Tuesday, 30 August 2011

عقاب وعقا ب



     
یک روز کنار جوی آبی
بنشست شکسته پرعقابی
بربال شکسته دیده افکند
بر چهره نشانده پیچ و تابی
گفتا به خود ای بلند صیاد
چون است ترا چنین عذابی
بربام فلک تو جایگاهت
اکنون ز چه رو کنار آبی
ناگاه به زیربال خود دید
بنشسته  بد و پر عقا بی
آه از دل خویش برکشانید
ازماست به ما چنین عقابی

مژدگانی




قند و عسل از لعل لبت وام گرفته
مهتاب ز چشمان تو الهام گرفته
چون باد صبا موج دهد زلف سیاهت
از ساحل دل راحت و آرام گرفته
ساقی به در میکده عابد به کلیسا
با عشق تو آسیمه به  سر جام گرفته
گر شمع دهد جلوه به میخانه و محراب
نور از تو ، صفا از تو، بهر شام گرفته
تا کی به تمنای تو بر راه نشیند
این دلشده کز عشق تو فرجام گرفته
خوش آن گل باغی که به هنگام بهاران
آغوش تو را داده ز تو کام گرفته
وقت است امان راه به کوی تو گشاید
این مژده که از کوی تو پیغام گرفته

چهار فصل خدا


  
شب تاریک گذشت  صبح صادق بدمید
آسمان روشن شد  به زمین نور رسید
چشم مهتاب بهم رفت ز انوار سحر
اختران خوابیدند تا دگر باره بیایند پدید
چون که شب برگردد و بخوابد خورشید
صد هزاران سال است که همین منوال است
روز مهتاب بخوابد آرام
و به شب
اختران بر تابند و بخوابد  خورشید
گردش گوی بلورین زمین
چون بچرخد هر سال
می نشاند بر خاک ، چهار فصلش به خلال
اولی فصل بهار ، گل به بستان آرد
دومی تابستان ، آتش از آن با رد
سومی پاییز است , دلم از دستش خون
و زمستان آخر ، برف و سرما دارد
عاشقم بر گل و پروانه و بلبل به بهار
و تنفر دارم
ز خزان
که ز جا بلبل و پروانه و گل بردارد

در خاطر منی





<ای رفته از برم به دیاران دور دست>

در گوشه گوشه این سرزمین پاک

در سایه‌های درختان  یاس زرد

هر جا که با د شانه زند گیسوان بید

هر دم که می‌‌پرد از شاخه گلی

پروانه‌ای که نشیند به دیگری

در باغ های سنبل و در دشت لاله ز ا ر

با هر شکوفه به هنگامه بهار

در خاطر منی، در خاطر منی

با چلچراغ یاد تو روشن شود دلم

هر شب خیال تو آید به بسترم

تنها و بیقرار در این کوچه‌های شهر

فصل بهار و زمستان

خزان زرد

من با خیال تو پرواز می‌کنم

در منظر منی

>با هر نگین اشک به چشم تر منی>

>هر جا به هر نشان در خاطر منی>

در باور منی

حکایت



بگذار با تو حکایت کند دلم
از دست روزگار شکایت کند دلم
صد سال اگر ز رفتن تو بگذرد به عمر
حاشا به هجر تو عادت کند دلم
می سوزم از فراغ تو ای دختر بهار
با آن که دوست ملامت کند دلم
از لحظه ای که بال گشودی به آسمان
با اشک و آه و ناله حکایت کند دلم
میدانم آنکه باز نگردی به این دیار
گر صد هزار بار صدایت کند دلم
د ر انتظار لحظه موعود مانده ام
باشد که دوست عنایت کند دلم

اسیر


اسیر طره گیسوی مشک فام تو ام
چو مرغ عشق درون قفس به دام تو ام
دلم ز لعل لبت بوسه ها طلب دارد
به جستجوی تو ام دم به دم به بام تو ام
تو پادشاه ملائک نشسته بر تختی
و من به عالم خاکی چنان غلام تو ام
هزار سال اگر بگذرد ز دوری تو
رود به ورد زبانم همیشه نام تو ام
در آرزوی وصالت به سر نهم بالین
خدای عشق رساند مرا به کام تو ام
شبی که شمع وجودم رود به خاموشی
خوشم به محفل یاران که شمع شام تو ام

