پونزده – شونزده ساله بودم
مهری با خواهرش که یک سالی ازمن کوچکتربود درهمسایگی ما زندگی میکردند. خواهرمهری اسمش مریم بود با چشمانی سیاه، موهای بلند جلوهای تماشائی داشت منوبه طرف خودش میکشید اما مهری منودوست داشت بهربهانه ای که میشد میومد خونه ما برای مادرم خرید میکرد، کمکش ظرفا رومی شست، جارومیکرد وخلاصه فقط میمومد که منوببینه.اما من دوستش نداشتم . من مریم رو میخواستم .اما مریم انگاراصلا به من محل نمیذاشت. هرکارش میکردم خونمون نمیومد حتی با مهری فقط گاهی نگام میکرد ، چه نگاهی ! انگارتیرمیزد توقلبم ولی همهاش میموند توخونه تنهائی. ازاین کارش حرصم گرفته بود ولی خب دوستش داشتم حتی تودلم هم بهش چیزی نمیگفتم. روزا که ازمدرسه میومدم میرفتم روپشتبوم. روخرپشته کاه گلی بالای پشت بوم قایم میشدم وازلای درز دیواراش مریم رو دید میزدم . گاهی مینشست لب ایوون . موهاشو بازمیکرد دوطرفش . دامنشو بالامیزد که آفتاب بخوره به پاهاش گاهی ام گرمش که میشد میومد لب حوض وسط حیاط پاشومیذاشت تو آب انگشتا شو میدیدم . سفید بود.تا زیرزانواش میکشید بالا مثل بلوربرق میزد دلم میریخت روهم – داغ میشد – چشام داغ میشد. نمیدونم چرا وقتی مهری رومیدیدم اینجوری نمیشدم . بااینکه میومد کنارم مینشست خودشو می چسبوند بهم . گاهی ام دستشو یه جوری میزد به دستم اما اصلاً داغ نمیشدم .نه چشمام ، نه دستام ، نه بدنم ، نه هیچ جام . اما ازراه دور- روپشتبوم ازلای درزدیوار گلی عجب حرارتی داشت این مریم.هرروز که می دیدمش ، شب خواب نداشتم. تا صبح خوابشو میدیدم . میدیدم با هم رفتیم تویه باغ وسط باغچه یک استخره- شلوارشو زدم بالا ، پاهاشو بکنه توآب خنک بشه. خواب میدیدم دست میکشم پاهاشو با آب خنک کنم.میخنده ، غلغلکش میشه . قهقهه که میزد ازخواب می پریدم . یه پیرهن داشت زرد قناری رودامنش دوتاگل قرمز. پشت کمرش یه روبان پاپیون کرده بود . یقه پیرهنش سفید بود وقتی میپوشید مثل گل میشد دلم میریخت هری روهم.
یه روزهمین جورکه چسبیده بودم به درزخرپشته ، ششدانگ حواسم به مریم بود ، دیدم یکی گوشمو گرفت . بابام بود. پیچوند و پیچوند، تا آخم دراومد . زدم زیرگریه گفت پدرسوخته چیکارمیکنی؟ گفتم هیچی. داشتم کفترا رو نیگا میکردم. گفت کفترکجابود بی شرف. اومدی دخترای همسایه را دید میزنی؟ گفتم بخدا نه , بابام زد توسرم گفت قسم نخورپدرسگ. پاشو گم شو. دیگه نبینم اینجا بیای.بروسردرست. با گریه ازپله ها یکی دوتا پریدم پایین رفتم کنج صندوقخونه .پشت لحاف تشکها قایم شدم. بابام اومد پایین – مادرموصدا کرد گفت یه قفل بزن درپشت بوم . این نره خرنتونه بره بالا. مادرم گفت اونجا چیکارمیکرد؟ بابام گفت فقط قفلش کن. فهمیدی؟ مادرم گفت باشه. آتش افتاد بجونم. حالا چیکارکنم ؟ چهجوری مریمو ببینم ؟ چند شب تا صبح هرچه کردم خوابشو ندیدم. هرچی فکرکردم نتونستم قد و بالاشو ، موهاشو،ساق پاهاشو، سینههای کوچولوی برجسته شو تجسم کنم. نمیدونم چراهرکاری میکردم نمیومد به خوابم. تا صبح غلت زدم . سرکلاس درس میخوابیدم . هرروز چوب بود که معلم میزد کف دستام .سرخ وکبود میومدم خونه . مادرم وازلین میزد بازدوباره فردا روزازنو روزی ازنو. ازمهری نفرت داشتم .وقتی میومد مادرم بغلش میکرد اونومی بوسید. میخواستم بزنم توسرش آخه چرا تنها میومد؟ چرا با مریم نمیومد؟ خلاصه یواش یواش شدم پوست واستخون. بردنم دکتر. گفت هیچی ش نیست. آزمایش و عکس واین چیزا . گفتند سالمه دکتره گفت این قرصو بهش بدین خوب میشه . مادرم هرشب یک قرص میاورد و میگفت بخور قرصه رو که میخوردم بیحال میشدم. شل میشدم. می خوابیدم .صبح نمی تونستم پاشم مدرسه ام دیرمیشد. بازچوب بود و دستای تاول کرده من. ازبس پشت درکلاس رو یه پام واساده بودم اون یکیش قوی ترشده بود. دستام دیگه پوسش کلفت شده بود. معلم هرروز محض رضای خدا میزد. اون خسته میشد اما من نه. دست خودم نبود . خوابم میبرد. اون اولش بخاطربیدارموندنای شب دیرم میشد ، اما بعدش قرصا ,که صبح نمیذاش بلند شم .مریم میرفت همون مدرسه که مهری میرفت. گاهی میرفت گاهی نمیرفت اما من که نمیدونستم، میرفتم لای درختا وای میسادم اونوقت که نمیومد ، اینقدروا میسادم که شب میشد تا میومدم خونه یک فصل کتک ازبابام میخوردم که تا حالا کدوم گوری بودی پدرسوخته؟ مگه مدرسه تا ساعت چهارنیست ؟ حالا ساعت هشته اومدی که چه ؟ منکه ساعت نداشتم – فقط تاریک که میشد میفهمیدم مریم دیگه نمیاد . یه روز دل زدم به دریا اینکه نمیشد ، باید یه کاری میکردم. بابا که رفت سرکار ،رفتم سرجعبه ابزارش یه اره برداشتم رفتم بالا پشت بوم با هرجون کندنی بود قفلو بریدم اما گذاشتمش سرجاش، و فاتحانه اومدم پایین ، اره را برگردوندم سرجاش و رفتم مدرسه. ده تا چوب خوردم و یه زنگ بیرون وایسادم ولی کیف کردم .درزندان روواکرده بودم.
یه هاشم خله بود تومحله مون. بهش می گفتن هاشولی. دوسه کلاس قدیم سوادداشت می گفتن خله ولی گردن کلفت بود روزا توخیابون وامیساد پسرا بهش پول میدادن -مچ دخترارو بگیره – دخترا جیغ بکشن اونا بخندند. یه کارشم این بود که برا بچه های مدرسه رضایت نامه مینوشت ده شاهی میگرفت . خیلی پول بود من که نداشتم نمیدونستم چیکارکنم. یه روز داشتم سرحوض ورمیرفتم ببینم مادرم کی میره توآشپزخونه برم روخرپشته دیدم فرش اطاقو بلند کرد ویه چیزائی گذاشت زیرش – حواسم بود. ولی وقت رفتن روخرپشته بود وحاضرنبودم ازدیدن مریم محروم بشم. رفتم بالا داشتم ازلای درزنیگا میکردم .دیدم اصغری ، پسرحسن لوله کش اومد توخونه- یه عالم بقچه و بندیل دستش بود داد به مادر مریم و به مریم خندید و رفت. اما خب مریم سرش پایین بود – نیگاش نکرد. دلم هری ریخت پایین نکنه اصغری به هوای مریم رفته باشه – نکنه خبری باشه؟ نکنه این مدت که من ازدیدنش محروم بودم یه خبرائی
شده باشه – داغ شدم . قلبم شروع کرد به زدن خیس عرق شده بودم . یه خرده نشستم دیدم مریم رفت تواطاق دیگه هرچی نشستم نیومد بیرون. لامصب یه نیگا به پشت بوم نمیکرد. همه جا نیگا میکرد الا پشت بوم. رفتم پایین – پاهام می لرزید. مادرم ازآشپزخونه اومد بیرون دید دارم میلرزم گفت چته ؟ گفتم هیچی. گفت چرا میلرزی ؟ گفتم سردمه. گفت هوا که گرمه. نکنه سرما خوردی ؟ گفتم نه نمیدونم – شاید!رفتم تواطاق چپیدم زیرلحاف . مادرم اومددوتا قرص بهم داد یک قرص سرماخوردگی – یکیام مال شب و گفت بخور، خوب میشی.خوابم برد. یه وقت دیدم اصغری لباس تمیزپوشیده اومد توخونه. حسن لوله کش و زنش هم دنبالش.یه سبد گل دستشون وسط حیاط مادرمریم اومد جلوشون خوش و بش کردن. رفتن تواطاق – آدما هی اومدن – هی اومدن – خونه پرشد ازآدم. یه وقت دیدم مریم ازاطاق اومد بیرون لباس سفید تنش بود یه تورروسرش . همه دنبالش بودن گیل کشیدن. اصغری کنارمریم قدم زنون رفتن طرف درهرچی داد زدم – هرچی گریه کردم – نرو، کجا میری؟ هیچکس به دادم نرسید. پریدم ازخرپشته بیرون رفتم روپشت بوم .