تکه ای ابرم من
حاصلی نیست مرا
غم به بار آورم از سایه خویش
و بجای باران
که رها می کند این خاک سیاه
از غم تشنگی و بی آبی
من فقط تکه ای ازچادر خشک
به سرش اندازم
گاه گاهی شاید
مانع تابش خورشید شوم
و به شب جلوه نور مهتاب
مادرم دریاها
پدرم خورشید است
و من از قطره آبی که به پا میخیزد
متولد شده ام
با هزاران خواهر و برادر بسیار
ما زمانی که بهم پیوستیم
می توانیم که یک سقف شویم
بر سر مادرمان
وبباریم به خاک
تا که از خاک سیاه
لاله ها رشد کند
و سیاهی برود
دل مادر سیراب
و رها گردد خاک
از غم تشنگی و بی آبی
ما اگر دست ندادیم به هم
ذره های تنمان
نه فقط با توفان
که نسیمی کوتاه
به هدر خواهد رفت
و دل مادرما ن خشک شود
و پدر از سر غیظ
آتش خشم و غضب
بر سرما ن می با رد
همه را خواهد سوخت
ابر ها چون که به هم پیو ندند
و به با رند به خاک
بی گمان مادر شا ن دریا ها
زنده ماند بر جا
امان
No comments:
Post a Comment