یک روز کنار جوی آبی
بنشست شکسته پرعقابی
بربال شکسته دیده افکند
بر چهره نشانده پیچ و تابی
گفتا به خود ای بلند صیاد
چون است ترا چنین عذابی
بربام فلک تو جایگاهت
اکنون ز چه رو کنار آبی
ناگاه به زیربال خود دید
بنشسته بد و پر عقا بی
آه از دل خویش برکشانید
ازماست به ما چنین عقابی
No comments:
Post a Comment