این یک قصیده نیست
یا این که داستان
یا شعر یا غزل
این یک حقیقت است
یک درد بی دوا
یک مرگ خنده ها
دیدم به چشم خویش
در سرزمین کفر
جمعی بهر دلیل
از خود بدر شده
آتش زدند و دریدند پرده ها
اندر میانه آشوب و کار زار
یک زوج نوجوان
فا رغ ز قیل و قال در آغوش یکدگر
لب را نهاده به لب مست و بی خیال
وان محتسب که به همراه دیگران
فریاد میکشید وبد نبال حمله بود
چون از کنار دو دلداده می گذ شت
آرام و بی صدا
راهی دگر گرفت مبادا که ناگهان
دنیای بی خیال دوعاشق بهم زند
اما به چسم خویش
دیدم به یک دیاردگر
درگوشه ای ز همین خاک پر بها
بر سنگفرش خیابان و کوچه ها
آن محتسب ولی
گلهای عاشق و آزاد لاله را
پرپر کند به صفیر گلوله ها
وا ندم که لاله خونین شکسته شد
با چکمه های خویش لگد کوب میکند
گلبرگ پرپرو بشکسته لاله را
میپرسم از خودم
آنها به کفر و ما به دیانت ملبسیم
انصاف ده که کدامین مقدسیم
انصاف ده که کدامین مقدسیم
No comments:
Post a Comment