سومین ماه خزان با ز رسید
واپسین روز از این فصل پر از رنگ خدا
آمدم من به جهان
ماجرا هاست در این فصل که بر من بگذشت
گاه تلخ است و گهی شهد و شراب
مهر آغاز خزان
وقت قهر گل و پروانه و بلبل از باغ
بسته شد مهر من و یار دو دلداده به عشق
سال ها رفت و رفت
تا که یک فصل خزان آمد باز
دومین ماه از این فصل غم انگیز که شد
یارم از دستم رفت
غم و اندوه به جانم بنشست
دلم از غصه گرفت
زندگی تیره و تار
زار در پیله تنهایی خویش
تا دگر باریکی شاپرکی فصل بهار
با من و با دل من یار شود
مدتی باز گذشت
تا که یکبار دگر
فصل پاییز درآید از راه
و به ماه سوم در شب آغازین
کودکی پای گذارد بر خاک
که پس از راه دراز
ره سپردن به بهار و به زمستان و خزان
بامن و با دل من یار شود
داستانیست غریب
فصل پاییز و خزان
گل و گلریزانش
یک طرف شاخه گل میمیرد
برگ ها میریزد
باغبان سر به گریبان مغموم
دیده با خون جگر میشوید
وانطرف باغ گلی
سبز وشاداب و معطرناگاه
در گشاید بر تو
و چنین است که گویند ترا
گر خداوند به حکمت بندد
میگشاید دردیگر با مهر