گفتگوی دل با صاحبش




یک روز به قصد رفتن کار
از خانه برون شدم چو هر بار
در راه به باجه ای رسیدم
از باجه بلیطکی خریدم
رفتم برسم به خط مترو
دیدم صنمی دوان دوان رو
با دیده خواهری نگاهی
کردم که دلم کشید آهی
گفتم به دلم که دردت از چیست
این آه و فغان سردت از چیست
گفتا که ز دیدنش چو یک بید
اعضاء و جوارحم بلرزید
تا کی نرسی به حال زارم
تنها سپری به روزگارم
تا کی پی این و آن به دیدار
در حسرت یک نگاه و گفتار
من خسته شدم ز بی نوایی
این درد مرا بکن دوایی
گفتم که مزن تو غر به جانم
دیوانه شدی یقین گمانم
ازصبح به این درم به آن در
تا بلکه تو را رهانم از سر
هرجا بروم که دلبری هست
ازگوشه چشم یا سرودست
صدها بزنم بدو اشاره
شاید که رسم به راه چاره
باطعنه به ریش من بخندد
روی ازمن وازتوهم ببندد
گوید که زمانه ات سرآمد
موهای سپید تو درآمد
عینک زده ای چو ذره بینی
یعنی نتوان مرا ببینی
چون راه روی که لنگ لنگی
یا مستی ویا کمی ملنگی
ازرخت و لباس تو برآید
ازجیب تو هم شپش درآید
با این همه نعمت خداداد
روجانب یک زمین آباد
درگوشهن آن بکن تو گودال
دل را تو درون آن بکن چال
ازخاک سیه برآن فروریز
خود را برهان ازاین ستم بیز
گرباردگر زنی کلامی
یا آنکه بلرزی ازسلامی
یکسربرمت به سوی آن خاک
برسیه خود دهم کمی چاک
بیرون کشمت ز سینه آنگاه
درخاک نشانمت به یبک آه
دست ازسرمن اگرنداری
راهی نبود روی به خواری
آرام اگربه سینه لرزی
ازخاک سیه رها تو گردی
دل گفت اگربه خاک اما
بهترکه طپم به سینها تنها
تاهستم ومی طپم دمادم
یا آنکه تویی به شکل آدم
چشمم که جمال دلبری دید
درسینه یقین دوباره لرزید
بهترکه به حرف من درآیی
ازراه رفاقتم برآیی
بنشان به کنارمن تو یاری
آرام کنم ز بی قراری
آنگاه قسم به همنشینی
آرامش من تو هم ببینی
درسینه تو ز خوش مرادی
لرزد تن من اگر به شادی
دانم که تونیزشاد و خندان
با هم پریم راه چندان
آنگه که رسید نوبت خاک
لازم نبود به سینه ات چاک
همراه شویم آن جهان هم
سازیم به هم به بیش ویاکم
تو بی من و من بدون تو هیچ
تن زنده به دل و دل به تن پیچ

Monday, 29 August 2011

انتقام از شیرین


خداوند منان هزاران درود
که یک مرد دانا به ارشاد بود
یکی خفت شیرین پر رو گرفت
تقاص بسی عا شق از او گرفت
به تاریخ ایران زمین ننگ بود
که شیرین نشانی ز فرهنگ بود
زنی کو به آغوش خسرو بخفت
نه عقدی نه یک صیغه با حرف مفت
خیانت همی کرد فرهاد را
به خسرو بغل داد و هم یاد را
چنان کرد کان مرد عاشق پژوه
بزد بر بیابان و بالای کوه
نه شب خواب و نی روز آرام بود
به سنگ و به تیشه به دشنام بود
در این حال و احوال شیرین ولی
به داما ن خسرو فتاده لمی
کجا درد فرهاد فهمید او
چنین زن کجا باشدش آبرو
چو فرهاد با حا کم این راز گفت
شنیدش که حا کم به یک گزمه گفت
بگیرید خسرو کنار آورید
سر کوچه یک چوب دا ر آورید
که این مرد فا سق به دارش کشم
ز شیرین همی بر کنارش کشم
چو آن گزمه فرمان قاضی شنید
بدنبال آندو چو تازی دوید
چو نزدیک خسرو در آمد بگفت
نشا ید که هر دم زنی لاس مفت
کنون وقت پاسخ به قاضی بود
مگر گزمه از کرده را ضی بود
چنین شد که شیرین دل از گزمه برد
به ناز و به عشوه کمی پول خرد
فرستاد او را به دا ر القضا
به قاضی بگو هر دو رفته فضا
بگو فاسقان را دگر در زمین
چه خسرو چه شیرین به چشمت نبین
بگو ما تو را همره و همدمیم
هر از گاه بر درد تو مرهمیم
چو با جیب و با دست پر باز گشت
به قاضی کمی داد  آن ناز شست
چنین گفت قاضی به فرهاد سخت
برو جای دیگر تو ای شور بخت
برو فکر نان کن که عشق از ازل
فقط در کتاب است و شعر و غزل
چو بشنید فرهاد این سان سخن
به کوه اندرون رفت و شد کوهکن
چنین شد که از سال نهصد گذشت
یکی مرد دانا به مسند نشست
دلش بهر فرهاد آشوب شد
دو چشمش به یکباره  مرطوب شد
چو شیرین و خسرو به چنگش نبود
ولی لااقل نام آنان که بود
از اینرو بفرمود بر دیگران
به مردان گزمه به برخی زنان
کنون وقت آنست فرمان دین
بجا آ وریدش نه از راه کین
به جبران خون دل کوهکن
و هم عبرت دیگران مرد و زن
بهر جا کتابی که آمد پدید
و یا نام آندو به هر جا که دید
بدستت  بگیری یکی تیغ تیز
سرش را گذاری یقین روی میز
زنی گردنش را به تیغ گران
که گردن نماند ز شیرین و آن
اگر در کتابی تو آغوش دید
و یا جمله با ده ای نوش دید
اگر صحبت از عشق و عاشق میان
اگر نامی آمد از آن فاسقان
تو بر گیر آن تیغ بران همی
ببر از میان جمله تو محرمی
مبادا تو چون گزمه اغوا شوی
که صد سال دیگر تو رسوا شوی 


