Monday, 21 November 2011

فتنه گری

بس کن دگر این غایله فتنه گری را 
خود خواهی وافسونگری وعشوه گری را
کم ناز نما جور وجفا بر من مسکین
پایان بده بر ظلم و ستم جلوه گری را
فردای قیامت  ز تو پرسید خداوند
شرمنده شوی وصف کنم حیله گری را
پرسید اگر چون شده بر گوی  بدانم 
گویم که رها کرده و جوید دگری را 

من وپاییز

سومین ماه خزان با ز رسید
واپسین روز از این فصل پر از رنگ خدا 
آمدم من به جهان
ماجرا هاست در این فصل که بر من بگذشت 
گاه تلخ است و گهی شهد و شراب 
مهر آغاز خزان 
وقت قهر گل و پروانه و بلبل از باغ 
بسته شد مهر من و یار دو دلداده به عشق
سال ها رفت و رفت 
تا که یک فصل خزان آمد باز
دومین ماه از این فصل غم انگیز که شد 
یارم از دستم رفت  
غم و اندوه به جانم بنشست
دلم از غصه گرفت 
زندگی تیره و تار 
زار در پیله تنهایی خویش 
تا دگر باریکی شاپرکی فصل بهار
با من و با دل من یار شود
مدتی باز گذشت 
تا که یکبار دگر
فصل پاییز درآید از راه
و به ماه سوم در شب آغازین
کودکی پای گذارد بر خاک
که پس از راه دراز 
ره سپردن به بهار و به زمستان و خزان
بامن و با دل من یار شود
داستانیست غریب
فصل پاییز و خزان
گل و گلریزانش
یک طرف شاخه گل میمیرد
برگ ها  میریزد
باغبان سر به گریبان مغموم
دیده با خون جگر میشوید
وانطرف باغ گلی
سبز وشاداب و معطرناگاه
در گشاید بر تو 
و چنین است که گویند ترا
گر خداوند به حکمت بندد  
میگشاید دردیگر با مهر


  

Friday, 18 November 2011

اشک خدا

آن قطره اشکی که نشیند بر گل
اشک است که از چشم خدا میریزد
دانی  که چرا خدا چنین می گرید
چون خون جگر ز لاله ها میریزد 

آب وطن

آغشته به گل آب وطن نوشیدن
به زانکه شراب غیر در جام کنی
گرخون دل خویش به ساغرریزی
شهد ست و گوارا که تودرکام کنی

قضاوت

گر سینه خود ز آیه پربار کنی
قرآن خدا زینت   دیوار کنی
بنیاد ترا ز جا کند اشک یتیم
بیهوده اگر پدر تو بر دار کنی

Thursday, 10 November 2011

معانی حروف و کلمات



زن 

معنای حروف زن بدقت نگری
جمع متضاد است به معنا و صفت
زندانی احساس بود معنی ز
نونش به نظرنجات ازباب صفت

شوهر

گویند به هر اسم مسمایی هست
برهرصفتی یقین که معنائی هست
من باورم این است که شوهریعنی
!!شو،هرکه که بجای دیگرت جایی هست 

 
دلیل بی انصافی

آنکس که دلش نزد خدا صاف نباشد
با خلق خدا بر سر انصاف نباشد
با خود ببرد مال و منال تو پس آنگه
گوید که به حق است و به اجحاف نباشد

Sunday, 6 November 2011

برگشته ازپیش خدا


ا ی که برگشته ای از پیش خدا  
به یقین توی دلت کردی  دعا
مرد و مردانه بگو وقت نماز
به کجا بوده  حواست به کجا
یاد همسایه بیمارت بود 
یا که درفکرنخود یا لوبیا
سرکه بگذا شته بودی برمهر
برلبت ذکرچه  بد نرخ ربا؟
مرگ من وقت پرانیدن سنگ
فکرشیطان تو سرت یا قا لیا   
ببینم وقت دویدن به صفا
دل تو تنگ نشد بهر دوا! ؟
تا لب تشنه به یک جرعه آن
برهانی تو ولو کرده خطا
راستی راستی با خدا حرف زدی؟
گفتی ازمعرکه نرخ طلا
موقع کشتن گوسفند زبون
پیش چشم تواومد خون جگرا ؟
فکر کنم رفتی تو بازار منا
بخری یک کفن و دو تا قبا
وقت مردن بپیچن دور و برت
تا بری گول بزنی بازم خدا
غافل ازاینکه خدا خوب میدونه
حیله های تو وصد مثل تو را
به دعا و به نماز و به کفن
نکند درد تو را چاره خدا
دل مسکین چو کنی شاد یقین
بهترازرفتن حج بهر ریا 

Thursday, 3 November 2011

مهریه

 اندر گرانی سکه و عوارض آن

زنی به عاشق خود گفت جان دلبندم
به مبل و خانه و ماشین چرا که دل بندم
اگر که سکه ناقابلم دهی به هزار
شب زفاف یقین مهر تو به دل بندم  
چنین شنید چوآن مرد بی نوا نا گه
سرش به سینه نشانید و گفت دلبندم
هزار سکه ناقابلم اگر بودی
کجا به آ کله ای چون توشد که دلبندم