Friday, 29 July 2011

سرای غیر


در کوچه ای سپید پر از لایه های برف
در لابلای شاخه بی برگ نسترن
مرغی به لانه خود آرمیده بود
سر را به زیر بال
پف داده سینه و پرهای رنگ رنگ
رفتم به سوی او که در آغوش گیرمش
شاید که از غم سرما رها کنم
سر بر گرفت ز بال و به شکوه گفت
دست از سرم بدارکجا می بری مرا
گفتم به خانه ی گرمم کنار خویش
سرما و برف بگیرم  ز جان تو
اشکی ز گوشه چشمش فرو چکید
با ناله گفت بدارم به حال خود 
این خانه خانه ی من است
این شاخ نسترن
گلخانه ی من است
میمیرم ار به خانه ی خود در کنار دوست
به زانکه گرم بمانم سرای غیر 
امان 

No comments:

Post a Comment