Friday, 12 August 2011

خجلت از خلقت انسان



گویند شبی فرشته ای پاک
آمد که سری زند به این خاک
احوال بپرسد از خلائق
بر خالق خود برد به افلاک
هر گوشه این زمین که سر زد
غم دید و نشانه های غمناک
از ظلم و ستم که مردمان را
میرفت ز حاکمان سفاک
با غصه به سوی آسمان شد
با گریه و سینه ای ز غم چاک
گفتا به خدا هر آنچه را دید
از حاکم  واز حکیم ضحاک
واز پادشهان ، زمامداران
مردان و زنان ز خلق بی باک
بر گفت ز سینه های پر درد
با اشک روان و دیده نمناک
ناگاه خدا ز جای برخاست
گفتا که دگر مگو از این خاک
از خجلت آفرینش خویش
شرمنده مکن مرا به افلاک
ای کاش  نیافریده بودم
این بنده ناسپاس ناپاک 
امان 

No comments:

Post a Comment