زمانی زندگی رنگی دگر داشت
خداوند جهان برما نظرداشت
همه آرام و باهم یار بودیم
به خشنودی شریک کاربودیم
اگردردی به جان دیگران شد
به درمانش همه خرد و کلان شد
بزرگان را به ارزش جایگه بود
به دل ها جایشان را پایگه بود
میان مردمان مهرورفاقت
همه یکرنگ و یکدل با صداقت
ضمانت ها فقط یک تار مو بود
دروغ ازجمله گفتارعدو بود
چه گویم هرچه گویم ناامیدیست
دگرپایان شب را کی سپیدیست
دگریاری به دلها بر نماند
کسی شورکسی درسرنخواند
همه درتاب ودرتب درپی نان
که تا شاید نگهدارد به تن جان
چومیمیری کسی اشکی نریزد
که خود برحال خود بس اشک ریزد
اثرازعشق وازعاشق دگرنیست
زعشاق قدیمی هم خبر نیست
هرآن کومهرکس رادردل انداخت
بهایش رابسی باید که پرداخت
که هرعشقی بهائی دارد امروز
بهایش گاه جان گه خانمانسوز
همان بهترکه تنهایی گزینی
که درد یاروهجرانش نبینی
که تنهایی فقط یک درد باشد
به تنهایی سرایت سرد باشد
دودست خویش را محکم به سرگیر
زکاراین زمان پند واثرگیر
که رنگ زندگانی سبزگر بود
خدا راباخلایق مهر بر بود
کنون رنگ سیاهی برسرآمد
زمین وآسمان راغم برآمد
چوشب شرمنده شد ازاین سیاهی
نه اختردارد ونی پاره ماهی
دلش خون است ازبیداد مردم
که انسان ها همه مارند و کژدم
به هربام وبه هرکوی وبه هرجای
به زهر ونیش آغشته کند پای
که تا جان گیرد ازدیگر مبادا
به جای خود نشیند باز فردا
به آن جایی که عقرب لانه گیرد
بیابان است و
گلها پا نگیرد
