من و مهتاب شبی گوشه ای از خاک خدا
درد دل می کردیم
دل مهتاب پراز دست یکی ابر سیاه
که هراز گاه به شب های قشنگ
غافل از قصه عشا ق جوان
آسمان تیره کند
و من از فصل خزان
که چواز راه رسد چهره گل زرد کند
و بریزد بر خاک
و ازاین بی مهری
دل پروانه بدرد آید و پرواز کند
من و مهتاب بسی همدردیم
او فغانش به هوا
که چراابرزعشا ق جوان غافل شد
و من از غصه یک عاشق دلخسته
که با ریزش گل می میرد
خسته از دست خزان
من و مهتاب عجب همدردیم
خسته از ابر و یکی فصل خزان
امان
No comments:
Post a Comment