کشف شد در قعر خاک ماه آب
مایه حی بشر چون آفتاب
اشک شوق از دیده انسان چکید
قلب ماه اما ز بیم آن طپید
قرنها آرام و بی جنجال بود
عاشقان را در زمین دنبال بود
ناگهان از سرزمین عاشقی
تیر جانسوزی بزد او را شقی
از درونش جان او فواره شد
چهره اش در هم کمانش پاره شد
ر و به سؤ ی آسمان با حال زار
گفت ا ی خالق تو ا ی پروردگار
گو چه تدبیری خوش آمد مر ترا
سوئ ما کردی روان این بنده را
تا بسوزا ند درون جان ما
بشکند با عاشقان پیمان ما
کم زمین را سوخت از بیداد خود
کم ز بیدادش زمین بر با د شد
هر چه در خاک است کرده زیر و ر و
هر چه موجود است در زنجیر او
جامها بر هم زد ه خونها مکید
خواب و آرامش از این دنیا رمید
ماهی دریا ز دستش در فغان
آهوی صحرا به سر دارد عنان
سبزه و باغ و ٔگل و دشت و دمن
کرده یک جا خشک و بی حاصل چو من
جنگ بر پا میکند در خاک تو
تا بسوزاند زمین پاک تو
آسمان را پر کند از دود و دم
تا نبیند خاک تو خورشید هم
با چنین شرحی خدای مهربان
جای او کی در میان آسمان
قرنها خورشید و من با همدگر
زندگی کردیم و چرخیدیم هم
مهربان بودیم و آرام و متین
نورمان پاشیده بر روی زمین
ما کجا سنگی به هم انداختیم
کی به غفلت از زمین پرداختیم
زندگیها از درون جانمان
هدیه شد از ما به مردان و زنان
روز چون روشن شد از انوار خور
زندگی گرم و به دل افتاد شور
شب چو نور من بتابد آسمان
عشق و شیدا یی نشاند در میان
گوش کن پروردگار این جهان
خالق و بخشنده کون و مکان
یاد آری چون که شیطان رجیم
سرّ کشی کرد او ز فرمان ز عیم
از بهشت خویش بیرون راندیش
اهل دوزخ یا جهنم خواندیش
چون فرستادیش بر روی زمین
از تو دارد سینه پر از بغض و کین
بندگانت را به تو شورانده است
آب و خاک و هر چه بد سوزانده است
گر که راهش باز شد بر آسمان
یک دم آرامش ندارد این جهان
گام اوّل خاک من ویران کند
قصد ویران کردن کیهان کند
آنقدر اینجا و آنجا میپرد
تا به تو باریتعالی میرسد
می ستاند بارگاهت را دمی
می نشیند تا بسوزد عالمی
ای خداوند بزرگ و مهربان
دست او کوتاه کن از جانمان
گر بخواهم شرح اوصافش کنم
یا برایت وصف اخلاقش کنم
اشک از چشمان تو جاری کند
سیل آن بنیاد ما را بر کند
این همان شیطان بود مغبون مشو
حیلت است این کار او مفتون مشو
او به دنبال زمین و آب نیست
جای تو میجوید او در خواب نیست
تا نیفتاده تنم در چنگ او
پای و سر نشکستهام با سنگ او
حکمتی دیگر برایش چاره کن
فکر احوال من بیچاره کن
مایه حی بشر چون آفتاب
اشک شوق از دیده انسان چکید
قلب ماه اما ز بیم آن طپید
قرنها آرام و بی جنجال بود
عاشقان را در زمین دنبال بود
ناگهان از سرزمین عاشقی
تیر جانسوزی بزد او را شقی
از درونش جان او فواره شد
چهره اش در هم کمانش پاره شد
ر و به سؤ ی آسمان با حال زار
گفت ا ی خالق تو ا ی پروردگار
گو چه تدبیری خوش آمد مر ترا
سوئ ما کردی روان این بنده را
تا بسوزا ند درون جان ما
بشکند با عاشقان پیمان ما
کم زمین را سوخت از بیداد خود
کم ز بیدادش زمین بر با د شد
هر چه در خاک است کرده زیر و ر و
هر چه موجود است در زنجیر او
جامها بر هم زد ه خونها مکید
خواب و آرامش از این دنیا رمید
ماهی دریا ز دستش در فغان
آهوی صحرا به سر دارد عنان
سبزه و باغ و ٔگل و دشت و دمن
کرده یک جا خشک و بی حاصل چو من
جنگ بر پا میکند در خاک تو
تا بسوزاند زمین پاک تو
آسمان را پر کند از دود و دم
تا نبیند خاک تو خورشید هم
با چنین شرحی خدای مهربان
جای او کی در میان آسمان
قرنها خورشید و من با همدگر
زندگی کردیم و چرخیدیم هم
مهربان بودیم و آرام و متین
نورمان پاشیده بر روی زمین
ما کجا سنگی به هم انداختیم
کی به غفلت از زمین پرداختیم
زندگیها از درون جانمان
هدیه شد از ما به مردان و زنان
روز چون روشن شد از انوار خور
زندگی گرم و به دل افتاد شور
شب چو نور من بتابد آسمان
عشق و شیدا یی نشاند در میان
گوش کن پروردگار این جهان
خالق و بخشنده کون و مکان
یاد آری چون که شیطان رجیم
سرّ کشی کرد او ز فرمان ز عیم
از بهشت خویش بیرون راندیش
اهل دوزخ یا جهنم خواندیش
چون فرستادیش بر روی زمین
از تو دارد سینه پر از بغض و کین
بندگانت را به تو شورانده است
آب و خاک و هر چه بد سوزانده است
گر که راهش باز شد بر آسمان
یک دم آرامش ندارد این جهان
گام اوّل خاک من ویران کند
قصد ویران کردن کیهان کند
آنقدر اینجا و آنجا میپرد
تا به تو باریتعالی میرسد
می ستاند بارگاهت را دمی
می نشیند تا بسوزد عالمی
ای خداوند بزرگ و مهربان
دست او کوتاه کن از جانمان
گر بخواهم شرح اوصافش کنم
یا برایت وصف اخلاقش کنم
اشک از چشمان تو جاری کند
سیل آن بنیاد ما را بر کند
این همان شیطان بود مغبون مشو
حیلت است این کار او مفتون مشو
او به دنبال زمین و آب نیست
جای تو میجوید او در خواب نیست
تا نیفتاده تنم در چنگ او
پای و سر نشکستهام با سنگ او
حکمتی دیگر برایش چاره کن
فکر احوال من بیچاره کن
No comments:
Post a Comment