هرریسکی را میپذیرفت. خسته شده بود – زانوان کوچکش توان زیادی نداشت ودستهای کوچک او پس ازحمل سه چهاربالش نمیتوانست به خوبی چهارپایه را نگهدارد.  با خود فکر کرد ایکاش اول چهارپایه را برداشته بود که توان بیشتری داشت ودستهایش و زانوانش خسته نشده بود – عرق کرده بود و نفس نفس میزد. قلب کوچکش درسینه به تندی می طپید...  سعی کرد چهارپایه را بغل کند دستهای کوچک او به اندازه‌ای نبود که بتواند ازدوطرف چهارپایه را بگیرد تازه اگر بود هم به دلیل خستگی ناشی ازجابجائی با شلش ها قادربه بلند کردن آن نبود. فکرکرده بود همین که توانسته چهارپایه را درجای خود تکان دهد میتواند آن را به اتاق شکلات ها ببرد . لبه تختخواب مادرنشسته بود و فکرمیکرد. یک آن برقی ازچشمانش درخشید. فهمید که چرا توانسته چهارپایه را حرکت دهد علتش قرارگرفتن آن روی فرش کوچک بود که به دلیل کف پوش اتاق به راحتی بهمراه فرش حرکت میکرد ولذاتوان او موجب حرکت چهارپایه نشده بود بلکه او فرش را بهمراه چهارپایه روی کف پوش لغزنده اتاق حرکت داده بود و فکرکرد بخوبی میتواند این کاررا تا اتاق دیگر ادامه دهد. اما باید ابتدا موانع سرراه را برمیداشت. به آهستگی کفش‌های مادررا که هنگام ورود ازخستگی هریک را به طرفی پرتاب کرده بود برداشت ودرکناری قرارداد . نگاهی به داخل هال انداخت مادردرخواب بود و مسیرکاملا باز واحتمال اینکه چهارپایه ایجاد سروصدا کند وجود نداشت .با دو دست کوچک خود دو سوی یک طرف قالیچه کوچک زیرچهارپایه را گرفت و عقب عقب بسوی درخروجی اتاق کشید. با دومین قدم به زمین افتاد وازدرد پشتش کم مانده بود که فریاد کند ولی ناگهان متوجه شد که دراین صورت درتحقق هدف خود موفق نخواهد شد. کمی مکث کرد تا درد ناحیه پشت اوکاهش یابد وازجابرخاست و نگاهی به مادرانداخت که غلطیده بود وپشت او به سباستین بود . خوشحال ازاین جابجائی مادردوطرف قالیچه را گرفت و این بار با احتیاط بیشتر به سوی خود کشید وچهارپایه حرکت کرد . خوشحال از موفقیت درطرح خود، هرازگاهی به مادر نگاهی می انداخت و آرام آرام قالیچه را به سوی اتاق کناری میکشید .ازنفس افتاده بود. دستهای کوچکش درحال بی حس شدن بود ولی او میکوشید تا هرچه سریع ترخود را با قالیچه و چهارپایه ای که روی آن بود به اتاق مجاور برساند . فاصله دومتری بین دواطاق بیش ازیکصد متربراو می‌نمود ولی باید تمامش  میکرد راهی نبود .چهارپایه مانند ساختمانی چند طبقه برفرش گسترده دروسط هال جلوه مینمود که قطعاً مادربا دیدن آن ممکن بود فریادی ازوحشت بزند و یا برخوردی سخت با او داشته باشد که این هر دوچون عامل لو رفتن نقشه او و عدم دستیابی به خواسته اش می گردید خوشا یندش نبود. احساس کرد دارد دیرمیشود وخواب مادرزیاد طولی نخواهد کشید وممکن است هرلحظه بیدار شود . به فشار دستهای کوچک خود افزود .صورتش گرگرفته بود وقلب کوچکش درسینه آنچنان میطپید که فکر میکرد هرآن ممکن است بایستد . چندین بار کم مانده بود باز به زمین افتد و خود را به سختی نگاه داشت و به تلاش  خود ادامه داد. برنامه کارتون تلویزیون به اتمام رسیده بود و گوینده ای اخبارمیگفت واین تغییر صدا ممکن بود مادر را متوجه سازد و همه چیزبرملا شود . احتمال ازدست رفتن اینهمه تلاش برای برداشتن شکلات موجب شده بود که او بردقت خود بیفزاید وبالاخره با آخرین توان قالیچه را به درون اتاق مجاورکشید وبی حال و بی رمق برزمین نشست – پس از چند لحظه یک‌باره با صدائی که ازحرکت مادرازکاناپه بلند شد ازجا پرید وآرام به هال سرک کشید ومادررا دید که بازبحالت اولیه برگشته وکماکان درخواب است .