گویند شبی فرشته ای پاک
آمد که سری زند به این خاک
احوال بپرسد از خلائق
بر خالق خود برد به افلاک
هر گوشه این زمین که سر زد
غم دید و نشانه های غمناک
از ظلم و ستم که مردمان را
میرفت ز حاکمان سفاک
با غصه به سوی آسمان شد
با گریه و سینه ای ز غم چاک
گفتا به خدا هر آنچه را دید
از حاکم واز حکیم ضحاک
واز پادشهان ، زمامداران
مردان و زنان ز خلق بی باک
بر گفت ز سینه های پر درد
با اشک روان و دیده نمناک
ناگاه خدا ز جای برخاست
گفتا که دگر مگو از این خاک
از خجلت آفرینش خویش
شرمنده مکن مرا به افلاک
ای کاش نیافریده بودم
این بنده ناسپاس ناپاک
امان
No comments:
Post a Comment