Monday, 21 November 2011

من وپاییز

سومین ماه خزان با ز رسید
واپسین روز از این فصل پر از رنگ خدا 
آمدم من به جهان
ماجرا هاست در این فصل که بر من بگذشت 
گاه تلخ است و گهی شهد و شراب 
مهر آغاز خزان 
وقت قهر گل و پروانه و بلبل از باغ 
بسته شد مهر من و یار دو دلداده به عشق
سال ها رفت و رفت 
تا که یک فصل خزان آمد باز
دومین ماه از این فصل غم انگیز که شد 
یارم از دستم رفت  
غم و اندوه به جانم بنشست
دلم از غصه گرفت 
زندگی تیره و تار 
زار در پیله تنهایی خویش 
تا دگر باریکی شاپرکی فصل بهار
با من و با دل من یار شود
مدتی باز گذشت 
تا که یکبار دگر
فصل پاییز درآید از راه
و به ماه سوم در شب آغازین
کودکی پای گذارد بر خاک
که پس از راه دراز 
ره سپردن به بهار و به زمستان و خزان
بامن و با دل من یار شود
داستانیست غریب
فصل پاییز و خزان
گل و گلریزانش
یک طرف شاخه گل میمیرد
برگ ها  میریزد
باغبان سر به گریبان مغموم
دیده با خون جگر میشوید
وانطرف باغ گلی
سبز وشاداب و معطرناگاه
در گشاید بر تو 
و چنین است که گویند ترا
گر خداوند به حکمت بندد  
میگشاید دردیگر با مهر


  

No comments:

Post a Comment