بگذارید از شیطنت های دوران کودکی بگویم ، تقصیر ما نبود نه کامپیوتر داشتیم نه گیم و اسباب بازی های آنچنانی که بعضی ها داشتند نه پول داشتیم که بریم سینما نه اجازه داشتیم از دور و ور خونه دور بشیم ، تو خونه هم که آدم چقدر یه قل دو قل یا الک دولک بازی کنه خلاصه اولش زنبور سرخی ها را که هیکل درشتی ام دا شتند و اگه میزد تا یه ماه جاش باد میکرد یا لپت کج میشد یا چشا ت بسته میشد و یا اگه میرفت تو شلوارت که دیگه واویلا ، با نخ پاهاشون را می بستیم و با پروازش خودمون رو سرگرم میکردیم و اگه سوسک بزرگی هم گیرمون میومد مسابقه راه میانداختیم و بد نبود کم کم ابتکاراتمون پیشرفت کرد و با تبادل نظرات و استفاده از هوش و ذکاوت هم بازیها ، سرگرمی های دیگه اضافه شد .
با هزار التماس یا وقتی بزرگترا نبودن یواشکی غربال بر میداشتیم و یه نخ بهش می بستیم و زیرش گندم یا ارزن میریختیم و نخش رو می بردیم تو اتاق غرباله رو با یه تکه چوب روی گندما وا میستوندیم گنجشگا که جمع میشدن نخ رو میکشیدیم و دیگه بقیه ماجرا چون بالای هیجده ساله نمیشه نوشت!!!!!
یکی از ابتکاراتی که در یک زمان مناسب بکار رفت و البته بهمراهش کتک جا نا نه ای هم نوش جان شد روزی اتفاق افتاد که از ولایت فخیمه ، مادربزرگ جوجه خروسی را به رسم سوغاتی همراه پدرکرد تا ما بچه ها با مراقبت ازاو خروس زیبا و وارسته ای بسازیم تا بتواند از طریق جوجه مرغکی که بازمادر بزرگ مرحمت کرده بود فرزندان شایسته خوردن و یا تخم مرغ های محلی مقوی به ما ارزانی کند .
جوجه خروس هم که فکر میکرد نوبرش را آورده با اون صدای دو رگه تین ایجریش چنان سرو صدایی صبح ها هنوز آفتاب نزده در میا ورد که همه محله را روی سرش گذاشته بود . دیگه خواب از چشم ما رفته بود ، بچه ها ی محل چون خبرنگا ران ورزیده تمامی اطلاعات و گفتگوهای داخل خانه را مو به مو در جلسات روزانه مطرح میکردند و من را هم از فحش ها وناسزا ها یی که پدرو مادرشان بابت آوا زکه نه جیغ های جوجه خروس میداد ند و جد و آباد ما را هر روز صبح می جنباندند با خبر میکردند ، چند بار پدر را در جریان الطاف همسایه ها قرار دادم که مورد توجه قرار نگرفت اطراف قفس را با پارچه سیاه پوشاندم که شاید جوجه خروس نفهمد سحر شده ولی فایده ای نداشت و کماکان ایشان به هنر نمایی برای عروس آینده ادامه میدادند .
کار به مشورت رسید و من و بچه های ذ ینفع به این نتیجه رسیدیم که برای نجات اهالی محل در درجه اول و توقف بارش ناسزاهای دم سحر به خانواده ما چاره ای بیندیشیم، یکی از بچه ها که عمر بیشتری را گذرانده بود و حدود ده ، دوازده سالش بود و از تجربیات اینچنینی او در همه موا رد استفاده میشد طرحی را مطرح کرد که به تصویب تمامی بچه های محل رسید .