دردل آرام گرفت وخستگی رافراموش کرده وقالیچه وچهارپایه را جلوی کمد کشید و با عجله بالش ها رابرداشت وروی چهارپایه قرارداد وبه سختی آن‌ها را روی هم نگهداشت وزانوبرآنها گذاشت که بالا رود که ناگهان بالش ها لغزید واووبالشها به زمین افتادند. آه ازنهادش بلند شد وبا دردی که دردست وپااحساس کرد، کم مانده بود اشک ازچشمانش جاری شود. به خود پیچید ولحظه ای نشست وبه فکربود که چگونه  ممکن است بالش ها راثابت روی چهارپایه نگهدارد که متوجه شد اصلاً نیازی به بالش ها نیست وبالا رفتن ازچهارپایه احتمال اینکه دستش به بالای کمد برسد بسیار است. به سرعت بلند شد وبه علت بلندی چهارپایه مجبوربود چیزی زیرپای خود بگذارد. به فکربالش ها افتاد . آن‌ها را روی هم گذاشت وخود را به چهارپایه چسباند وبا زحمت یک زانوی خود را روی چهارپایه گذاشت و هنگامیکه پای دوم را اززمین بلند کرد که به بالای چهارپایه بگذارد تعادل خود را ازدست داد با چهارپایه به درون کمد پرتاب شد و با سر به دیوارکمد برخورد کرد و گرمای جاری شدن خون ازصورتش رابر لبهای کوچکش حس کرد وبه گریه افتاد...
صدای مهیب سقوط چهارپایه و برخورد آن با دیواره کمد و افتادن سباستین وفریاد او مادر را از جا پراند وسراسیمه خود را به اتاق رسانید وبا دیدن صحنه فروافتادن اودرون کمد و جاری شدن خون از صورتش نزدیک بود برزمین بیفتد که خود را نگهداشت وسباستین را که سخت گریه میکرد وازدرد بخود می پیچید درآغوش گرفت و چون خون تمام صورت و لباسهای او را دربرگرفته بود با شتاب پارچه ای رابه دورسراو پیچید تا ازخونریزی آن جلوگیری کند وسراسیمه او را به بغل گرفت وازپله ها به طرف پارکینگ دوید تا او را به اولین واحد درمانی برساند.
پزشک واحد اورژانس پس ازآنکه چند بخیه برپیشانی سباستین زد ، اورابه اتاق استراحت فرستاد تا چند روزی تحت مراقبت باشد.
پیرمرد دید که مادربزرگ سباستین سراسیمه از ساختمان خارج شد وبهمراه دختردیگرش که معمولاً به دیداراو میآمد بدون آنکه کلمه‌ای حرف بزند با اتومبیل رفتند. چند روزی بود ازسباستین ومادربزرگ اوخبری نبود پیرمرد هرروزعصرچشم براه دیداراوازحوالی زمان بازگشت اوازمدرسه دیده ازدربرنمی گرفت اما خبری ازسباستین وازمادربزرگ نبود...
برف سنگینی باریدن اغازکرده بود وشب به نیمه نزدیک میشد.پیرمرد دربسترخودآرمیده بود . به سقف نگاه میکرد وبه زندگی طولانی پشت سرمی اندیشید. مدتها بوداحساس درد خفیفی درناحیه سینه داشت گاه درد کم وگاه زیاد بود و او چندان توجهی نداشت .امشب بازدرد به سراغش آمده بود. درون سینه‌اش غوغائی بود . هفتاد واندی سال را مرورمیکرد. لحظه‌های تلخ تنهائی را به یاد میآورد. فرزندانش را یکی یکی پیش روداشت وبه آنان لبخند میزد یاد سباستین افتاد دلش برای او تنگ شده بود . دل نگرانش بود . چرا چند روزیست نیامده – چرا مادربزرگ با عجله رفت و دیگرنیامد – چراازاو یادی نمی‌کند به درد آرام آرام افزوده میشد.  بهتردید به خواب رود شاید درد او را رها کند و خوابید...
سباستین یک هفته دربیمارستان بستری بود تا زخم ها و ورم های سروصورت او بهبود یافت ودراین مدت مادربزرگ اوراهمراهی میکرد. هرچه دراین مدت ازاو درمورد علت آنچه انجام داده بود پرسیدند پاسخی نمیداد . اورا تهدید کردند – به اوتهمت های گوناگون زدند حاضرنشد دلیل اینهمه تلاش را به آنان بازگوکند.
