Tuesday, 30 August 2011

گفتگوی دل با صاحبش




یک روز به قصد رفتن کار
از خانه برون شدم چو هر بار
در راه به باجه ای رسیدم
از باجه بلیطکی خریدم
رفتم برسم به خط مترو
دیدم صنمی دوان دوان رو
با دیده خواهری نگاهی
کردم که دلم کشید آهی
گفتم به دلم که دردت از چیست
این آه و فغان سردت از چیست
گفتا که ز دیدنش چو یک بید
اعضاء و جوارحم بلرزید
تا کی نرسی به حال زارم
تنها سپری به روزگارم
تا کی پی این و آن به دیدار
در حسرت یک نگاه و گفتار
من خسته شدم ز بی نوایی
این درد مرا بکن دوایی
گفتم که مزن تو غر به جانم
دیوانه شدی یقین گمانم
ازصبح به این درم به آن در
تا بلکه تو را رهانم از سر
هرجا بروم که دلبری هست
ازگوشه چشم یا سرودست
صدها بزنم بدو اشاره
شاید که رسم به راه چاره
باطعنه به ریش من بخندد
روی ازمن وازتوهم ببندد
گوید که زمانه ات سرآمد
موهای سپید تو درآمد
عینک زده ای چو ذره بینی
یعنی نتوان مرا ببینی
چون راه روی که لنگ لنگی
یا مستی ویا کمی ملنگی
ازرخت و لباس تو برآید
ازجیب تو هم شپش درآید
با این همه نعمت خداداد
روجانب یک زمین آباد
درگوشهن آن بکن تو گودال
دل را تو درون آن بکن چال
ازخاک سیه برآن فروریز
خود را برهان ازاین ستم بیز
گرباردگر زنی کلامی
یا آنکه بلرزی ازسلامی
یکسربرمت به سوی آن خاک
برسیه خود دهم کمی چاک
بیرون کشمت ز سینه آنگاه
درخاک نشانمت به یبک آه
دست ازسرمن اگرنداری
راهی نبود روی به خواری
آرام اگربه سینه لرزی
ازخاک سیه رها تو گردی
دل گفت اگربه خاک اما
بهترکه طپم به سینها تنها
تاهستم ومی طپم دمادم
یا آنکه تویی به شکل آدم
چشمم که جمال دلبری دید
درسینه یقین دوباره لرزید
بهترکه به حرف من درآیی
ازراه رفاقتم برآیی
بنشان به کنارمن تو یاری
آرام کنم ز بی قراری
آنگاه قسم به همنشینی
آرامش من تو هم ببینی
درسینه تو ز خوش مرادی
لرزد تن من اگر به شادی
دانم که تونیزشاد و خندان
با هم پریم راه چندان
آنگه که رسید نوبت خاک
لازم نبود به سینه ات چاک
همراه شویم آن جهان هم
سازیم به هم به بیش ویاکم
تو بی من و من بدون تو هیچ
تن زنده به دل و دل به تن پیچ

No comments:

Post a Comment