   

Thursday, 25 August 2011

چار قد


رفتم سر کوچه تا بگیرم دستش
یک خوشه بچینم ز نگاه مستش
از راه رسید و ناگهان ترسیدم
مادر ز جلو گرفته بابا دستش
آهسته بدنبال شدم بور و عبوس
جوری که خبردار نگردد شستش
ناگه پدرش به سوی من حمله نمود
یک سنگ رها شد از میان دستش
زد بر سر من چنانکه بیهوش شدم
بیدار که شدم دیدم تو دستم دستش
بیچاره باباش خبر نداشتش که گلی
با چارقد خود زخم سرم را بستش 

Wednesday, 24 August 2011

غروب و طلوع



این طشت طلا شب میره باز صبح میاد اینجا
من حیرونم اون کجا میره به دشت و صحرا
وقتی که میره تاریک  میشه دور و زمونه
باز صبح که میاد روشن و گرما میشه هرجا
هر روز که میره خون میشه آسمون ز غصه
کاشکی نمیرفت میموند کنارمون همین جا
مهتاب که شنید گفت آدمای پر توقع
خورشید که میره من میشینم تو آسمونها
خورشید به دلم نور می پاشه من به شما ها
اون گرم میکنه زمین رو من گرمی به دلها
ما هر دو به فرمان خدا در طیرانیم  
این گردش ما راست خداوند توانا
زنهار که خورشید بماند به مکانی
از ماندن او زنده نما نی  نه تونی ما 

صواب حج


خبرت از دل ما نیست رفیق
قدمت بر سر ما نیست رفیق
نکند دلخوری از دست دلم
دلخوری مکتب ما نیست رفیق
رک بگو از چی دلت کدر شده
دل ما بی سر و پا نیست رفیق
شاید از گریه ما خسته شدی
خنده در مسلک ما نیست رفیق
ما هنوز مثل قدیم چاکرتیم
این همه غمزه روا نیست رفیق
اگه امشب به دلم سر بزنی
کمتر از حج به خدا نیست رفیق 

Sunday, 21 August 2011

عادتمان، قاتلمان است

این مطلب را یک دوست و همکار عزیز برایم فرستاده که با تشکر از او زیبا و واقعیست و بهمین دلیل گذاشتم که هرکه این سایت را دید اون را بخونه  
امان


