دیشب صنمی سراغم آمد درخواب
در کنج لبش نشسته یک خنده ناب
یکدست سبوی با د ه با جام بلور
چون کبک خرامان به سرچشمه آب
آهسته نشست تا که ریزد جامی
با ناز و کرشمه از سر تنگ شراب
دستم که برفت تا بگیرم آ ن جام
در گوش دلم بگفت آرام بخوا ب
گر طا لب باده ای و قرص رخ یا ر
روی ازد ل و دلدا ربه میخانه بتاب
رندانه به سو یم تو به دید ا ر بیا
از سختی راه و کوه وسیلاب متاب
خالص چو شوی راه تو آسان گردد
گر پیر بدی باز تو گرد ی به شباب
من ساقی میخانه و جا مم به ا لست
از ساغر عشق ا و د هم با د ه ناب
هنگام سحرکه چشم بگشودم رفت
آن چشمه پر ز آ ب ما نند سرا ب
No comments:
Post a Comment