این مطلب را یک دوست و همکار عزیز برایم فرستاده که با تشکر از او زیبا و واقعیست و بهمین دلیل گذاشتم که هرکه این سایت را دید اون را بخونه امان
میترسم… از اینکه دیگر دلم برایت تنگ نشود میترسم… از اینکه هر روز قلبم مثل یک رهگذر بیخیال، از کنارت رد شود و خم به ابرویش نیاورد، میترسم… هر وقت اینطور شود، میفهمم که زیر سایه درخت “عادت”، کرخت و بیحس شدهام… شنیدهام که با همه همینطور میکند… درخت نفرین شدهای است که بالاخره یک روز، هر کسی دچارش میشود… جمجمههای زیادی را پای تنهاش میشود دید… عادت میکنیم…همهمان… عادت هم که کردیم، دیگر زیبایی را حس نمیکنیم… ما کرختیم… نمیدانم چه رازی دارد که زمان، رنگها را میشورد… اما نه.. رنگها را نمیشورد… ما را به “کور رنگی” دچار میکند… رنگها همیشه هستند و ما نمیبینیمشان… ما عادت میکنیم… به همیشه بودنمان عادت میکنیم… به معاشقههایمان عادت میکنیم… به گرمای دستهایمان عادت میکنیم… هنوز دستهایمان همان ۳۷ درجهاند، اما عادت که کردیم، دیگر حسش نمیکنیم… من از این عادت میترسم… زیبایی صورتها، حکم آجرهای دیوار ِ خانه را پیدا میکنند و آنقدر که جلوی چشمهایمان بودهاند، دیگر نمیبینیمشان…. محو میشوند… هرم نفسهایمان سرد میشود… نوازش لاله گوشها، دیگر هیچ معجزه ای نمیکند… چون ما عادت کردهایم… مثل نمازهای صبحمان که آنها را فقط از بر شدهایم و مثل شعر میخوانیمشان… حتی در مستیمان، زبانمان فارغ از احساسمان کارش را خوب بلد است… چون به آن هم عادت کردیم رنگها میپرند، صداها میروند و یک سکوت بیرنگ، کمکم مثل مه اول شب فرومینشیند و همه چیز را زیر تن ِ سرد خود قایم میکند… مثل ماهیهای گرفتار در آب یخزده، که حتی بالههایشان را هم نمیتوانند جم بدهند و آنقدر عادت ِ آب یخزده بهشان فشار میآورد که عاقبت میمیرند… جوری هم میمیرند که حتی یادشان هم نمیماند روزی در همین آب، زیر آفتاب و مهتاب، رقصیدهاند… عادت نکنیم… همین.
نادر ابراهیمی در یکی از کتابهاش نوشتهای داشت با چنین مضمونی که ما آدمها فقط هدفمون رسیدن به یکدیگره، و انگاری بعد از اون دیگه زندگی همونجور ثابت میمونه. در صورتی که هدف آدمی نه رسیدن به یکدیگر (که این شاید سهل ترین کار باشه) بلکه ماندن و حفظ دوست داشتن یکدیگر باید باشه. تعبیر خاصی داشت نادر که میگفت با اولین کثیف شدن ظرفها، اولین خاک گرفتن پردهها و ... آدمها کم کم دوست داشتن رو فراموش میکنند و جای دوست داشتن به یکدیگر عادت میکنند
|
No comments:
Post a Comment