Friday, 5 August 2011

به یاد زمستان



سلام ای برف زیبای زمستان
که از سقف زمین باری خرامان
زمین تیره را چون فرش پوشی
تو پایان میدهی بر برگ ریزان
درختان را به تن پوشی سپیدی
چه زیبا میکنی چون نو عروسا ن
به باغ و بوستان آرام بخشی
فراغت میدهی بر باغبانان
به خاک اما تو جانی تازه آری
که حاصل خیزد از آن در بهاران
بشارت میدهی عشاق خود را
برون آیند در کوه و بیابان
جوانان با تو نرد عشق بازند
به کنج خانه می‌‌رانی‌ تو پیران
دریغ و درد چون بیچارگان را
بلرزانی ز سرمای فراوان
فرو ریزی تو سقف خیمه‌ها را
نداری قدرتی‌ بر سقف شاهان
درون کاخ  ها گرم است اما
به زیر خیمه‌ها سرماشتابان
یکی‌ میرقصد و شاد است و خندان
یکی‌ از درد سرما زار و گریان
یکی‌ تن پوش بردارد ز گرما
یکی‌ سرد است و بی‌ تن پوش و عریان
یکی‌ را سال نو با برف آید
دگر بر حال خود سر در گریبان
خدای آسمان لطفی‌ عطا کن
به ما بیچارگان و دردمندان
تو نیرو میدهی خاک زمین را
تو ٔگل بر سر نهی خار مغیلان
توانأیی که از سنگ سیاهی
برون آری تو الماس درخشان
درون سینه‌ای در زیر دریا
تو سازی در و مروارید غلطان
ز طوفان بلایا می‌‌رهانی
به کشتی‌ اندرون آری رفیقان
به لطف خویش‌ای پاکیزه یزدان
کنار یکدگر گیری رقیبان
توانا یی که در دلها ی شاهان
نشانی‌ درک رنج دردمندان
توانی تا به سرمای زمستان
ز درد هم کنی‌ آگاه یاران
خداوند جهان آن کن که روزی
نلرزد کودکی بی‌ لقمه‌ای نان
به دل‌ها همدلی همبستگی د ه
زمین را پر کن از عدل فراوان
رها کن نفس ما از خود پسندی
ز آ ز  و کینه دلها را تو برهان
امان از لطف تو آ رام گیرد
ز اندوه رفیق رفته از جان

No comments:

Post a Comment