Friday, 5 August 2011

گفتگوی مهتاب با خورشید



شبی مهتاب با خورشید گفتا
که بر گیر از زمین انوار خود را
تو پایان میدهی خواب شبانه
نبا شد با ر قیبا نت میا نه
چو روز اندر شود نورت بتابد
دگر مهتاب را نوری نماند
تمام اختران پنهان نمایی
به درد عاشقان بی اعتنایی
چراغ عاشقان مهتاب باشد
همه امیدشان بر خواب باشد
دگر چشمک نخواهد زد ستاره
چه تدبیری؟کجا ؟ کو راه چاره؟
چنان بر نور پردازان در آ یی
که نور از شمع لرزان هم زدایی
به هرم آتشت تازی تو بر ما
تو آتش میزنی خرمن ز گرما
تو را کان لکه ابری  پاره پوشد
چرا انوار تو بر من خروشد
چه گویم من ز جور و ظلمت افزون
که از دستت دلم ریش است و پر خون
چرا آرامش شب های ما را
به هم پیچی نمی بینی  صفا را
اگر چون من به شب ها نو ر پاشی
تو با دلدادگان محشور باشی
همه از تو به نیکی باز گویند
به دلهاشان به نجوا راز گویند
چراغ آسمان گردی تو در آب
بلرزانی تو دلها را چو مهتاب
چو سر بر آسمان گیرند یاران
نگردد چشمهاشان اشک باران
زمانی قرص آیی پس کمانی
تو هر شب را به یک حالت نمانی
به ناگه آفتاب آمد به گفتار
ز نادانی حذر کن دست بردار
اگر نوری تو دا ری از من است آن
به شب ها گر بتابی از من است آن
اگر چشمک زنان بینی ستاره
ز انوار من است ای ماه پاره
اگر گل در گلستان سبزه در باغ
بروید از من است آن از من داغ
تو از خود گویی و عشق شبانه
کجا دانی تو احوال زمانه
زمستان ها که دوری میکنم من
دگر آتش نمی پاشم به خرمن
زمین و آب یخ بندد به مرداب
دگر جایی نمیماند به مهتاب
ز سقف آسمان از ابر پاره
ببارد برف و پوشاند ستاره
زمین پوشد ببر رخت زمستان
نمانده سبزه در باغ و گلستان
نه از پروانه از بلبل نه گلزار
به دشت و کوه و دریا نیست آثار
همه لرزان و از سرما هراسان
به کنج خانه ها ترسیده از جان
کجا یاری تواند در بر یار
 نشیند تا نباشد گل به گلزار
کجا پروانه ای گردد سر شمع
اگر سرما نشیند در بر جمع
اگر گل در گلستان باز گردد
به بستان نغمه ها آغاز گردد
ز جان کوهساران آب خیزد
ز رگ های زمین حرمان گریزد
به دریاها بریزد آبشاران
شود جاری به هر جا چشمه ساران
اگر گندم به دشتستان بروید
اگر باران زمین از گل بشوید
یقین دان از من است و خالق من
شنو اکنون تو پند صادق من
به خود غره مشو افتادگی کن 
چو عشاق جهان دلدادگی کن
تو از من نور گیری،  من ز یزدان
تو ماه عاشقان من جام رندان
تو شب ها آسمان روشن نمایی
تو با من دوستی دشمن کجایی
که ما مخلوق یزدان جهانیم
به فرمان خدا از پا نمانیم
تو شب میگردی و من در دل روز
تو آرامی به جان من آتش افروز
چو من آتش نبارم زندگی نیست
بدون نور تو دلدادگی چیست
نه من بر تو نه تو بر من مرجح
خداوند جهان بر ماست ارجح
خداوند توانا داده تکلیف
مرا روز و ترا شب کرده تعریف
بیا تا دست یکدیگر فشاریم
ز فریاد و شکایت دور مانیم
بچرخیم و بتابیم و بسازیم
به لطف دا ور منان بنازیم
امان تقریر کرد این داستان را
ثنا گوید خداوند جهان را

No comments:

Post a Comment