Thursday, 25 August 2011

چار قد


رفتم سر کوچه تا بگیرم دستش
یک خوشه بچینم ز نگاه مستش
از راه رسید و ناگهان ترسیدم
مادر ز جلو گرفته بابا دستش
آهسته بدنبال شدم بور و عبوس
جوری که خبردار نگردد شستش
ناگه پدرش به سوی من حمله نمود
یک سنگ رها شد از میان دستش
زد بر سر من چنانکه بیهوش شدم
بیدار که شدم دیدم تو دستم دستش
بیچاره باباش خبر نداشتش که گلی
با چارقد خود زخم سرم را بستش 

No comments:

Post a Comment