Thursday, 7 June 2012

روزی رسان




در سقف خانه مخروبه ای خموش 
گنجشگ کوچک ما خانه پی نهاد 
خرسند و با نشاط ، همراه یار خویش 
پر پر زنان به خانه امید پا گذاشت 
چندی گذشت به شب ها و روز ها
رفتند و آمدند 
در بامداد روشن یک صبح دلنشین 
غوغای زندگی ، در خانه سر گرفت 
از تخم های کوچک پنهان به زیر بال 
جیک جیک کنان  
گنجشگ های لخت و نحیفی برون جهید 
منقار زرد و کوچک و چشمان نیمه باز 
با ل های بی پر ، دائم فغان به سر
مادر گرسنه ایم ، مادر گرسنه ایم 
گنجشگ کوچک ما شد عیالوار 
از شاخه ای به شاخه دیگر پی شکار 
گه دانه ای ز گندم و گه خوشه ای ز جو 
گاهی شکار مور ضعیفی ز مرغزار 
رفتند و آمدند ، منقار پر بکار 
خرسند و بی قرار ، غافل ز روزگار 
در کنج دیگر این خانه خراب 
دشمن نشسته بود 
یک گربه سیاه ، آرام و بی صدا 
چشمش به جوجه ها ، دنبال فرصتی 
جان را دهد صفا 
در خانه جوجه ها ، مشغول بازی اند 
جیک جیک کنان به هر طرف از خانه می جهند 
خوش حال و مست و شاد 
در گیر و دار بازی و غوغا به ناگهان 
یک جوجه نحیف و ضعیف و بدون بال 
افتاد بر زمین ، آ هی کشید و مرد 
دشمن که چشم به دنبال طعمه داشت
از جا پرید ،
 او را گرفت به دندان و تیز رفت  
چندی که رفت
به کنجی نشست باز
سر را گرفت به سوی خدای خویش
آهسته گفت خدایا تو را سپاس 
روزی رسان کودک نوزاد من تویی
گنجشگ ما ولی ، چشمش پر آب شد 

Wednesday, 6 June 2012

اشک


اشک یک قطره باران از چشم 
آسمان دل اگر ابری شد 
بی گمان می با رد 
اشک تکدانه مرواریدی که نشانیده به دل 
صدفی سخت به عمق دریا 
اشک سوزدل شمع ، وقت سوزاندن پروانه 
به میخانه عشق 
اشک یک قطره ای ازآب وجود 
 میزداید غم و اندوه زدل  
وقت دیدارعزیزان ازشوق 
اشک چون جوهریک خامه که صورتگردل 
نقش احساس درون می نشاند بررخ 
اشک ، گفتار دودلداده به شب وقت سکوت 
اشک حرف دل و دلدار به هنگام وداع 
اشک چون قطعه الماس به سرحلقه گل درگلزار 
گاه برگشت سحر 
اشک پاک است و زلال 
سخن اشک همان حرف دل کودک نوپاست 
به هنگام زمین خوردن و درد 
یا زمانی که دل ازدوری مادرتنگ است 
اشک را باور کن 
اگر از سوز دلی ریخته شد 
همچو سیلاب ز جا برفکند 
هر چه بر راه نشیند از بن  

Tuesday, 5 June 2012

عمر واقعی

 

آهسته قدم بر سر خاکم بگذارید
آسوده ام از خواب مرا باز مدارید
من خسته ام از عمر هدر رفته به ایام
از لحظه خوابیدن من عمر شمارید