در کوچه ای سپید پر از لایه های برف
در لابلای شاخه بی برگ نسترن
مرغی به لانه خود آرمیده بود
سر را به زیر بال
پف داده سینه و پرهای رنگ رنگ
رفتم به سوی او که در آغوش گیرمش
شاید که از غم سرما رها کنم
سر بر گرفت ز بال و به شکوه گفت
دست از سرم بدارکجا می بری مرا
گفتم به خانه ی گرمم کنار خویش
سرما و برف بگیرم ز جان تو
اشکی ز گوشه چشمش فرو چکید
با ناله گفت بدارم به حال خود
این خانه خانه ی من است
این خانه خانه ی من است
این شاخ نسترن
گلخانه ی من است
میمیرم ار به خانه ی خود در کنار دوست
به زانکه گرم بمانم سرای غیر
امان
No comments:
Post a Comment