Friday, 12 August 2011

بوسه در آشوب


 این یک قصیده نیست
یا این که داستان
یا شعر یا غزل
این یک حقیقت است
یک درد بی دوا
یک مرگ خنده ها
دیدم به چشم خویش
در سرزمین کفر
جمعی بهر دلیل
از خود بدر شده
آتش زدند و دریدند پرده ها
اندر میانه آشوب و کار زار
یک زوج نوجوان
فا رغ  ز قیل و قال در آغوش یکدگر
لب را نهاده به لب مست و بی خیال
وان محتسب که به همراه دیگران
فریاد میکشید وبد نبال حمله بود
چون از کنار دو دلداده می گذ شت
آرام و بی صدا
راهی دگر گرفت مبادا که ناگهان
دنیای بی خیال دوعاشق بهم زند
اما  به چسم خویش
دیدم به یک دیاردگر 
درگوشه ای ز همین خاک پر بها 
بر سنگفرش خیابان و کوچه ها
آن محتسب ولی
گلهای عاشق و آزاد لاله را
پرپر کند به صفیر گلوله ها
وا ندم که لاله خونین شکسته شد
با چکمه های خویش لگد کوب میکند
گلبرگ پرپرو بشکسته لاله را
میپرسم از خودم 
آنها به کفر و ما به دیانت ملبسیم
انصاف ده که کدامین مقدسیم  
انصاف ده که کدامین مقدسیم  


No comments:

Post a Comment