یا د م از کودکیم آ مد و آن کوچه تنگ
یادآن سر سره بازی زدن سنگ به سنگ
یادم از مدرسه و کیف و کتاب نقاشی
حیا ط خاکی و آب و جاروی فرا شبا شی
همه دریک صف و با پوشش پاکیزه نظیف
دست ها پشت سر آن جلویی کرده ردیف
صبح ها اول کار خواندن قرآ ن و سرود
به شهنشاه و به ایران و خدا داده درود
تا رسد نو بت آن نا ظم والا مقدار
بررسی کرده ز ناخن برسد بر منقار
بخت برگشته کسی ناخن او گشته دراز
یا که موی سرخود شانه زده با قروناز
گوش دردست وگهی چوب وفلک برکف پا
پشت د فتر با یکی لنگه پا مانده هوا
مادرت یا پدرت صبح دگر ا و ل کار
بهر تو ضیح بیا یند به دفتر هر بار
چون به امروز رسیدم دلم از غصه گرفت
چه کسی حرمت آن مدرسه ها را بگرفت
نه سلامی به معلم نه به استاد درود
نه صفی تا که بترتیب روی وقت ورود
نه کتابی نه قلم , مشق شبی چوب و فلک
نه دگر بازی با سنگ و گهی الک دولک
نه معلم و نه شاگرد به هم گشته رفیق
نه دگر ناظم بد اخم ولی یار شفیق
آنچه امروز رواج است نه علم است و ادب
ظاهرش خوب ولی باطن آن رنج و تعب
هرکه را زور به بازوی و چماقش دربر
زندگانی سپری کرده بسی راحت تر
آنکه پولش به عدد بیشتر است از دگری
میخرد مدرک علمی و مقام و ا ثری
چون که شاگرد نظر کرد به استاد بسی
در برش دید یکی آ دم بی یار و کسی
صبح تا شب پی یک لقمه نان در طیران
میدود بعد کلا سش که بگیرد فرمان
تا پتل پورت یکی دنده صد من یک غاز
در خیا بان و بیابان بدهد بر آن گاز
لیک در جای دگر در کف بازار یکی
دغل و حقه و بی علم و سواد و ا لکی
پول پا رو کند آسوده گذارد شب و روز
نه دگر قافیه خواهد نه کتابت نه عروض
یا مقامی بخرد تا که نشیند بر صدر
مگسان گرد وجودش بنشاند بر قد ر
هر چه شا گرد نگه کرد به اطراف ندید
یک معلم بدلش راحت و آرام پد ید
درس استاد دگر هیچ نیارد شا گر د
روز آدینه به مکتب بنشاند بر گرد
همه از درس و کتاب و مدرسه بیزا رند
ز آنکه مکتب شدگان در بدر و بیکا رند
امان
No comments:
Post a Comment