این طشت طلا شب میره باز صبح میاد اینجا
من حیرونم اون کجا میره به دشت و صحرا
وقتی که میره تاریک میشه دور و زمونه
باز صبح که میاد روشن و گرما میشه هرجا
هر روز که میره خون میشه آسمون ز غصه
کاشکی نمیرفت میموند کنارمون همین جا
مهتاب که شنید گفت آدمای پر توقع
خورشید که میره من میشینم تو آسمونها
خورشید به دلم نور می پاشه من به شما ها
اون گرم میکنه زمین رو من گرمی به دلها
ما هر دو به فرمان خدا در طیرانیم
این گردش ما راست خداوند توانا
زنهار که خورشید بماند به مکانی
از ماندن او زنده نما نی نه تونی ما
No comments:
Post a Comment