می‌ترسم… از اینکه دیگر دلم برایت تنگ نشود می‌ترسم… از اینکه هر روز قلبم مثل یک رهگذر بی‌خیال، از کنارت رد شود و خم به ابرویش نیاورد، می‌ترسم… هر وقت اینطور شود، می‌فهمم که زیر سایه درخت “عادت”، کرخت و بی‌حس شده‌ام… شنیده‌ام که با همه همین‌طور می‌کند… درخت نفرین شده‌ای است که بالاخره یک روز، هر کسی دچارش می‌شود… جمجمه‌های زیادی را پای تنه‌اش می‌شود دید…
عادت می‌کنیم…همه‌مان… عادت هم که کردیم، دیگر زیبایی را حس نمی‌کنیم… ما کرختیم…  نمی‌دانم چه رازی دارد که زمان، رنگها را می‌شورد… اما نه.. رنگها را نمی‌شورد… ما را به “کور رنگی” دچار می‌کند… رنگها همیشه هستند و ما نمی‌بینیم‌شان… ما عادت می‌کنیم… به همیشه بودنمان عادت می‌کنیم… به معاشقه‌هایمان عادت می‌کنیم…  به گرمای دستهای‌مان عادت می‌کنیم… هنوز دستهایمان همان ۳۷ درجه‌اند، اما عادت که کردیم، دیگر حسش نمی‌کنیم… من از این عادت می‌ترسم
زیبایی صورتها، حکم آجرهای دیوار ِ خانه را پیدا می‌کنند و  آنقدر که جلوی چشمهای‌مان بوده‌اند، دیگر نمی‌بینیم‌شان…. محو می‌شوند… هرم نفسهایمان سرد می‌شود…  نوازش لاله‌ گوش‌ها، دیگر هیچ معجزه ای نمی‌کند… چون ما عادت کرده‌ایم… مثل نمازهای صبحمان که آنها را فقط از بر شده‎‌ایم و مثل شعر می‌خوانیم‌شان… حتی در مستی‌مان، زبان‌مان فارغ از احساس‌مان کارش را خوب بلد است… چون به آن هم عادت کردیم
رنگ‌ها می‌پرند، صداها می‌روند و یک سکوت بی‌رنگ، کم‌کم  مثل مه اول شب فرومی‌نشیند و همه چیز
را زیر تن ِ سرد خود قایم می‌کند… مثل ماهی‌های گرفتار در آب یخ‌زده، که حتی باله‌هایشان را هم نمی‌توانند جم بدهند و آنقدر عادت ِ  آب یخ‌زده بهشان فشار می‌آورد که عاقبت می‌میرند… جوری هم می‌میرند که حتی یادشان هم نمی‌ماند روزی در همین آب، زیر  آفتاب و مهتاب، رقصیده‌اند
عادت نکنیم… همین.

نادر ابراهیمی در یکی از کتاب‌هاش نوشته‌ای داشت با چنین مضمونی که ما آدم‌ها فقط هدفمون رسیدن به یکدیگره، و انگاری بعد از اون دیگه زندگی همون‌جور ثابت می‌مونه. در صورتی که هدف آدمی نه رسیدن به یکدیگر (که این شاید سهل ترین کار باشه) بلکه ماندن و حفظ دوست داشتن یکدیگر باید باشه.
تعبیر خاصی داشت نادر که می‌گفت با اولین کثیف شدن ظرف‌ها، اولین خاک گرفتن پرده‌ها و ... آدم‌ها کم کم دوست داشتن رو فراموش می‌کنند و جای دوست داشتن به یکدیگر عادت می‌کنند




Thursday, 18 August 2011

یار امان


یار امان
گر ماهی دریا  شده  د ر آب  نهان شی
آهو شده در دشت بهر سوی  دوان شی
خورشید فلک گردی و شب روی بتابی
مهتاب شوی گاه  نهان  گاه عیا ن  شی
گر بلبل خوش نغمه شوی فصل بهاران
همراه گل و سبزه  به هنگام خزان شی
گر برف شوی گاه زمستان به بر آ یی  
سیلاب شوی از دل  کهسار روان شی
پروانه شوی بر سرگل رقص کنان هم
دل برده و هم بازی آن  دخترکا ن شی
گرشمع شب افروزشوی گوشه محراب
یا آ نکه چراغی  به  بر پیر زنان شی
در با  رگه عد ل  خد ا جا ی ند ا ری
الا که  د می هم نفس و یا ر امان شی

Wednesday, 17 August 2011

خزان



دوباره فصل خزان گشت و بلبلان رفتند 
ز باغ و گلشن و بستان فرشتگان رفتند 
پرنده های مهاجر به خانه بر گشتند 
ز آسمان بلورین ستارگان رفتند 
دو باره چهره گلبرگ گل مکدر شد
از آنکه شاپرکان از میانشان رفتند 
ز رنج دوری این عاشقان سیمین بر 
گل و شکوفه و یاران و باغبان رفتند 
چو برگ سبز درختان ز چهره رنگ زدود 
ز کوچه های غمزده مرغان نغمه خوان رفتند  
سکوت سرد نشیند میان باغ و چمن 
چراکه نغمه سرایان خوش بیان رفتند 
امان