در بعداز ظهر یکی از روزهای داغ تابستان و در زمان خواب پدر و مادر باتفا ق چند نفری به طرف قفس جوجه خروس رفتیم و برای این که شناسایی نشویم همه دستمال به صورت بسته بودیم و برای جلوگیری از ضربات وحشیانه جوجه خروس تکه های گونی به دست ها پیچیده و با تجهیزات کامل و صدا خفه کن به طرف قفس روانه شدیم
جوجه خروس نیز مانند پدر و مادرم پس از صرف نا ها ربا خیالی آسوده در کنج قفس خوابیده بود که با حمله ناگهانی و غافلگیرانه تکاوران محله در یک آن بیخ گلوی او گرفته شد و تا آمد به خود بجنبد و صدایی از خود در آورد و یا چنگی بزند با تمام وجود در چنگال چند تکاور گیر کرده و با منقاری که از فشار گلو باز مانده بود آویزان از قفس بیرون کشیده شد و نامزد او هم که در کنج قفس آرمیده بود هنوز بدرستی متوجه ماجرا نشده بود که تکاوران و جوجه خروس از محل دور شدند و در کنج انباری همگی گرد آمدند تا عملیات صدا گیری از جوجه خروس انجام شود .
یکی از بچه ها که پدرش مغازه تعویض روغن دا شت از قبل وسایل عمل را آماده کرده بود و دیگری نیز جوجه خروس را به پشت خوابانید و مراسم گریس مالیدن به ما تحت جوجه خروس با دقت و آرامش و بصورتی بسیار تخصصی بوسیله همان دوست مجرب و کار آزموده انجام گرفت و تمامی نقاط مشکوکی که ممکن بود گریس مالیده نشده باشد باز رسی گردید و حتی قسمت های وسیع تری از اطرا ف ما تحت نیز محض احتیاط گریس مالی شد و پس از چند لحظه که جوجه خروس در ریکاوری قرار گرفت و اطمینان از انجام موفقیت آمیز عمل به قفس برگردانده شد و تکاوران به سرعت صحنه را ترک کردند .
گروه تکاور در تمامی شب تا سحر در انتظار نتیجه عمل بیدار بودند و با کمال خوشحالی متوجه شدند که از جوجه خروس جز صدای کوتاهی که ناشی از اقدام برای خواندن بود و بلافصله قطع میشد صدایی بلند نمی شود روز اول کسی از اهالی خانه و شاید همسایگان متوجه این تغییر نشدند و فردای آنروزهنگام صرف صبحانه بود که پدرپرسید به این حیوونا سر میزنی؟ گفتم بله . گفت خوبند؟ گفتم بله مشکلی ندارند . پرسید چرا امروز صدای جوجه خروس نیو مد ؟ گفتم شاید خواب مونده پدر تند شد و گفت حرف مفت نزن خروس که مثل تو تنبل نیست که تا لنگ ظهر بخوابه . پاشو بریم ببینم چه مرگش شده که بند دلم پاره شد و مادر که دست پاچگی من رو دید فهمید که خبریه مثل همیشه که حواسش به من بود به پدرگفت تو برو دیرت میشه من خودم بهشون سر میزنم و بدین ترتیب اون لحظه به خیرگذشت و پدر رفت تا مادر بررسی کنه و گزارش کار را شب بده .
پدر که رفت مادر گفت قضیه چیه ؟ گفتم هیچ ، گفت یا میگی یا به بابا ت میگم خودش بره بررسی کنه ، چه بلایی سر این بدبخت آوردی ؟ گفتم کاریش نکردم فقط دیگه نمی تونه بخونه که در و همسایه فحش بدن و اذیت بشن و خلاصه داستان تکاوران و عمل جراحی و نتیجه کار را براش گفتم من میگفتم و اون میخندید . پرسید خب حا لا نمیره گفتم نه دکتر گفته نمی میره ولی هر از گاهی باز باید عمل تکرار بشه و الا اثرش میره و باز میخونه و آش همان و کاسه همان .
به هر حال با وساطت مادر فقط یک پس گردنی از دست پدر دریافت گردید و صد البته پس ازچندین روز جوجه خروس آواز از سر گرفت و هر وقت مرا میدید به سرعت خودش را پنهان می کرد و یا حالت حمله به خودش میگرفت و من خوب میدانستم کجای او میسوزد .
روان پدر و مادرم شا د یادشان همیشه گرامیست
امان

No comments:
Post a Comment