Wednesday, 17 August 2011

من و مهتاب


من و مهتاب شبی گوشه ای از خاک خدا 
درد دل می کردیم 
دل مهتاب پراز دست یکی ابر سیاه 
که هراز گاه به شب های قشنگ 
غافل از قصه عشا ق جوان 
آسمان تیره کند 
و من از فصل خزان 
که چواز راه رسد چهره گل زرد کند 
و بریزد بر خاک 
و ازاین بی مهری 
دل پروانه بدرد آید و پرواز کند
من و مهتاب بسی همدردیم 
او فغانش به هوا 
که چراابرزعشا ق جوان غافل شد 
و من از غصه یک عاشق دلخسته 
که با ریزش گل می میرد 
خسته از دست خزان 
من و مهتاب عجب همدردیم 
خسته از ابر و یکی فصل خزان 
امان





No comments:

Post a Comment