یادم آید که به ایام قدیم
مدتی ساکن یک خانه بدیم
مرد همسایه ی ما دهقان بود
روز و شب خانه او مهمان بود
خانه پر از بچه ی ریز و درشت
همه در کوچه و یا باغچه پشت
مرد همسایه در آن گوشه باغ
خانه ای ساخته از بهر الاغ
یکطرف لانه مرغ است و خروس
وان دگر کلبه داماد و عروس
روزها عربده های بچه ها
رعشه انداخته بر عرش خدا
شب که این موج ملخ میخوابید
نور امید به دل می تابید
وقت آرامش ما بود یقین
چشمتان روز بد اما که نبین
نوبت عر عر خر بود مدام
ظاهرا یونجه او گشته تمام
بعد از آن بانگ حروس کاکلی
جیغ یک مرغ ملوس تپلی
بنظر حمله بیوقت خروس
سخت بر خورده به آن مرغ ملوس
هر شب این معرکه بر پا میشد
ناگهان لنگه در وا میشد
مرد دهقان زن خود با فریاد
پدر و مادر او داده به باد
همسرش را پی تامین خوراک
یا که آن مرغ رهاند ز هلاک
داد و فریاد به داماد و عروس
که برون آورد این نره خروس
این زمان غایله چون میخوابید
سحر از سقف زمین می تابید
نوبت چهچه بلبل شده بود
بی گمان مست رخ گل شده بود
یک نفس ضجه آن بلبل مست
گوییا مادر خود داده ز دست
ناگهان از پس این بانگ حزین
که ندا داده یکی مرغ غمین
زاغکی سر دهد آواز کریه
که صدایش به وزغ کرده شبیه
همزمان روز که سر زد ز یمین
خانه هم پر شده از بانگ چنین
چهچه بلبل و هم بانگ خروس
داد و فریاد بچه مرد عبوس
نه فقط قصه یک شب شده بود
هر شب این فاجعه بار آمده بود
چون که آ ن خانه مرا یاد آید
دلم از غصه به فریاد آید
خرم آن گوش که از بیخ کر است
فارغ از بلبل و زاغ است و خر است
ناله و ضجه مرغ تپلی
نشنود بانگ خروس کاکلی
امان
امان
No comments:
Post a Comment