Sunday, 23 September 2012

مفهوم و جایگاه شعر


  
شعراز منظرمن حرف دل است
 گاه گاهی موزون
و زمانی به روشهای دگر
آنچه شاعر گوید
سخن از دانش و ازعلم ریاضی نبود
بلکه احساس درون است که آید 
 به زبان یا به قلم
گر نظر برهمه اشعار کنی
ازدرون دل هرمصرع آن
نکته ای دریابی که نشیند بردل
گر زدل بر خیزد
این صفت را نتوان یافت به مکتوب دگر
یا به انواع علوم
نغمه هرچند  خوش از حنجره ای ساز شود
تا که با شعر مزین نشود
ننشیند بردل
هرنصیحت که شنیدی ازدوست
گرکه موزون باشد
می نشیند برگوش
همچو یک حلقه زرتا به ابد
شعرداروست به درد دل و بیماری جان
شاعران شعر نگویند مگرازسردرد
درد هجران و فراق ازدلدار
یا که فریاد زبی مهری یار
ضجه از ظلم و ستم
 ناله از تنهایی یا بد کار
گاه گاهی زسر شورو شعف
خنده برغنچه لب بنشانند
شعردرقالب اگر حبس شود
چون اسیریست به زندان ابد
نه تکاپو ،  نه امید
نه که شوراست و نوید
شعرباید چون روح
مست و آزاد و رها
به هوا برخیزد و به پرواز آید
هرجا درهروقت
روح گرگشت اسیر
بی گمان می میرد
و چنین است که شاعریا شعر
گراسیراست به بند دگری ازسرآز
یا که از بهرتعلق و تملق ،  هرگز
ننشیند بردل
شعرآزادگی و روح روان میخواهد
تا به دل بنشیند
و نمیرد شاعر
به اسیری دربند

اداء دین



آندم که حلقه های سرزلف وا کنی
ما را ز بند تنگ اسارت رها کنی
بیمارزارچشم خمارت شدم به عمر
با گوشه ای زچشم توانی شفا کنی
دردی نهاده عشق بجانم که غیرتو
داروی دیگرش نبود کان دوا کنی
شبناله های من اربشنوی به جان
راهت نمانده هیچ که نامم صدا کنی
مد یون سیل دیده و فریاد سینه ای
ما را به برنیامده دین ات ادا کنی

Friday, 21 September 2012

خزانی دوباره




آمد خزان و توا ن از برم برفت
فصلی که یارگران ا زبرم برفت      
پروانه بود وچوگل های لاله زار
پژمرده گشت وجوان ازبرم برفت
با هم شدیم چوفصل خزان به مهر
حکمت چه بود درآن ازبرم برفت
یا د ش عزیزبود د ر تما م عمر
آ ند م که جان امان ازبرم برفت

Wednesday, 19 September 2012

رژیم غذا یی




دکتری خوب و عزیز ومهربا ن
حاذق و دانا به کارش بی گمان 
نسخه ای پیچیده  ما را بس تمیز
سفره ای رنگین پرازسبزی درآن
ازبرنج و گوشت ما را منع  کرد
چون که هم بیهوده است وهم گران
گفته تا جان دربدن داری بدان
با ید ت سبزی خوری درهرمکان
گاه گاهی هم اگر وسعت رسید
ماهی دریا ، کمی هم ماکیا ن
چون درونت پرشده بیهودگی
بایدت شویی درون جسم وجان
چند روزی گشته قوتم تخم مرغ
با کف دستی فقط یک لقمه نان
گفته باید هیکلت زیبا شود
اشکمت رفته فرووزنت چنان
گرتو د ستور مرا اجرا کنی
مدتی دیگرتو گردی قهرمان
نیک میدانم که مقصودشکجاست  
او به دنبال من است و آن زمان
اوبراین باورکه چندین سال پیش
بهترازامروز بودم بی گمان
گفتمش ای دکتر حاذق  ولی
این امان نتوان نمودش آن امان
راه طولانی سپرده رفته عمر
رسته از بود و نبود این جها ن
چند روزی شاید او مهمان توست
لطف کن نانش نبر اورا بخوان
نسخه ای ده رنگ رنگ و پرغذا
ازفسنجان وخوراکش هم ز بان
یک طرف سیخ کباب وآن طرف
قورمه سبزی یا که قیمه توامان
این دو روز عمرکوته بنده را
غرغر اشکم به روزوشب مران
گرتعهد میکنم از روی صدق
دست بردارم نخواهم من فلان
میتوانم لقمه ای نان و پنیر
صبحدم گاهی کنم من نوش جان
یا همان آش وهما نش کاسه است
تخم گنجشگی بمالم بر زبان
ای خدای گشنگان  رحمی نما
دکترم با من نما تو مهربا ن