Friday, 29 July 2011

اشتباه لپی


روزی ببرم دخترکی عور و ادایی
با عشوه به من گفت برادر تو کجایی
گفتم که به چشم خواهری جان برادر
خوش قامت و سیمین بر و شوخی و بلایی
گفتا که حیا کن تو مشو خیره به خواهر
گفتم که کجا مانده مرا حجب و حیایی
گفتا که چه خواهی تو ز من جان برادر
گفتم که یکی بوسه ز لب بهر دوایی
بگشاد به صد غمزه  کمی گوشه چادر 
از جان و تنت دور چنین هول و ولایی
یک چشم یمین چشم دگر سوی یسا رش 
بر گونه پر از پشم و کمی موی حنایی
گفتم صنما رخ منما مرد غریبه
این کار تو الحق نبود کار خدایی
بهتر که نگهدار شوی حرمت دین را
احوال مپرسی تو زهربی سر و پایی 


No comments:

Post a Comment