یه پاره آجرورداشتم پرت کردم به طرف اصغری -وای خدای من خورد به سرمریم . خون زد بیرون -تورسفیدش قرمزشد.افتاد زمین. همه جیغ زدند. شیون کردن.کشتنش- کشتنش. افتادم روپشت بوم ,بی حال شدم. ریختن روپشتبوم گرفتنم. هرچی دست وپا میزدم ولم کنین – ولم کنین . ریخته بودن سرم- یه زورزدم پریدم هوا فرارکنم – افتادم رومادرم . جیغ زد ننه چت شده؟ اکبری چته ننه ؟ خواب دیدی؟ میلرزیدم – خیس عرق بودم . هنوزدستام جلوی چشمام بود. نشستم زمین زدم زیرگریه . حالا گریه کن- کی گریه کن. مادرم بغلم کرد. داری میسوزی. تب داری مادر بیا بریم دکتر. بابامو صدا کرد-بیا اکبری حالش بده. بابام گفت چه مرگشه ؟ بذاربمیره. بابام هیچوقت با من خوب نبود. هیچوقت بهم رضایت نامه نداد . رفتیم دکتر. دکتره گفت اعصابشه. بابام گفت اعصابش کدومه ؟ دکتر گفت ازنظرروحی مشکل داره. بابام گفت یعنی دیونه شده ؟ دکتره گفت نه ولی ممکنه بشه .بابام جلودکترزد توسرم گفت ازبس دنبال کفتربازی رفتی، اینجوری شدی این حیوونای زبون بسته را اذیت کردی نفرینت کردن دیونه شدی. مادرم گفت حالا ولش کن دیگه که نمیره. دکتر گفت قرصشو دوتا بدین.اومدیم خونه . خوابم نمیبرد . نکنه خوابی که دیده بودم درست باشه. نکنه مریمو شوهردادن به اصغری می کشمش. پول میدم به هاشولی بکشدش . اگه نکرد خودم می کشمش . صبح رفتم مدرسه.چوبمو که خوردم زدم بیرون رفتم سراغ هاشولی ازهمه چیزخبرداشت . گفتم هاشولی اصغری پسرحسن لوله کش را میشناسی ؟ گفت دهشاهی بده تا بگم. گفتم بگو تا بدم. گفت فکرکردی بچه ، من دیونه هستم ولی خرکه نیستم بده تا بگم. گفتم باشه ده شاهی بهش دادم. گنج خونمون را پیدا کرده بودم زیرفرش اطاقمون یه گنج بود مادرم هی ازبابام کش میرفت میریخت توش. منم ورمیداشتم . بنده خدا بلد نبود بشمره نمیدونست کم میشه. هاشولی رضایت نامه میداد, پول میخواست – اطلاعات میداد پول میخواست,دخترا رو میگرفت، پول میخواست .خوب منم خرجم زیاد بود باید میرفتم سراغ گنج مادرم. هاشولی گفت آره می شناسمش . گفتم عروسی کرده ؟ هاشولی گفت یه قرون بده گفتم برا چی ؟ گفت هرخبری فرق میکنه دهشاهی برا این بود که بگم میشناسمش- این خبر که تومیخوای گرونه – گفتم امروزندارم توبگو فردا میارم– گفت برو خدا پدرتوبیامرزه هرکی نسیه داد ورشکست شد. فردا پول بیاربهت میگم. زورم بهش نمیرسید والا میزدم توسرش ولی خب بازم باهاش کارداشتم . بهتربود حوصله کنم رفتم خونه . دیدم بابام توحیاط وایساده مادرم پشت سرش . گفتم سلام . بابام گفت زهرمار. پدرسگ قفل می بری؟ گفتم کی ؟ من؟ گفت نه . من . بیاجلو – رفتم عقب. گفت ، گفتم بیا جلو. بازرفتم عقب . مادرم گفت ولش کن شاید اون نبوده . بابام گفت خود پدرسگشه . بازرفته سراغ کفترا .حالا نشونت میدم اومد طرفم. پریدم تو راه پله . رفتم بالا .اومد دنبالم .رفتم تو خرپشته اومد بالا. میگفت وایسا پدرسگ. بگیرم پدرتو درمیارم . اخته ات میکنم . نمیدونستم یعنی چی ولی میترسیدم. رفتم روپشت بوم – اومد بالا- دوید دنبالم . رفتم لب پشت بوم. دیدم مریم وایساده وسط حیاط پاشو گذاشته توآب حوض – چشمش افتاد به من خندید. منم خندیدم . بابام با چوب کوبوند توسرم ازبالا پشت بوم افتادم توخونه ی مریم . یه دفعه مریم جیغ زد ، اومد طرفم دولا شد روم. دستامو گرفت . خون زده بود ازدماغم بیرون داد زد
ننه ، ننه بیا اکبرم مرد
.ننه بیا اکبرم مرد.
دلم خنک شد . خندیدم
با خیال راحت چشمامو بستم
پایان
No comments:
Post a Comment