Monday, 29 August 2011

انتقام از شیرین


خداوند منان هزاران درود
که یک مرد دانا به ارشاد بود
یکی خفت شیرین پر رو گرفت
تقاص بسی عا شق از او گرفت
به تاریخ ایران زمین ننگ بود
که شیرین نشانی ز فرهنگ بود
زنی کو به آغوش خسرو بخفت
نه عقدی نه یک صیغه با حرف مفت
خیانت همی کرد فرهاد را
به خسرو بغل داد و هم یاد را
چنان کرد کان مرد عاشق پژوه
بزد بر بیابان و بالای کوه
نه شب خواب و نی روز آرام بود
به سنگ و به تیشه به دشنام بود
در این حال و احوال شیرین ولی
به داما ن خسرو فتاده لمی
کجا درد فرهاد فهمید او
چنین زن کجا باشدش آبرو
چو فرهاد با حا کم این راز گفت
شنیدش که حا کم به یک گزمه گفت
بگیرید خسرو کنار آورید
سر کوچه یک چوب دا ر آورید
که این مرد فا سق به دارش کشم
ز شیرین همی بر کنارش کشم
چو آن گزمه فرمان قاضی شنید
بدنبال آندو چو تازی دوید
چو نزدیک خسرو در آمد بگفت
نشا ید که هر دم زنی لاس مفت
کنون وقت پاسخ به قاضی بود
مگر گزمه از کرده را ضی بود
چنین شد که شیرین دل از گزمه برد
به ناز و به عشوه کمی پول خرد
فرستاد او را به دا ر القضا
به قاضی بگو هر دو رفته فضا
بگو فاسقان را دگر در زمین
چه خسرو چه شیرین به چشمت نبین
بگو ما تو را همره و همدمیم
هر از گاه بر درد تو مرهمیم
چو با جیب و با دست پر باز گشت
به قاضی کمی داد  آن ناز شست
چنین گفت قاضی به فرهاد سخت
برو جای دیگر تو ای شور بخت
برو فکر نان کن که عشق از ازل
فقط در کتاب است و شعر و غزل
چو بشنید فرهاد این سان سخن
به کوه اندرون رفت و شد کوهکن
چنین شد که از سال نهصد گذشت
یکی مرد دانا به مسند نشست
دلش بهر فرهاد آشوب شد
دو چشمش به یکباره  مرطوب شد
چو شیرین و خسرو به چنگش نبود
ولی لااقل نام آنان که بود
از اینرو بفرمود بر دیگران
به مردان گزمه به برخی زنان
کنون وقت آنست فرمان دین
بجا آ وریدش نه از راه کین
به جبران خون دل کوهکن
و هم عبرت دیگران مرد و زن
بهر جا کتابی که آمد پدید
و یا نام آندو به هر جا که دید
بدستت  بگیری یکی تیغ تیز
سرش را گذاری یقین روی میز
زنی گردنش را به تیغ گران
که گردن نماند ز شیرین و آن
اگر در کتابی تو آغوش دید
و یا جمله با ده ای نوش دید
اگر صحبت از عشق و عاشق میان
اگر نامی آمد از آن فاسقان
تو بر گیر آن تیغ بران همی
ببر از میان جمله تو محرمی
مبادا تو چون گزمه اغوا شوی
که صد سال دیگر تو رسوا شوی 


   

No comments:

Post a Comment