مادرخسته ازسکوت فرزند ، اورا متهم میکرد که پسری دله است و برای برداشتن بدون اجازه شکلات ها تلاش  کرده و او را تهدید کرد که هرگز به اوشکلات نخواهد داد. مادربزرگ با مهربانی ازاو علت را جویا شد.سباستین آرام گفت به یک شرط به شما میگویم. اما نمیخواهم پدریا مادرم بدانند . باید قول بدهی آنچه راکه نتوانستم تمام کنم برایم انجام دهی . مادربزرگ که بی نهایت به او علاقه‌مند بود وتردیدی نداشت که اوبرای برداشتن شکلات به قصد استفاده خود چنین کاری را نکرده است و ازطرفی کنجکاو بودتا بداند چرا او چنین رنجی را بخود هموارکرده است ، به او قول داد تا نه تنها هیچ‌کس را درجریان قرارنخواهد داد بلکه خواسته او را بهمان نحوی که مورد نظرداشته انجام خواهد داد.
سباستین که صمیمانه آنچه را دردل داشت به مادر بزرگ گفت وازاو خواست کارنیمه تمامش را به پایان برساند، اشک از دیدگان مادربزرگ جاری شد دردل به صداقت و پاکی و صفای فرزند خردسالش احترام میگذاشت و اورا درآغوش کشید و گریست و بوسید. کودک که دراین مدت رنجور شده بود درآغوش مادربزرگ آرام گرفت و بخواب رفت . ومادربزرگ با گوشه دست چشمهای نمناک خود را پاک میکرد و به کودکی که وجودش سرشارازپاکی ومحبت وصداقت است می اندیشید.
دوهفته گذشت ومادربزرگ خانه رارها کرده بود ودرخانه فرزندش ازسباستین نگهداری میکرد او که به تدریج توان ازدست داده را بازیافته بود آماده میشد تا مهد کودک راازسربگیرد. مادروپدرطبق معمول هرروزدرپایان کاربه خانه بازمیگشتند ومتوجه بهبودی تدریجی او شده بودند و پس از دوهفته سباستین برای روزبعد آماده شد تا به مهد کودک برود. همه وسائل ولوازم مهد کودک درکیف مخصوص قرارگرفت ومادربزرگ همه چیزرامهیا کرد واو را به بستر برد ودرکنارش نشست تا بخواب رود. سباستین قبل ازاینکه بخوابد سررا به طرف مادربزرگ گرفت و آرام گفت مادربزرگ هنوزسرقولتان هستید؟ مادربزرگ گفت کدام قول؟ سباستین آهسته گفت پیرمرد. مادربزرگ که ناگهان به یاد آورده بود، گفت آره مادرحتما که هستم. سباستین گفت من میخواهم فردا که ازمهد کودک برمیگردم شما به قولتان عمل کنید ومن هدیه ام را به پیرمرد بدهم.مادربزرگ گفت حتما، حتما. سباستین گفت برای او یک بسته شکلات بخرید و قول میدهم وقتی بزرگ شدم پولش را به شما برگردانم. مادربزرگ اشک درچشم با لبخند گفت حتماً عزیزم ، حتماً میخرم تا خودت به او بدهی . قول میدهم. حالا بخواب و سباستین دست درگردن مادربزرگ انداخت واو را بوسید وچشمان روشن وشادمانش را بست و به زودی به خواب رفت.
صبح شد سباستین بهمراه مادروپدرعازم مهد کودک شد. هنگام خداحافظی ازمادربزرگ باچشمانی که درخواست درآن موج میزد ، راز بین خود و مادربزرگ را یکبار دیگر به اویادآورشد ومادربزرگ راکه پس ازگذشت بیست روز به خانه بازمیگشت ، تنها گذاشت وهمراه پدرومادر ازخانه بیرون رفت.
مادربزرگ به خانه بازگشت نزدیک ظهربود درورودی ساختمان مردجوانی ازاواستقبال کرد. اورا نمی شناخت.مادربزرگ پرسید آن پیرمرد کجاست؟ مردگفت او دیگر نیست. مادربزرگ گفت کجاست؟ مرد گفت دوهفته پیش برای همیشه  رفت . زانوان مادربزرگ به لرزه درآمد . نفسش به شماره افتاد ودهانش خشک شد . هیچ نگفت و خود را به سختی به خانه رسانید و های های گریست نه برای پیرمرد بلکه برای دلی کوچک که امروز خواهد شکست . دلی که ازآبی آسمان پاک تروازبال پروانه ها لطیف تراست.    
  پایان .   

 امان